دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۴۰

مولوی
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این قطعه شعری عمیق در ستایش تسلیمِ عاشقانه و پذیرشِ مشیت الهی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای متنوع، آدمی را به رها کردنِ شکوه و گله‌گزاری و پذیرشِ مقدراتِ معشوق ازلی فرا می‌خواند. فضای شعر سرشار از شورِ عرفانی است که در آن، رنجِ عشق به مثابه‌یِ نشانِ افتخار و دشواری‌های زندگی همچون بخشی از یک نظمِ کیهانیِ هوشمند ترسیم می‌شود.

در نگاه شاعر، جهان هستی کتابی است که باید رمزگشایی شود و انسان با شناختِ خویشتن می‌تواند به حقایقِ پنهانِ آن دست یابد. پیام نهایی، دعوت به شادمانیِ درونی، خاموشی از اعتراضاتِ بی‌جا و رهایی از بندهای دنیوی است که همچون زنگوله‌هایی بر گردنِ نفس، مانعِ حرکتِ انسان به سوی کمال می‌شوند.

معنی و تفسیر

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را

زنجیرِ دیوانگیِ عشق برایم همچون گردنبندی افتخارآمیز و عزیز شده است؛ پس این زنجیر را باز نکن و از من مگیر. من به تضرع و زاری از تو می‌خواهم که راهِ کاروانِ عشقِ مرا ببندی و آن را از مسیرش منحرف کنی تا از تو جدا نشوم.

نکته ادبی: طوق و سلسله استعاره از تعلّقات و پیوندِ عاشقانه است که عاشق برخلافِ ظاهرش، خواهانِ تداومِ آن است.

مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را

من مست و شادمانِ تو هستم و بارِ عدل و لطفِ تو را در جان می‌پرورم؛ اگر زنی باردار فرزندش را به دنیا آورد، هیچ‌کس او را برای این زایش سرزنش نمی‌کند، پس مرا نیز بابتِ این شوریدگی و رنجِ عشق ملامت مکن.

نکته ادبی: حامله در اینجا استعاره از کسی است که عشقِ الهی را در جان پرورش می‌دهد و حامله داد یعنی کسی که از عدل و دهشِ الهی باردار است.

هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

آیا فلک می‌تواند مسیرِ چرخشیِ خود را تغییر دهد و از آن سر باز زند؟ یا آیا زمین می‌تواند زلزله را که جزئی از ماهیتِ آن است از خود دور کند؟ (من نیز نمی‌توانم تأثیرِ تو را از خود دور کنم).

نکته ادبی: تمثیلِ فلک و زمین برای نشان دادنِ اجتناب‌ناپذیریِ تقدیر و ضرورتِ عشق در ذاتِ هستی.

می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را

آن پادشاهِ حقیقی، قلبِ عاشق را همچون قلمی در دست می‌گیرد و هرچه بخواهد بر آن می‌نگارد. پس لحظه‌ای تسلیمِ مطلق و دینِ عشق را در خود تازه کن و ای دوست، گله و شکایت از سرنوشت را رها کن.

نکته ادبی: اسلام در اینجا به معنای لغوی یعنی تسلیم و سرسپردگی در برابرِ اراده‌ی معشوق به کار رفته است.

آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را

هرچه پادشاه بر تو سختی روا می‌دارد، آن را همچون پینه‌ای (آبله) بر کفِ دستِ او بدان که نشانِ لمسِ دستِ اوست؛ کسی که به دستِ پادشاه برسد، آن پینه‌ها را از سرِ ارادت می‌بوسد.

نکته ادبی: آبله کنایه از رنج‌ها و بلاهایی است که عاشق از دستِ معشوق می‌کشد و آن را مایه‌ی افتخار می‌داند.

همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

جهان هستی مانند کتابی است که تمامیِ احکام و اسرارِ پنهان در آن جمع شده است. جانِ تو، دیباچه و سرآغازِ این کتاب است، پس این مسئله را دریاب و خویشتن را بشناس.

نکته ادبی: اشاره به مضامینِ عرفانیِ «خودشناسی» که کلیدِ فهمِ جهانِ هستی است.

شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن خر مشغله زنگله را

همواره شادمان باش و چهره‌یِ عبوس و تلخ را از خود دور کن و خاموش باش. آن زنگوله‌هایی که بر گردنِ خر (نفسِ سرکش) بسته‌ای و تنها باعثِ سروصدا و مشغله‌یِ ذهنیِ بیهوده می‌شود، باز کن و رها شو.

نکته ادبی: زنگله استعاره از دلبستگی‌های دنیوی و هیاهوهای ذهن است که مانعِ آرامشِ جان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره زنجیر و طوق

اشاره به پیوندِ میان عاشق و معشوق که علی‌رغم دشواری، شیرین و عزیز است.

تمثیل فلک و زمین

تشبیه وضعیت عاشق به نظمِ اجتناب‌ناپذیرِ آسمان و زمین برای اثباتِ اینکه عشق امری جبری و ذاتی است.

تناقض (پارادوکس) آبله و بوسه

بوسیدنِ آبله (رنج و زخم) به نشانه رسیدن به دستِ یار، تبدیلِ رنج به لذتِ عرفانی است.

تشبیه جهان به کتاب

هستی به مثابه متنی است که برای درکِ حقیقت باید خوانده و تفسیر شود.