دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱

مولوی
چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را
بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را
تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را
تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را
من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را
من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را
دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را
در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر بیانگرِ شور و حالِ عاشقانه و عرفانی است که در آن، تجلیِ چهره‌یِ یار (معشوق ازلی) فراتر از تمامِ جلوه‌هایِ مادی و زمینی است. شاعر با زبانی حماسی و شورانگیز، نشان می‌دهد که حضورِ معشوق چگونه قوانینِ طبیعی را دگرگون کرده و حتی جمادات را به وجد می‌آورد و عقل و دانشِ بشری را در برابرِ عظمتِ این جمالِ بی‌پایان، ناتوان و مبهوت می‌سازد.

در این اثر، شاعرِ عالمِ مادی را با تمامِ زیبایی‌هایِ ظاهری‌اش (مانند ماه و ستارگان) در برابرِ زیباییِ معشوق ناچیز می‌شمارد و تأکید می‌کند که حقیقتِ جهان تنها در پرتوِ نگاهِ آن یگانه جلوه‌گر می‌شود. این اشعار ستایشی است از دگرگونیِ بنیادینی که عشق در هستی و جانِ عاشق پدید می‌آورد.

معنی و تفسیر

چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را

هنگامی که آن چهره‌یِ سرخ‌فام و درخشانِ خود را آشکار می‌کنی، حتی سنگ‌هایِ بی‌جان نیز از شدتِ شوق و شادی به رقص و حرکت درمی‌آیند.

نکته ادبی: رخ گلرنگ استعاره از تجلی جمال الهی است و 'چرخ' به معنای رقص سماع است.

بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را

ای معشوق، یک‌بارِ دیگر نقاب از چهره برگیر و خود را به عاشقانِ دل‌باخته که از شدتِ حیرت مبهوت و بی‌خبر شده‌اند، نشان بده.

نکته ادبی: دنگ در متون کهن به معنای حیران، مبهوت و بی‌خردِ ناشی از عشق است.

تا که دانش گم کند مر راه را تا که عاقل بشکند فرهنگ را

تا در این میان، دانشِ رسمی و عقلِ جزئی راهش را گم کند و فردِ عاقل، چهارچوب‌هایِ خشکِ دانش و فرهنگِ مرسوم را درهم بشکند.

نکته ادبی: تقابل میان دانشِ حصولی (عقلی) و عشقِ حضوری در این بیت برجسته است.

تا که آب از عکس تو گوهر شود تا که آتش واهلد مر جنگ را

تا جایی که آب در اثرِ انعکاسِ چهره‌یِ تو به گوهری گران‌بها بدل شود و آتش که نمادِ سوزندگی و ستیز است، دست از سرکشی بردارد.

نکته ادبی: تغییر ماهیت اشیاء در برابر تجلی یار، اشاره به قدرت کیمیاگری عشق دارد.

من نخواهم ماه را با حسن تو وان دو سه قندیلک آونگ را

من در برابرِ زیباییِ بی‌آلایشِ تو، دیگر ماهِ آسمان را نمی‌خواهم؛ همچنین آن ستارگانِ کوچک و ناچیزی که همچون قندیل‌های آویزان در آسمان می‌درخشند، در نظرم ارزشی ندارند.

نکته ادبی: قندیلک آونگ اشاره‌ای تحقیرآمیز به ستارگان در برابر خورشیدِ رخسار یار است.

من نگویم آینه با روی تو آسمان کهنه پرزنگ را

من هرگز آسمانِ کهنه و زنگارگرفته را با چهره‌یِ درخشانِ تو مقایسه نمی‌کنم؛ چرا که آسمان در برابرِ طلعتِ تو، آینه‌ای تار و فرسوده است.

نکته ادبی: آسمان به اعتبار گردشِ روزگار و فرسودگی، به 'کهنه پرزنگ' تشبیه شده است.

دردمیدی و آفریدی باز تو شکل دیگر این جهان تنگ را

تو با دمیدنِ روحِ تازه‌ای در کالبدِ هستی، بارِ دیگر این دنیایِ تنگ و محدود را به شکلی نو و شکوهمند آفریدی.

نکته ادبی: تجدید خلقت در هر لحظه، یکی از مفاهیم عمیق عرفانی است که در اینجا به آن اشاره شده است.

در هوای چشم چون مریخ او ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

اکنون که هوایِ چشمِ ستمگر و آتشینِ او (که مانند مریخ می‌درخشد) به پا شده است، ای زهره، برخیز و سازِ چنگِ خود را برایِ این بزمِ عاشقانه بنواز.

نکته ادبی: مریخ به سرخی و زهره به نوازندگی و خوش‌خوانی در ادبیات نجومی مشهورند.

آرایه‌های ادبی

مبالغه در چرخ آری سنگ را

اغراق در تأثیر شورانگیز جمال معشوق که جمادات را به حرکت و رقص وا می‌دارد.

استعاره آسمان کهنه پرزنگ

تشبیه آسمان به ابزاری فلزی و فرسوده که در برابر درخشش چهره معشوق، کدر و تیره است.

تلمیح مریخ و زهره

اشاره به افسانه‌های نجومی که در آن مریخ نماد سرخی و هیبت، و زهره نماد طرب و نوازندگی است.