دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۴

مولوی
ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را
بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را
چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را
عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را
نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را
بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را
بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را
خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این قطعه شعری عمیق در ستایشِ سیر و سلوکِ عرفانی است که در آن شاعر از «ساقی» (نمادِ پیر، مرشد یا فیضِ الهی) طلبِ شرابی می‌کند که از عالمِ «لامکان» (عالمِ مجردات و حقایقِ غیرمادی) سرچشمه گرفته است. فضایِ حاکم بر شعر، دعوتی است به رها کردنِ قید و بندهای مادی و معیشتی (نان) و حرکت به سویِ مستیِ روحانی و تجربه‌یِ یگانگی که در آن تفاوت‌های ظاهریِ عقیدتی و دنیوی از میان می‌رود.

مضمونِ محوریِ اثر، گذار از «خودبینی» و «عیب‌جوییِ دنیوی» به «حق‌بینی» و «غیب‌دانی» است. شاعر با زبانی صریح، تقابل میانِ «تن» (زندانِ روح) و «جان» (باغِ شکوفا) را ترسیم می‌کند و معتقد است که با خاموشی و نفیِ منیت، می‌توان به آن ندایِ برتری دست یافت که هیاهویِ این جهانِ فانی را در هم می‌شکند.

معنی و تفسیر

ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی نشان را

ای ساقی، آن شرابِ معرفت و عشقِ الهی را که از عالمِ غیرمادی (لامکان) می‌آید به من بنوشان؛ همان حقیقتی که از قیدِ نام و نشانِ دنیوی آزاد است.

نکته ادبی: «لامکان» اصطلاحی عرفانی به معنای جایگاهِ تجرد و مقامِ قربِ الهی است که قیدِ زمان و مکان بر آن راه ندارد.

بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را

آن را برایم افزون کن که خاصیتِ رشددهندگی و روان‌بخشی دارد؛ روحِ مرا سرمست کن و آن را به سوی عالمِ معنا به حرکت درآور.

نکته ادبی: استفاده از جناسِ اشتقاق بینِ «روانی» و «روان» برای تأکید بر جاری بودنِ مستیِ روحانی.

یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را

یک بار دیگر بیا و به سایرِ سالکان و پیروانِ راه، طریقِ عشق‌ورزی و ساقی‌گریِ حقیقی را بیاموز.

نکته ادبی: «ساقی گشتن» به معنایِ به مقامِ ارشاد رسیدن و دیگران را سیراب کردن از فیضِ معنوی است.

چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را

همچون چشمه‌ای که از میانِ سنگ‌های سخت می‌جوشد، تو از دلِ من بجوش و این قفسِ تن و جسم را درهم بشکن تا جانِ من آزاد شود.

نکته ادبی: «سبوی جسم و جان» استعاره از قالبِ مادیِ وجودِ آدمی است که مانعِ ظهورِ حقیقتِ جان است.

عشرت ده عاشقان می را حسرت ده طالبان نان را

به عاشقانِ این شرابِ الهی، لذت و سرور ببخش و آنان را که تنها در پیِ نانِ شب و معیشتِ دنیوی هستند، در حسرت و اندوهِ ندیدنِ حقیقت بگذار.

نکته ادبی: تقابلِ «عشرت» و «حسرت» تضادِ معناییِ زیبایی میانِ سالکانِ حق و طالبانِ دنیا ایجاد کرده است.

نان معماریست حبس تن را می بارانیست باغ جان را

تلاش برایِ نان (امورِ مادی)، مانندِ معماری و ساختمانی است که روح را در زندانِ تن حبس می‌کند، اما شرابِ عرفان، بارانی است که باغِ جانِ انسان را سرسبز و بارور می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه «نان» به «معماری» (سازنده زندان) و «می» به «باران» (حیات‌بخش) استعاره‌های مرکزی این بیت هستند.

بستم سر سفره زمین را بگشا سر خم آسمان را

من بساطِ وابستگی‌های دنیوی و زمینی را جمع کردم، تو اکنون فیض و رحمتِ آسمانی را بر من بگشا.

نکته ادبی: «سر سفره را بستن» کنایه از ترکِ تعلقات و دست کشیدن از لذت‌های دنیوی است.

بربند دو چشم عیب بین را بگشای دو چشم غیب دان را

چشمانِ مرا که عادت به دیدنِ بدی‌ها و عیب‌های دیگران دارد ببند و در عوض، دیدگانِ بصیرتِ مرا برایِ درکِ اسرارِ غیبی باز کن.

نکته ادبی: تضادِ «عیب‌بین» و «غیب‌دان» بیانگرِ دو سطحِ ادراکِ حسی و شهودی است.

تا مسجد و بتکده نماند تا نشناسیم این و آن را

چنان به من معرفت عطا کن که دیگر هیچ تفاوتی میانِ مسجد و بتکده نبینم و از قیدِ دوگانگی‌های پوچِ میانِ این و آن رها شوم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ جایی که سالک در همه چیز تنها جلوه‌یِ حق را می‌بیند و تعصباتِ مذهبیِ ظاهری از بین می‌رود.

خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را

سکوت کن و خاموش باش، زیرا در نهایت، آن جهانِ خاموش و روحانی است که با بانگِ حق‌طلبی، هیاهو و فریبِ این جهانِ مادی را در هم می‌شکند.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «بانگ»؛ هم به معنایِ صدایِ حقیقت است و هم به معنایِ طنینی که هیاهویِ دنیا را باطل می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب لامکان

اشاره به معرفت و عشقِ غیرمادی که از عالمِ حق می‌آید.

تضاد نان و می

نان نمادِ نیازهای پستِ مادی و می نمادِ شور و مستیِ روحانی است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) چون چشمه بجوش از دل سنگ

جوشیدن از سنگ که قاعدتاً امری غیرممکن است، نشان‌دهنده‌یِ قدرتِ روحِ قدسی در شکستنِ سختی‌های وجودِ مادی است.

کنایه بستن سر سفره زمین

کنایه از بیزار شدن از دنیا و ترکِ تعلقاتِ مادی.