دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۹

مولوی
با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این ابیات با زبانی نمادین و استعاری، پیوند وجودی انسان با خداوند را به تصویر می‌کشند. شاعر بر این باور است که زندگی حقیقی تنها در پرتو حضور حق معنا می‌یابد و هرگونه دوری از او، به مثابه مرگ و انجماد است؛ گویی هستیِ آدمی، پرتوی از وجود اوست.

در لایه‌ای دیگر، ابیات به مقوله اختیار و تقدیر می‌پردازند. انسان‌ها در صحنه هستی مانند مهره‌های شطرنج در دست خالق هستند که حرکت و سکونشان تابع اراده اوست. در نهایت، شعر با هشدار در باب غرور و خودپسندی، بر ضرورت تواضع حقیقی در برابر امر الهی تأکید می‌ورزد.

معنی و تفسیر

با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا

زندگی در پرتو وجود تو معنا می‌یابد و جدایی از تو فنا و نیستی است؛ چرا که تو همچون خورشید هستی و در غیاب تو، هستی سرد و بی‌روح می‌شود.

نکته ادبی: فسردن به معنای منجمد شدن و از کار افتادن است که استعاره از مرگِ روحی است.

خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا

مردم در این صفحه شطرنجِ دنیا، در دستان تو همچون مهره‌ها هستند؛ هم حرکت و ماه شدنشان از اراده توست و هم اینکه مهره‌ای از بازی خارج شود و بمیرد، به خواست توست.

نکته ادبی: بساط در اینجا به معنای بساط شطرنج و صحنه دنیا به کار رفته است.

گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا

به خداوند گفتم چرا مرا جان می‌بخشی؟ در حالی که من تمامِ وجود و نفسم را به تو سپرده‌ام. من حتی در لحظه جان دادن هم از یاد تو غافل نیستم.

نکته ادبی: دم دارای ایهام است؛ هم به معنی نفس و زندگی است و هم به معنی لحظه و زمان.

پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا

با فروتنی تمام و مانند شتری که برای بارگیری زانو می‌زند، به سجده افتادم. اما آن محبوب، خندید و با کنایه گفت: ای کسی که گردن‌کشی و تکبر می‌کنی!

نکته ادبی: گردن دراز کردن کنایه از تفرعن و غرور است که در مقابل سجده قرار گرفته است.

بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا

ببین که چه بر سر خود می‌آوری؛ دقت کن که چه خواهی کرد! حالا که مغرورانه گردن‌کشی می‌کنی، باید منتظر باشی که مجازات شوی و دهانت را ببندند.

نکته ادبی: پنبه خوردن کنایه از خاموش شدن، سرکوب شدن یا مرگ است که در ادبیات کهن به عنوان سزای غرور به کار می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب

اشاره به منبع نور و گرما که استعاره از وجود خداوند است.

تمثیل مهره و بساط

تشبیه دنیا به صفحه شطرنج و انسان‌ها به مهره‌هایی که اختیار تام ندارند.

کنایه گردن دراز کردن

اشاره به غرور، تکبر و گردن‌کشی کردن.

کنایه پنبه خوردن

اشاره به تنبیه شدن، خاموش شدن و از میان رفتن یا کنایه از مرگ.