دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۵

مولوی
از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده بیانگرِ سوز و گدازِ عارفانه‌ای است که در آن شاعر با تمام وجود به سوی معشوقِ ازلی و ابدی خود (شمس تبریزی) ابراز ارادت می‌کند. فضا سرشار از بیقراری، تسلیم و حیرت است؛ گویی عاشق در آتش عشق چنان سوخته که مرزهای زمان و مکان و حتی ادراکِ خود را از دست داده و تنها حضور معشوق است که معنابخش هستی اوست.

شاعر با استفاده از مضامینِ اغراق‌آمیز و تصویرسازی‌های عمیق، بزرگیِ این عشق را تبیین می‌کند؛ عشقی که در آن معشوق، محورِ هستی و برتر از تمامِ زیبایی‌های دنیوی و مادی است.

معنی و تفسیر

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

به خاطر خدا به چهره زرد و رنگ‌پریده‌ام نگاهی کن ای محبوب؛ و هر کجا که عزم سفر داری، مرا نیز با خود همراه کن.

نکته ادبی: روی چو زر: کنایه از چهره بیمارگونه به خاطر دوری و اندوه است.

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

زمانی که به قلب پر از درد من قدم می‌گذاری، دامن خود را جمع کن تا از خونِ دلی که در راهِ عشق تو می‌ریزد، آلوده نشوی.

نکته ادبی: خون جگر: استعاره از رنج و غم عمیق درونی است که نشان‌دهنده شدت عشق است.

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

ای ماهِ تابان، سر برآور و زیباییِ خود را به نمایش بگذار تا چشمِ حسودان و زیبارویانِ دنیوی کور شود؛ و همچون ابری سیاه، چهره‌ی خود را بپوشان تا فتنه برانگیزی.

نکته ادبی: مه رویان: واژه‌ای وصفی برای اشاره به زیبارویانِ معمولی و غیرِ عارف است.

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

از روزی که تو با آن لب‌های شیرین‌مانند به دنیا آمدی، ارزشِ شکر در بازارِ دنیا چنان بی‌رونق شد که دیگر کسی به آن توجه نمی‌کند.

نکته ادبی: کاسد شدن: به معنای از سکه افتادن و بی‌ارزش شدن کالا در بازار است.

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

زمانی که تو سخن از سلام گفتی، تمامِ عالم مجذوبِ تو شد؛ قلبم در برابرِ تو به سجده افتاد و جانم برای خدمت به تو آماده شد.

نکته ادبی: بسته کمر: کنایه از آمادگی کامل برای خدمت و بندگی است.

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

من پیش از این مانند شمعی بودم که هر شب تا صبح می‌سوختم و می‌مردم؛ اما اکنون به چنان حیرتی رسیده‌ام که دیگر شب و روز را از هم تشخیص نمی‌دهم.

نکته ادبی: شمع: نمادِ سوختن و فدا شدن عاشق است که در ادوار مختلف ادبی به کار رفته است.

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

ای شمسِ تبریزی، که پادشاهیِ مقتدر و ویرانگر هستی؛ در برابرِ عظمتِ تو که همچون اقیانوسی بی‌کران است، من همچون گوهری کوچک کمر به خدمت بسته‌ام.

نکته ادبی: شاهنشه خون‌ریز: استعاره از قدرتِ خیره‌کننده و ویرانگرِ عشق است که عقل و هوش را از سر عاشق می‌برد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه روی چو زر

تشبیه چهره به طلا برای نشان دادن زردی و بیماری ناشی از فراق.

اغراق کاسد شدن بازار شکر

بزرگ‌نمایی در شیرینیِ لب معشوق تا حدی که شکرِ واقعی دیگر مشتری ندارد.

تضاد شب و سحر

تضاد میان زمان‌ها که برای نشان دادن آشفتگیِ روحی و ذهنی عاشق به کار رفته است.

استعاره شمس

استعاره از خورشیدِ حقیقت و هدایتگر که عارف از آن برای معشوق استفاده کرده است.