دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۵۸

مولوی
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از شور و هیجانِ ورودِ معشوقِ ازلی (یا پیر و مرشد) است که با آمدنش، جهانی از معنا و روشنی را در جانِ سالک می‌گستراند. شاعر با زبانی حماسی و عارفانه، از گذارِ دشوار از

منیت

یا همان خودخواهی به سوی فنا در برابر خداوند سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که در راهِ حق، باید از تعلقاتِ ظاهری گذشت و با چشمِ دل، سلیمانِ حقیقت را در جانِ خویش جست‌وجو کرد. درونمایه اصلیِ این سروده، دعوت به بیداری و رهایی از بندِ کلمات و پراکندگی‌های ذهنی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کهن، مخاطب را به سفری درونی فرا می‌خواند تا با ترکِ غرور و خودبینی، به مقامِ قرب الهی برسد؛ مقامی که در آن، زبانِ سخن بسته می‌شود و زبانِ دل که تنها محرمِ راز است، گشوده می‌گردد.

معنی و تفسیر

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را

پادشاه از راه رسید، پس ای یاران، جایگاهِ جان و دل را برای پذیرایی از او بیارایید و آماده کنید. بازوان خود را برای استقبال از آن محبوبِ زیبا همچون یوسفِ کنعان، مهیا و گشاده سازید.

نکته ادبی: اشاره به یوسفِ کنعان تلمیحی است که نماد زیبایی مطلق و محبوبِ گمشده‌ است.

چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را

وقتی آن کسی که جانِ جان‌هاست (روحِ مطلق) از راه می‌رسد، دیگر شایسته نیست که نامِ «جان» بر زبان آورد؛ زیرا در برابرِ عظمتِ او، جانِ آدمی ارزشی ندارد مگر آنکه به عنوانِ قربانی تقدیمِ راهش شود.

نکته ادبی: تکرارِ جان، تأکید بر برتریِ معشوق بر تمامِ ابعادِ وجودیِ عاشق است.

بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را

من پیش از آشنایی با عشق، گمراه بودم و ناگهان عشق به سراغم آمد. من که پیش از این همچون کوهی از خودبینی و سنگینی بودم، اکنون در برابرِ عظمتِ معشوق (سلطان)، چنان کوچک و ناچیز شده‌ام که همچون کاهی در زیرِ سُمِ اسبِ او قرار گرفته‌ام.

نکته ادبی: تبدیلِ کوه به کاه، استعاره‌ای از شکستنِ غرور و فانی شدنِ خود در برابرِ حق است.

گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را

این معشوقِ ازلی، به همه نزدیک است؛ چه ترک باشد و چه تاجیک (اشاره به تفاوت‌های ظاهری و نژادی). او به ما نزدیک است، درست همان‌گونه که جان در بدن حضور دارد، اما تن و جسمِ آدمی به دلیلِ مشغولیت‌های مادی، قادر به دیدنِ این حقیقتِ نهفته (جان) نیست.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به جان و تن، بیانگرِ وحدتِ وجود است.

هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را

ای یاران، خبر خوش که بخت و اقبالِ بلند فرارسید و زمانِ آن است که از دارایی‌های دنیوی بگذرید و ایثار کنید. روحِ الهی همچون سلیمانِ نبی بر تختِ دل نشست تا شیطانِ نفس را از حکومت بر وجودِ شما عزل کند.

نکته ادبی: سلیمان نمادِ روحِ الهی و شیطان نمادِ هوای نفس است.

بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را

از جای برخیز و حرکت کن، چرا ایستاده‌ای و درنگ می‌کنی؟ چرا ناتوان و بی‌انگیزه مانده‌ای؟ اگر راه را نمی‌دانی، همچون هدهد که راهنمایِ سفر به قصرِ سلیمان بود، به دنبالِ نشان و راهنما بگرد تا راهِ رسیدن به قصرِ حقیقت را بیابی.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ هدهد و سلیمان در منطق‌الطیر که نمادِ جست‌وجویِ حقیقت است.

بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را

در آن جایگاهِ بلند، با پروردگار مناجات کن و اسرار و خواسته‌های قلبی‌ات را با او در میان بگذار، چرا که سلیمانِ حقیقت، زبانِ پنهانیِ تمامِ پرندگان (اهلِ دل) را به خوبی می‌داند.

نکته ادبی: زبانِ مرغان کنایه از زبانِ اسرار و دل‌های پاک و عارفانه است.

سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

ای بنده، سخن گفتنِ بیهوده همچون باد است و فقط دلت را پراکنده و آشفته می‌سازد. در عوض، او (معشوق) دستور می‌دهد که به سکوت رو بیاوری و ذهنِ پریشان و پراکنده‌ات را دوباره جمع کنی.

نکته ادبی: تضاد میانِ سخن (پراکندگی) و سکوت (جمع‌شدنِ دل) از آموزه‌های مهمِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کنعان، سلیمان، هدهد

ارجاع به داستان‌های یوسف و سلیمان در قرآن و ادبیات که بارِ معناییِ زیبایی و هدایتِ الهی دارند.

تناقض (پارادوکس) کوهی بودم و کاهی شدم

نمایشِ تغییرِ حالِ سالک از خودبینیِ سنگین به فروتنی و سبکیِ مطلق در برابرِ معشوق.

استعاره سلیمان، شیطان

استعاره از روحِ متعالی و هوای نفسانی که در ستیز با یکدیگرند.

تشبیه جان با تن

تشبیه نزدیکیِ معشوق به انسان، به نزدیکیِ جان به بدن برای بدن، که دیده نمی‌شود اما در همه جا حضور دارد.