دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۰

مولوی
مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را
چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را
چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را
زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را
منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را
سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را
گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را
به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را
بپران تیر نظر را به موثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را
چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را
سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را
هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را
من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده دعوتی است پرشور و عرفانی برای رهایی از بندهای مادی و دلبستگی‌های دنیوی که مانع سلوک معنوی هستند. شاعر با زبانی نمادین و سرزنش‌آمیز، مخاطب را ترغیب می‌کند تا از صورت‌پرستی و ابزارهای دنیوی که در نظر او ناکارآمد و سست‌اند، دست بشوید و به حقیقت پنهان که در وجودِ پیرِ راه یا در ذات الهی نهفته است، رو کند.

فضای کلی اثر، سرشار از شورِ بیداری، گریز از عالم کثرت به سوی وحدت و فراخوان برای کنار نهادنِ «منِ» کاذب و پیوستن به دریای معرفت است؛ جایی که سود و زیان‌های دنیوی در برابر سودِ دیدارِ حق، بی‌ارزش جلوه می‌کنند.

معنی و تفسیر

مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را

به دنبالِ فروشِ سلاح‌های سست و نمادینِ دنیوی نباشید، زیرا این ابزارهای ظاهری اصلاً لایقِ میدانِ نبردِ روحانی نیستند و کارگشای راهِ حق نخواهند بود.

نکته ادبی: «تیغ زنان» کنایه از سلاحی ضعیف و ناکارآمد در برابر حریف قدرتمند است؛ اشاره به تفاوت جنگ ظاهری و جنگ با نفس.

چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را

کسی که اسیرِ صورت و ظاهر است، چه درکی از کمربندِ عشقِ الهی می‌تواند داشته باشد؟ و کسی که مسکین و ناتوان است، چه نیازی به سلاح‌های جنگی دارد؟

نکته ادبی: «کمر عشق» استعاره از آمادگی برای خدمت و بندگی است.

چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را

وقتی «من» و وجودِ نفسانی به کلی از بین رفته است، دیگر کمربندِ خدمت را به کجا باید بست؟ زیرا آن سالک، با تحمل بارِ سنگینِ ریاضت، کمرِ تعلقاتش را شکسته است.

نکته ادبی: «میان» در اینجا به معنای نفس و خودیت است که برای بستن کمربند بندگی باید از بین برود.

زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را

این زر و سیم و جواهراتِ دنیوی چیزی جز سنگ‌های قلابی و فریبنده نیستند؛ انسان به خاطر حمل کردنِ این سنگ‌ها، جانِ خود را مانندِ حیوانی بارکش خسته می‌کند.

نکته ادبی: «سنگ مزور» استعاره از مال دنیاست که ارزش ذاتی ندارد و فقط فریبنده است.

منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را

با افراد نادان و غافل معاشرت مکن که از مسیرِ حقیقت باز می‌مانی؛ بلکه با مردانِ خدا همراه شو تا صفتِ جان و آگاهی از جهان را بیاموزی.

نکته ادبی: «دو سه ابله» کنایه از غافلان و گمراهان است که معاشرت با آنان سدِ راهِ کمال است.

سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را

به آن چشمی بنگر که از مشاهده‌ی تجلیاتِ الهی مست شده است؛ زیرا در آن چشم، می‌توانی حقیقتِ مطلق و عیانِ عالم را مشاهده کنی.

نکته ادبی: «مست تجلی» استعاره از آگاهیِ برتر و فنای در حق است.

تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را

تو سرت را در سایه‌ی آن ولی و پیرِ راه قرار بده که وجودش باعثِ سرسبزی و حیاتِ درختِ وجودِ تو می‌شود؛ چرا که کانونِ امنیت و آرامش حقیقی در آنجاست.

نکته ادبی: «شجر را کند اخضر» استعاره از رشدِ معنوی است که در سایه پیرِ راه حاصل می‌شود.

گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر که به شب باید جستن وطن یار نهان را

ای برادر، از خوابِ غفلتِ دنیوی بیدار شو؛ همچون ستاره‌ای در شبِ تیره بدرخش، چرا که یارِ پنهان و حقیقتِ هستی را باید در تاریکیِ این عالم جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: «خواب» نماد غفلت و «شب تیره» نمادِ عالمِ مادی است که محلِ سیر و سلوک است.

به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را

به کسی نگاه کن که چشمِ بصیرت می‌بخشد، جامِ دلت را از میِ معرفت پُر کن و به سوی آن هدفِ والا سفر کن؛ چه حاجت که به چرخِ زمانه و روزگارِ فانی دل ببندی؟

نکته ادبی: «نظربخش» اشاره به پیرِ کامل یا ذاتِ الهی است که بینشِ درونی می‌بخشد.

بپران تیر نظر را به موثر ده اثر را تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را

تیرِ نظر و بینشِ خود را به سوی هدفِ اصلی رها کن و آن را به گوشِ جانِ خویش مؤثّر ساز؛ و بدان که تنِ تو، بسانِ کمانی است که باید این تیر از آن پرتاب شود.

نکته ادبی: تشبیه تن به کمان و تیر به نظر، نشان‌دهنده ابزار بودنِ جسم برای صعودِ روح است.

چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را

وقتی دشمنِ درونت به یاری تو آمد و وقتی نفسِ سرکشِ تو مانندِ کرمی در قیدِ تو گرفتار شد و وقتی یقینِ قلبی صیدِ تو گشت، آنگاه دامِ گمان و شک را پاره کن.

نکته ادبی: «دام گمان» نمادِ تردیدهایی است که مانع رسیدن به یقینِ عرفانی می‌شود.

سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را

هنگامی که به سوی حقیقت شتاب کردی، همچون خورشید خواهی درخشید؛ حال که به چنین سودِ بزرگی دست یافتی، دیگر سود و زیانِ دنیوی چه اهمیتی برایت دارد؟

نکته ادبی: «خورشید» نمادِ تجلیِ نورِ الهی و کمالِ انسانی است.

هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را

ای کسی که چهره‌ای درهم‌کشیده و گرفته داری، به دعوتِ حق گوش فرا ده؛ زیرا آن حقیقتِ جاوید، دهانِ دعوتِ خود را به سوی همگان گشوده است.

نکته ادبی: «ترش» استعاره از دوری از عشق و سرگشتگی است.

من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را

من از این آغاز و مقدمه، لب فروبستم و باقیِ سخن را از خودِ او طلب کن؛ چرا که او دهانِ طالبانِ حقیقت را از گوهرِ معرفت لبریز کرده است.

نکته ادبی: «فاتحه» به معنای آغاز و گشایش است که در اینجا به آغازِ سلوک اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره سنگیست مزور

مال و ثروتِ دنیا به سنگ‌های بی‌ارزش و قلابی تشبیه شده تا بی‌اعتباری آن بیان شود.

کنایه کمر شکستن

اشاره به تحمل رنج و ریاضت که باعث زوالِ خودیتِ نفسانی (میان) می‌شود.

ایهام میان

هم به معنای کمر (اندام) است و هم کنایه از «من» و وجودِ نفسانیِ انسان که باید شکسته شود.

تشبیه تن مانند کمان

جسمِ انسان ابزاری است برای پرتاب کردنِ تیرِ بصیرت به سوی هدفِ حق.