دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۳

مولوی
شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها
ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر در ستایش و توصیف تجلی بی‌مانند محبوب است که در هیبت خورشیدی فروزان، تمام هستی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای نور و آتش، فضای عرفانی عمیقی را ترسیم می‌کند که در آن، جانِ سرگشته و ناامید، در پرتو گرمای حضور محبوب، حیاتی دوباره می‌یابد و از بند ناامیدی‌های دنیوی رهایی می‌یابد.

شاعر با گذار از تصویرسازی‌های معمول و زمینی به سوی مفاهیم بلند عرفانی، مقام محبوب را به عنوان سرچشمه‌ فیض و جمال الهی می‌ستاید. در این کلام، میانِ عالمِ جسمانی و حقیقتِ جان، پیوندی عاشقانه برقرار است و شاعر با زبانی سرشار از شوق و تمنا، طالبِ نگاهی است که بذرِ امید را در جانش به بار بنشاند و سایه‌ی لطف محبوب را بر سرِ جانش مستدام دارد.

معنی و تفسیر

شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها

شمع‌های معمولی را دیدم که پروانه‌ها گردشان جمع می‌شوند، اما هرگز ندیدم شمعی (موجودی) را که خود، نوری باشد که دیگر شمع‌ها را گرد خود جمع کند و به سوی خود بکشاند.

نکته ادبی: تضاد میان شمع عادی و شمعی که خود منشأ نور است و اشاره به مقام پیر یا محبوب الهی دارد.

شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها

شمع معمولی وقتی روشن می‌شود، مومش آب شده و اشک بر رخسار می‌ریزد؛ اما وقتی آن محبوبِ قدسی تجلی می‌کند، چهره‌ی عاشق از شدتِ شور و حال، اشک‌بار می‌شود.

نکته ادبی: واژه‌ی دمع جمع دمعه به معنای اشک‌هاست که در اینجا به معنای ریزش اشک استفاده شده است.

چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها از برای استماعش واگشاده سمع ها

هنگامی که آن محبوب شروع به سخن گفتن می‌کند، کلامش چنان شیرین است که گویی تمام ذرات عالم گوش شده‌اند تا سخنان او را بشنوند.

نکته ادبی: مجاز و اغراق در واگشاده سمع‌ها که نشان‌دهنده‌ی آمادگی کل هستی برای شنیدن کلام حق است.

ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها

کسانی که به خاطر گذشتِ روزگار ناامید و افسرده شده‌اند، گرمای حضورِ جان‌بخشِ آن محبوب، دوباره شور و امید را در وجودشان زنده می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از گرمی جان به معنای جذبه و کشش معنوی که موجب تحول روحی می‌شود.

گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها

اگر لطف و عنایت او شامل حالم نمی‌شد، قطعاً عده‌ای از جان‌های متعصب و خشک‌مغز، مرا از بردنِ نامِ شیرینِ او بازمی‌داشتند.

نکته ادبی: اشاره به مخالفت زاهدانِ ظاهربین با عشق‌های عرفانی و حالاتی مانند سماع.

شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها

در ستایش شمس‌الدین که سرور و بزرگِ بزرگان است، کسی که به واسطه‌ی زیباییِ جانِ او، تمامِ آفرینش (صنعتِ الهی) زینت و شکوه یافته است.

نکته ادبی: صنع در اینجا به معنای آفرینش و جهانِ هستی به کار رفته است.

چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها

هنگامی که آن محبوب تصمیم گرفت خود را به اهلِ دنیا نشان دهد، جانِ صدیقان و پاکان از شدتِ حیرت و بی‌قراری، گریبانِ صبرِ خود را دریدند.

نکته ادبی: شنع به معنای زشتی یا بدنامی است اما در اینجا اشاره به غوغایِ درونی عاشق در مواجهه با جمالِ حق دارد.

تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها

امیدی که در جان کاشته‌ام، همگی به خاطرِ رسیدن به آن آفتاب (شمس) است؛ باشد که نگاهی از سوی او بر ما بتابد تا این بذرها به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: ینع به معنای رسیدنِ میوه و به ثمر نشستن است که استعاره‌ای برای به کمال رسیدنِ حالاتِ عرفانی است.

سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها

سایه‌ی وجودِ لطیفِ او، خودِ زندگی و حیاتِ جانِ ماست؛ پروردگارا، آن سایه و حضور را برای طبع و سرشتِ ما باقی و مستدام بدار.

نکته ادبی: در عرفان، سایه کنایه از تجلیات و الطافِ محبوب است که بر جانِ عاشق می‌افتد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

شمع در ابیات ابتدایی نماد محبوبِ عارف و درخششِ نورِ الهی در جانِ آدمی است.

مراعات نظیر شمع، نور، پروانه، اشک، رخان

استفاده از واژگانی که در یک حوزه‌ی معنایی (بزم و سوختن) قرار دارند و به یکپارچگی تصویر کمک می‌کنند.

تشخیص (جان‌بخشی) واگشاده سمع‌ها

نسبت دادنِ گوش و شنوایی به ذراتِ هستی که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ کلامِ محبوب بر کل جهان است.

ایهام تناسب شمس

اشاره به نامِ شمسِ تبریزی و همزمان معنای لغوی آن به عنوان خورشید که استعاره‌ی اصلی شعر است.