دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۸

مولوی
به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا
بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا
بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا
ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا
به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات با تکرارِ ردیفِ «بیست این جا»، دعوتی است به سکون و آرامش پس از یک عمر جست‌وجوی بیهوده در عالم کثرت. شاعر مخاطب را به این حقیقتِ متعالی رهنمون می‌کند که مقصدِ نهایی، نه در بیرون، بلکه در ساحتِ «دل» است؛ جایی که با دیدارِ حقیقتِ مطلق (که به استعاره «مه» خوانده شده)، باید لنگر انداخت و از اضطرابِ سفر و جست‌وجویِ مدام دست کشید.

در واقع این سروده، تجلیِ رسیدن به کمال و چشیدنِ شهدِ معرفت است که در آن، عاشق پس از سیر در آفاق و انفس، به استقرار در مقامِ قرب می‌رسد. هر بیت بر ضرورتِ درنگ کردن و غنیمت شمردنِ لحظه‌ی حضور در این جایگاهِ قدسی تأکید می‌ورزد.

معنی و تفسیر

به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا

هنگامی که به جایگاهِ بلندِ دل راه یافتی، دیگر سفر را متوقف کن و همین‌جا اقامت گزین؛ و آنگاه که چهره‌ی درخشانِ یار (همچون ماه) را مشاهده کردی، باز هم درنگ کن و همین‌جا بمان.

نکته ادبی: «برج دل» استعاره از بلندای وجود و مرکزِ قلب است. «مه» استعاره از یار و محبوبِ زیباست. «بیست» فعل امری از بنِ ماندن به معنای اقامت کن و توقف نما.

بسی این رخت خود را هر نواحی ز نادانی کشیدی بیست این جا

تو که عمر خود را از روی ناآگاهی، پیوسته رنجِ کشیدنِ بارهای سنگینِ دلبستگی‌های دنیوی را در نواحیِ مختلف به دوش کشیدی، اکنون که به مقصد رسیدی، بار بر زمین بگذار و همین‌جا بمان.

نکته ادبی: «رخت کشیدن» کنایه از سفر کردن و همراه داشتنِ اسبابِ دنیوی و دغدغه‌های مادی است. «نواحی» اشاره به گشتن در عالمِ کثرت دارد.

بشد عمری و از خوبی آن مه به هر نوعی شنیدی بیست این جا

عمری گذشت و تو از زیباییِ آن محبوبِ ماه‌چهره، سخن‌ها به گوشت رسیده بود؛ اکنون که به اصلِ آن زیبایی رسیدی، دیگر از پیِ شنیده‌ها مرو و همین‌جا اقامت کن.

نکته ادبی: «بشد عمری» تعبیری از گذرِ عمر در جست‌وجو است. «از خوبی آن مه» نشان می‌دهد که پیش از رسیدن، تنها وصفِ یار در میان بوده است.

ببین آن حسن را کز دیدن او بدید و نابدیدی بیست این جا

آن جمالِ بی‌پایان را بنگر که با دیدنِ آن، به مرتبه‌ای می‌رسی که گویی همه‌چیز را دیده و در عین حال، دیده‌ها در برابرِ آن ناچیز و نادیده است؛ پس در این مقامِ حیرت، همین‌جا درنگ کن.

نکته ادبی: «بدید و نابدیدی» از آرایه‌ی تضاد بهره می‌برد و به مفهومِ فنایِ عارفانه اشاره دارد؛ جایی که دیدنِ حق، نادیده شدنِ ماسوی‌الله (غیرِ خدا) را در پی دارد.

به سینه تو که آن پستان شیرست که از شیرش چشیدی بیست این جا

آن وجودی که در سینه‌ی توست، همچون پستانی سرشار از شیرِ حیات‌بخش و معرفت است؛ اکنون که از آن شهدِ شیرینِ معرفت نوشیدی و چشیدی، دیگر به جای دیگر نرو و همین‌جا بمان.

نکته ادبی: «پستان شیر» استعاره از منبعِ فیض و حکمتِ الهی است که در درونِ جانِ انسان نهفته است. چشیدنِ آن، کنایه از درکِ حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

ردیف بیست این جا

تکرارِ این عبارت در پایانِ هر بیت، علاوه بر ایجادِ موسیقی، بر یک‌پارچگی و اصرارِ شاعر بر توقف در مقصدِ نهایی (دل) تأکید دارد.

استعاره مه

اشاره به محبوبِ حقیقی یا ذاتِ اقدس الهی که همچون ماه در آسمانِ دل می‌درخشد.

تناقض (پارادوکس) بدید و نابدیدی

اشاره به تجربه‌ی عرفانی که در آن مشاهده‌ی حق، منجر به محو شدن و نادیده انگاشتنِ تعلقاتِ دنیوی می‌گردد.

کنایه رخت کشیدن

کنایه از پیمودنِ راه‌های سخت و تحملِ رنج‌های دنیا برای رسیدن به مقصدی که در درون بوده است.