دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۰۰

مولوی
بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز طشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند بامش از چه سویست از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روانست به وقت صبح بازآرد روان را
از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را
از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را
از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را
تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این چکامه‌ی شورانگیز، سروده‌ی عارفی است که رهایی از قید عقلِ مصلحت‌اندیش و بازگشت به اصل و منشأ هستی را می‌جوید. شاعر در فضایی عرفانی، جانِ آدمی را همچون تیری در کمانِ قدرت الهی می‌داند که جز با اراده‌ی محبوب، پرواز نمی‌کند و از بند تعلقات زمینی رها نمی‌شود.

در لایه‌های عمیق‌تر، این کلام بر این حقیقت تأکید دارد که آنچه انسان در جست‌وجوی آن است، یعنی حقیقتِ مطلق یا خداوند، نه در بیرون، بلکه در همان منشأی است که جان از آنجا آمده است و این جست‌وجوگری، در واقع کششِ خودِ حق به سوی خویشتن است.

معنی و تفسیر

بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را

ای خداوندگاری که به جهان جانِ تازه‌ای بخشیده‌ای، بیا و فعالیت‌های عقلِ جزئی و محاسبه‌گر را از دوش من بردار.

نکته ادبی: «جان نو داده» ترکیبی است برای اشاره به خالق که پیوسته در حال تجدید حیاتِ کائنات است.

چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را

من همچون تیری هستم که تا تو آن را در کمان نگذاری و پرتاب نکنی، حرکتی نخواهم کرد؛ پس بیا و بار دیگر کمان وجودم را با اراده‌ی خودت پر کن.

نکته ادبی: استعاره‌ی تیر و کمان برای تبیینِ جبرِ عرفانی و وابستگی مطلقِ بنده به اراده‌ی پروردگار.

ز عشقت باز طشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را

از شدت عشقت، رازم فاش شد و طشت رسوایی‌ام از بام افتاد؛ حال که همه فهمیدند من عاشق توام، نردبانی بفرست تا بتوانم به بامِ قربِ تو بازگردم.

نکته ادبی: «طشت از بام افتادن» کنایه‌ای کهن برای فاش شدنِ رازی که پنهان کردنش دیگر ممکن نیست.

مرا گویند بامش از چه سویست از آن سویی که آوردند جان را

از من می‌پرسند بامِ خانه‌ی تو (جایگاه اصلی‌ات) کجاست؟ در پاسخ می‌گویم: از همان جهتی است که خداوند جانِ مرا از آنجا به عالمِ خاکی آورد.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ «الست» و منشأ روحانی انسان که فراتر از جهاتِ مادی است.

از آن سویی که هر شب جان روانست به وقت صبح بازآرد روان را

از همان جهتی که هر شب در خواب، جانِ آدمی به سوی آن پرواز می‌کند و هنگام صبح دوباره آن را به کالبد خاکی بازمی‌گرداند.

نکته ادبی: استناد به مفهوم خواب در متون عرفانی به عنوانِ بازگشتِ موقتِ روح به عالم ملکوت.

از آن سو که بهار آید زمین را چراغ نو دهد صبح آسمان را

از همان جهتی که فصلِ بهار با آن رویش و تازگی به زمین می‌آید و خورشید با طلوعش، چراغِ آسمان را روشن می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از پدیده‌های طبیعی برای تبیینِ تجلیاتِ الهی در جهانِ مادی.

از آن سو که عصایی اژدها شد به دوزخ برد او فرعونیان را

از همان جهتی که عصای حضرت موسی به اژدها تبدیل شد و همان قدرت، فرعونیانِ ستمگر را به نابودی و دوزخ کشاند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ قرآنیِ حضرت موسی و عصای او به عنوانِ نشانی از قدرتِ بی‌چون و چرای الهی.

از آن سو که تو را این جست و جو خاست نشان خود اوست می جوید نشان را

از همان جهتی که این میلِ جست‌وجو در وجود تو جوشید؛ در واقع خودِ اوست که دارد به دنبالِ نشانِ خویش می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به یگانگیِ فاعل و مفعول در عشق عرفانی؛ اینکه جوینده، در حقیقتِ امر همان مطلوب است.

تو آن مردی که او بر خر نشسته است همی پرسد ز خر این را و آن را

حکایتِ تو، حکایتِ آن سوارکاری است که بر خرِ خود نشسته، اما با غفلت از مرکبِ زیر پایش، همه‌جا به دنبال خر خود می‌گردد؛ تو نیز حقیقت را در بیرون می‌جویی، در حالی که در وجودِ خودت حضور دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار مشهور در ادبیات عرفانی برای بیانِ غفلتِ انسان از حضورِ خداوند در جانِ خویش.

خمش کن کو نمی خواهد ز غیرت که در دریا درآرد همگنان را

خاموش باش و دیگر سخن مگو، چرا که خداوند از روی غیرتِ الهی نمی‌خواهد همگان را به دریایِ حقیقت و اسرارِ خود راه دهد.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «غیرتِ حق» که مانع از فاش شدنِ اسرارِ عرفانی برای نااهلان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیر و کمان

تمثیلی برای نشان دادنِ وابستگیِ جانِ عاشق به اراده‌ی معشوق که خود به تنهایی قادر به حرکت نیست.

تلمیح عصایی اژدها شد

اشاره به معجزه حضرت موسی که برای تبیینِ قدرتِ لایزال الهی در تغییر ماهیت اشیاء به کار رفته است.

تمثیل مردی که بر خر نشسته و خر می‌جوید

داستانی نمادین برای بیانِ غفلتِ انسان از واقعیتی که با اوست اما به دلیل عدمِ آگاهی، آن را در بیرون جست‌وجو می‌کند.

ایهام بام

در اینجا علاوه بر معنایِ ظاهری، به معنایِ مقامِ قربِ الهی و جایگاهِ اصلیِ روح نیز به کار رفته است.