دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۳

مولوی
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را
من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این شعر، بیانگر سوز و گداز عاشقی است که در فراق معشوق، به هر ریسمانی چنگ می‌زند تا پیامی به او برساند. درونمایه‌ی اصلی، اشتیاق شدید به وصال و توصیفِ قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی معشوق است که همچون کیمیا، مسِ وجودِ عاشق را به طلا بدل می‌کند. شاعر در پیِ درمانِ بی‌قراری‌های درونی خود است که همچون کودکی نالان، آرام و قرار ندارد و در این مسیر، به دنبالِ بازگشت به اصلِ خویش، یعنی آستانه‌ی وصالِ معشوق است.

شاعر، معشوق را سرچشمه‌ی حیات می‌داند که می‌تواند جانِ تشنه و زخم‌خورده‌ی او را سیراب کند. فضای کلی شعر، آمیزه‌ای از شکوه‌ و گلایه در عینِ کرنش و نیاز است. تلاشِ عاشق برای سکوت و آرام‌بخشی به دلِ آواره‌اش، نشان‌دهنده‌ی اوجِ استیصال و در عین حال امیدِ او به عنایتِ ساقیِ عشق برای پایان دادن به خماریِ دوری است.

معنی و تفسیر

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را

دیشب پیامی برایت توسط ستاره فرستادم و به او گفتم که سلام و ارادت مرا به آن زیبای ماه‎‌چهره برسان.

نکته ادبی: استاره فرم کهن کلمه ستاره است.

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را

سجده کردم و گفتم این سجده برای آن خورشید (معشوق) است که با پرتو نور و فضل خود، سنگ‌های سخت و بی‌ارزش را به طلا تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت کیمیاگری معشوق که سنگِ دلِ سخت عاشق را به گوهری گرانبها بدل می‌کند.

سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را

سینه خود را گشودم و زخم‌های درونم را به ستاره نشان دادم تا به آن معشوق خون‌ریز و بی‌اعتنا، خبر دهد که از دوری‌اش چه بر سر من آمده است.

نکته ادبی: خون‌خواره کنایه از معشوقی است که عاشق را در راه عشق به کشتن می‌دهد و بی‌رحم است.

سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را

به هر سو رفتم تا طفلِ دلِ بی‌قرارم را آرام کنم؛ چرا که کودک وقتی گهواره‌اش تکان داده شود، آرام می‌گیرد و می‌خوابد.

نکته ادبی: دلِ عاشق به طفلی تشبیه شده که در گهواره‌ی جهانِ مادی بی‌تابی می‌کند.

طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

ای که چاره‌سازِ صدها بیچاره مثل منی، به این طفلِ دلِ من شیرِ عشق بنوشان و مرا از این سرگردانی و دوری نجات بده.

نکته ادبی: استعاره از نیازِ معنویِ دل به فیضِ الهی یا وصال معشوق.

شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را

سرزمینِ وصلِ تو در حقیقت جایگاهِ اصلی و ازلیِ دلِ من بوده است؛ پس تا به کی این دلِ آواره‌ی مرا در غربتِ دوری از خود نگه می‌داری؟

نکته ادبی: غریبی به معنای غربت و دور افتادن از وطن اصلی (عالم بالا یا آستان جانان) است.

من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را

من ساکت شدم، اما برای درمانِ خماریِ ناشی از دوری، ای ساقیِ عاشقان، شرابِ معرفت را از طریقِ آن چشمانِ مست و خمارِ معشوق به من برسان.

نکته ادبی: نرگس خماره استعاره از چشمانِ خمار و زیبای معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه پاره

تشبیه معشوق به بخشی از ماه به دلیل زیبایی و درخشش.

کنایه سنگ‌های خاره را زر کند

اشاره به قدرت کیمیایی و تحول‌آفرین عشق که وجودهای سخت و ناچیز را به طلا تبدیل می‌کند.

تشخیص پیغام کردم سوی تو استاره را

نسبت دادنِ نقشِ پیام‌رسان به ستاره.

استعاره طفل دل

تشبیه دل به کودکی که بی‌قرار است و نیاز به آرامش و تغذیه معنوی دارد.

استعاره نرگس خماره

تشبیه چشمانِ معشوق به گلِ نرگس به دلیل خمارآلودی و زیبایی.