دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۵

مولوی
ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها
با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها
فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها
در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها
ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها
گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها
ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها
ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها
ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز کی می شود نهان ها
بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها
جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها
آن کو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها
بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این اثر بازتابی از یک گفت‌وگوی عمیق و وجودی میان جانِ مشتاق و معشوقِ ازلی است. شاعر در این قطعه به دنبال ترسیم جایگاه خداوند به عنوان حقیقتِ نهان و بنیادِ اصلی هستی است که در پسِ تمامی پدیده‌های ظاهری و زیبایی‌های مادی، حضور دارد. فضا، فضایی عرفانی و پرسش‌گرانه است که در آن، تمامی تضادهای جهان (مانند غم و شادی، پیدا و پنهان، سود و زیان) در پرتوِ حضورِ معشوق، رنگ می‌بازند و به وحدت می‌رسند.

مضمون اصلی، دعوت به گذر از داستان‌های بی‌پایه و سرگرمی‌های دنیوی و رسیدن به آن حقیقتِ یگانه‌ای است که حتی درکِ آن از توانِ ذهن و اندیشه خارج است. شاعر با تکیه بر استدلال‌های عاشقانه، تلاش می‌کند ثابت کند که هرآنچه در عالم هستی نشانه‌ای از حیات و حرکت دارد، تنها بازتابی از آن وجودِ مطلق است؛ بنابراین، دل بستن به غیرِ او، جز سراب چیزی نیست و تنها راه رستگاری، واگذاری تمامیِ هستی به آن ذاتِ یکتاست.

معنی و تفسیر

ای جان و قوام جمله جان ها پر بخش و روان کن روان ها

ای که جانِ تمامیِ جان‌ها هستی و تکیه‌گاهِ اصلیِ هستی، به جان‌های ما حیاتِ تازه ببخش و روح و روانِ ما را در مسیرِ کمال به جریان بینداز.

نکته ادبی: «قوام» به معنای ستون، تکیه‌گاه و سببِ پایداری است. این واژه در متون عرفانی بر نقشِ خداوند در استواریِ جهان دلالت دارد.

با تو ز زیان چه باک داریم ای سودکن همه زیان ها

وقتی تو همراه ما هستی، از هیچ شکست و زیانی نمی‌ترسیم، زیرا تو همان کسی هستی که تمامِ زیان‌ها و ناکامی‌ها را به سود و پیروزی تبدیل می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میان «زیان» و «سود»، آرایه تضاد (طباق) است که بیانگرِ قدرتِ تبدیل‌کنندگیِ عشق در نگاه عارفانه است.

فریاد ز تیرهای غمزه وز ابروهای چون کمان ها

از تیرهای نگاهِ دل‌برانه و ابروهای کمانی‌شکلِ معشوق که دلم را هدف گرفته‌اند، فریاد و شکایتی عاشقانه دارم.

نکته ادبی: «غمزه» در اینجا به معنای اشاره‌های چشم و نازِ معشوق است که در ادبیات کلاسیک، مانند تیر، قلبِ عاشق را مجروح می‌کند.

در لعل بتان شکر نهادی بگشاده به طمع آن دهان ها

تو در میان لب‌های سرخِ معشوق، شیرینی و حلاوت نهاده‌ای و همین باعث شده است که همگان با اشتیاق و طمع، دهان به سوی آن لب‌ها بگشایند.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لب‌های سرخ و زیباست. «شکر» نمادِ شیرینیِ کلام و جذابیتِ بی‌اندازه‌ی معشوق است.

ای داده به دست ما کلیدی بگشاده بدان در جهان ها

ای خدایی که کلیدِ شناخت را در دستِ ما نهادی و با آن، تمامیِ درهای بسته‌یِ جهان و حقیقت را بر روی ما گشودی.

نکته ادبی: «کلید» استعاره‌ای از عقل، بصیرت یا عشق است که درهای بسته معرفت را باز می‌کند.

گر زانک نه در میان مایی برجسته چراست این میان ها

اگر تو در هسته‌ی اصلی و میانِ وجودِ ما حضور نداری، پس این «میان» و این زیبایی‌های ظاهری چرا در عالم پدید آمده و برجسته شده‌اند؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه «میان»؛ هم به معنای کمر و میانه بدن (اشاره به زیبایی معشوق) و هم به معنای مرکز و بطنِ هستی.

ور نیست شراب بی نشانیت پس شاهد چیست این نشان ها

و اگر آن شرابِ الهی و حقیقتِ تو هیچ نشان و نموداری ندارد، پس این همه پدیده‌ها و نشانه‌هایی که در جهان می‌بینیم، شاهدِ وجودِ چه کسی هستند؟

نکته ادبی: «شرابِ بی‌نشانی» کنایه از ذاتِ پنهان و وصف‌ناپذیرِ خداوند است که در عالمِ عیان، تجلی می‌یابد.

ور تو ز گمان ما برونی پس زنده ز کیست این گمان ها

و اگر تو فراتر از وهم و گمانِ ما هستی، پس چه کسی به این گمان‌ها و اندیشه‌ها در ذهنِ ما حیات می‌بخشد؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ ذهنی که چگونه پدیده‌ای محدود (انسان) می‌تواند به وجودِ نامحدود (خداوند) بیندیشد.

ور تو ز جهان ما نهانی پیدا ز کی می شود نهان ها

و اگر تو از جهانِ مادیِ ما پنهانی، پس این حقیقت‌های پنهان، از سوی چه کسی آشکار و هویدا می‌شوند؟

نکته ادبی: تقابلِ میان «نهانی» و «پیدا» نشان‌دهنده آن است که ظهورِ همه چیز، مدیونِ غیبت و پنهانیِ خداوند است.

بگذار فسانه های دنیا بیزار شدیم ما از آن ها

افسانه‌ها و داستان‌های بیهوده دنیا را رها کن؛ ما از این قصه‌های دنیوی بیزار شده‌ایم.

نکته ادبی: «فسانه» به معنای افسانه و داستان‌های دروغین است که در اینجا کنایه از تعلقات و دلبستگی‌های دنیایی است.

جانی که فتاد در شکرریز کی گنجد در دلش چنان ها

جانی که در بارانِ شیرینِ عشقِ تو گرفتار شده است، چگونه ممکن است جای خالی برای تعلقاتِ دنیوی و چیزهای پست در آن باقی بماند؟

نکته ادبی: «شکرریز» کنایه از فیض و رحمتِ پیاپیِ معشوق است که کامِ جان را شیرین می‌کند.

آن کو قدم تو را زمین شد کی یاد کند ز آسمان ها

کسی که جای پای تو را فرشِ راهِ خود کرده و خاکسارِ تو شده است، دیگر چه نیازی به آسمان‌ها و مقام‌های بلندِ دنیوی دارد؟

نکته ادبی: تضاد میان «زمین» (نماد تواضع و خاکساری) و «آسمان‌ها» (نمادِ جاه و جلالِ ظاهری).

بربند زبان ما به عصمت ما را مفکن در این زبان ها

زبانِ ما را با پاکی و عصمت ببند تا به حرف‌های بیهوده آلوده نشویم؛ ما را در ورطه‌یِ گفت‌وگوهای بی‌حاصلِ دنیوی رها مکن.

نکته ادبی: «عصمت» در اینجا به معنای حفظ و نگهداریِ الهی است که مانع از خطایِ زبان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ابروهای چون کمان ها

تشبیه ابرو به کمان برای نشان دادن قدرتِ آسیب‌رسانی و جذابیتِ معشوق.

تناقض (پارادوکس) سودکن همه زیان ها

بیانِ این نکته که در مسیرِ عشق، زیان‌دیدگی در واقع سودِ حقیقی است.

استعاره لعل بتان

استعاره از لب‌های سرخ و گرانبهای معشوق.

ایهام میان

بازی با معنای «کمرِ معشوق» و «مرکزِ هستی» برای اثباتِ وجودِ خالق در دلِ مخلوق.

مراعات نظیر شکر، دهان، لعل

هم‌نشینی واژگانی که فضای شیرین و دل‌ربای معشوق را تداعی می‌کند.