دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۱

مولوی
بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را
حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را
فروبریم دست دزد غم را که دزدیدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را
چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را
اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را
چنانش بیخود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را
چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را
کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را
که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را
تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را
یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را
یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را
تو دوزخ دان خودآگاهی عالم فنا شو کم طلب این سرفزون را
چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را
چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را
خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را
نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این کلام در جست‌وجوی گذر از ساحتِ عقلِ جزئی و استدلالی به سوی ساحتِ شهود و عشق است. شاعر معتقد است که عقلِ حسابگر با تکیه بر تزویر و فسون، انسان را در بندِ ظواهر گرفتار می‌کند و مانع از درکِ حقیقتِ متعالی می‌شود. از این رو، دعوت به «فنا» و «بی‌خودی» می‌کند تا سالک بتواند از پوسته‌ی محدودیت‌های این جهانی عبور کرده و ستون‌های هستی را در درونِ خود مشاهده کند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، ستایشِ نادانیِ عارفانه در برابر داناییِ عالمانه است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون «شراب»، «خون»، «شمع» و «سرنگون کردن»، تصویرسازی می‌کند که چگونه باید حجاب‌های نفسانی را درید و به وصالِ حق رسید. در نهایت، او شمس تبریزی را کانونِ کمال می‌داند که حضورش باعثِ قوام و معنا یافتنِ آفرینش است.

معنی و تفسیر

بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را

باید تمام آشفتگی‌ها و جنون‌های دنیوی را در آتش عشق بسوزانیم و پیوسته از شرابِ سرخِ شهادت و دردِ عشق بنوشیم.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای دغدغه‌های نفسانی و مالیخولیای فکری است.

حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را

ما هم‌نشینِ کسانی هستیم که از آتشِ دوزخ (رنجِ فراق یا مجاهده) می‌نوشند؛ آنان چنان قدرتمندند که می‌توانند سقفِ بلندِ آسمان و محدودیت‌های عالمِ خاکی را بشکافند.

نکته ادبی: دوزخ آشامان استعاره از عاشقانِ مجاهدی است که تلخی‌های سلوک را با جان می‌خرند.

چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را

شمعِ بی‌زوالِ وجودِ حق، با فلک و این شمع‌های دنیوی (هستی‌های مجازی) که سرنگون و ناپایدارند، چه خواهد کرد؟ (اشاره به محو شدنِ ظواهر در برابر حقیقت).

فروبریم دست دزد غم را که دزدیدست عقل صد زبون را

باید دستِ آن دزدِ حیله‌گر (نفسِ اماره و غم‌های حاصل از آن) را که عقلِ صد انسانِ ناتوان را ربوده و آنان را حیران کرده است، قطع کنیم.

نکته ادبی: زبون به معنای ناتوان و درمانده است.

شراب صرف سلطانی بریزیم بخوابانیم عقل ذوفنون را

شرابِ نابِ سلطانی (عشقِ الهی) را بنوشیم تا عقلِ پرادعا و همه‌چیزدانِ نفسانی را به خوابِ غفلت ببریم.

نکته ادبی: عقلِ ذوفنون کنایه از عقلِ استدلالی و دانش‌های ظاهری است که در برابر عشق ناتوان است.

چو گردد مست حد بر وی برانیم که از حد برد تزویر و فسون را

هرگاه این عقلِ نفسانی مست شد (از عشق)، باید او را تنبیه و مجازات کنیم، زیرا تزویر و فریبکاری را از حد گذرانده است.

نکته ادبی: حد راندن کنایه از سرکوب و مهار کردنِ سرکشیِ نفس است.

اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حیله ریب المنون را

اگرچه این عقل، استادِ علوم و فنون است، اما در برابرِ نیرنگِ مرگ و قضا و قدر (ریب المنون) هیچ‌کاره است و چیزی نمی‌داند.

نکته ادبی: ریب المنون ترکیبی قرآنی به معنای حوادثِ تلخِ روزگار و مرگ است.

چنانش بیخود و سرمست سازیم که چون آید نداند راه چون را

چنان عقل را از خود بی‌خود و سرمست کنیم که وقتی (مرگ یا حقیقت) فرا رسید، حتی راهِ چاره و دلیلِ منطقیِ آن را هم نداند (یعنی تسلیمِ محض شود).

نکته ادبی: راه چون را دانستن کنایه از تحلیلِ علت و معلولیِ حوادث است.

چنان پیر و چنان عالم فنا به که تا عبرت شود لایعلمون را

باید چنان پیر و عالمِ بزرگی به فنا و نیستی برسد که عبرتی برای بی‌خبران و نادانان باشد.

نکته ادبی: لایعلمون اشاره به کسانی است که از حقیقتِ هستی بی‌خبرند.

کنون عالم شود کز عشق جان داد کنون واقف شود علم درون را

اکنون کسی عالم و دانا می‌شود که جانِ خود را در راه عشق داده باشد، حالا چنین کسی به علمِ باطن و درون واقف می‌شود.

نکته ادبی: علمِ درون به معنای شهودِ عرفانی است.

درون خانه دل او ببیند ستون این جهان بی ستون را

چنین شخصی، در خانه‌ی دلِ خود، ستون‌های نگهدارنده‌ی این جهانِ بی‌پایه و اساس را می‌بیند (خداوند را در دل می‌یابد).

نکته ادبی: جهانِ بی‌ستون اشاره به آیه قرآن درباره خلقتِ آسمان‌ها بدون ستونِ ظاهری است.

که سرگردان بدین سرهاست گر نه سکون بودی جهان بی سکون را

اگر نگاه‌های معنویِ عارفان به این سرها (اسرار) نبود، جهانِ ناپایدار در همان سکونِ اولیه باقی می‌ماند و حرکتی در کار نبود.

نکته ادبی: سرگردان بودن در اینجا هم به معنای حیرانی است و هم به معنای چرخش و حرکتِ هستی.

تن باسر نداند سر کن را تن بی سر شناسد کاف و نون را

تنی که صاحبِ سر (عقلِ خودپرست) است، حقیقتِ فرمانِ الهی را درک نمی‌کند، اما تنی که سرش (منیتش) را باخته، رمزِ خلقت (کاف و نون) را می‌شناسد.

نکته ادبی: کاف و نون اشاره به آیه کن فیکون (باش و پس هست شد) است.

یکی لحظه بنه سر ای برادر چه باشد از برای آزمون را

ای برادر! یک لحظه عقل و منیت (سر) را کنار بگذار؛ مگر چه ضرری برای تو دارد؟ این کار را برای آزمایشِ حقیقت انجام بده.

یکی دم رام کن از بهر سلطان چنین سگ را چنین اسب حرون را

یک لحظه نفسِ سرکشِ خود را برای سلطانِ عشق رام کن؛ این سگِ نفس و اسبِ چموشِ وجود را مهار کن.

نکته ادبی: حرون به معنای اسبِ سرکش و نافرمان است.

تو دوزخ دان خودآگاهی عالم فنا شو کم طلب این سرفزون را

بدان که همین خودآگاهی و منیّتِ تو، جهنمِ توست؛ پس فنا شو و دیگر به دنبالِ برتری‌جویی و فزونی نباش.

چنان اندر صفات حق فرورو که برنایی نبینی این برون را

چنان در صفاتِ حق غرق شو و در آن مستحیل گرد که دیگر بیرون از آن، هیچ وجودِ مستقلی را نبینی.

چه جویی ذوق این آب سیه را چه بویی سبزه این بام تون را

به دنبالِ لذت بردن از این دنیای تیره و بی‌ارزش نباش؛ چرا به دنبالِ سبزه و گیاهِ روی پشت‌بامِ حمام (چیزی بی‌ثمر و ناچیز) هستی؟

نکته ادبی: بامِ تون کنایه از مکان‌های بی‌ارزش و گذراست که سبزه بر آن می‌روید ولی ریشه‌ای ندارد.

خمش کردم نیارم شرح کردن ز رشک و غیرت هر خام دون را

ساکت شدم و دیگر شرح نمی‌دهم، چرا که از رشک و غیرتِ افرادِ خام و نادان نسبت به این اسرار هراس دارم.

نکته ادبی: خام دون کنایه از افرادِ نپخته و جاهل است.

نما ای شمس تبریزی کمالی که تا نقصی نباشد کاف و نون را

ای شمس تبریزی! کمالی از خود نشان بده تا این جهانِ آفرینش (کاف و نون) به نقص و کمبود دچار نشود و معنا یابد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

اشاره به عشقِ الهی و سرمستیِ عارفانه که عقلِ جزئی را از کار می‌اندازد.

تضاد تن با سر / تن بی‌سر

تقابلِ میانِ عقلِ خودپرست (با سر) و تسلیمِ مطلق (بی‌سر) در برابر خداوند.

تناقض (پارادوکس) جهان بی‌ستون

اشاره به پایداریِ هستی در عینِ ناپایداریِ ظاهری که تنها با چشمِ دل قابلِ درک است.

کنایه دست دزد غم را بریدن

قطعِ پیوند با عقلِ جزئی و اندیشه‌های آزاردهنده‌ی نفسانی.