دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۹

مولوی
آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، نجوای عاشقانه و عارفانه‌ای است که در آن، سالکِ راهِ حق از مهجوری و دوری از درگاهِ یار سخن می‌گوید. شاعر در فضایی آکنده از شور و اشتیاق، از فرآیندِ فنای خود در برابر عظمتِ محبوب سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که برای رسیدن به آن مقامِ والا، باید از تمامِ تعلقاتِ دنیوی، از جمله عقلِ جزوی، ظواهرِ آراسته و منیّت دست شست.

درونمایه اصلیِ شعر، عبور از کثرت و رسیدن به وحدت است. شاعر با زبانی نمادین و در عین حال صریح، نشان می‌دهد که چگونه کشش و جذبه‌ی حق، سالک را از قید و بندهای سنگینِ هستیِ خودساخته رها می‌کند تا تنها شاهد و ناظرِ جمالِ مطلق باشد. این شعر، گویایِ همان دغدغه همیشگی عرفان است که منِ مجازی باید قربانی شود تا او جلوه‌گر گردد.

معنی و تفسیر

آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا می نکند محرم جان محرم اسرار مرا

افسوس که آن مقامِ ارجمند و محبوبِ بلندپایه، به من اجازه ورود نمی‌دهد و مرا به محفلِ خویش نمی‌خواند و رازهای پنهانش را با من در میان نمی‌گذارد.

نکته ادبی: صدر سرا کنایه از مقامِ عالی و قربِ الهی است. واژه محرم در اینجا به معنای کسی است که اجازه ورود به حریمِ خصوصی و اسرارِ جان را دارد.

نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا

آن زیباییِ بی‌نظیر، آن حضورِ آتشین و نگاهِ نافذِ محبوب، همراه با پرسش‌های شیرینی که همچون شکر کام جان را می‌نوازد، مرا گرفتار و دلداده‌ی خویش کرد.

نکته ادبی: فرش آتش تیز نظر اشاره به تجلیِ جمال و جلالِ الهی دارد که همچون آتشی سوزان است. ترکیبِ پرسشِ همچون شکر به تأثیرِ کلامِ یار اشاره دارد.

گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا

محبوب از من پرسید: نشانه‌های مهر، رنگ و بوی تو کجا رفته است؟ پاسخ دادم: در لحظه‌ی دیدارِ تو، این رنگ‌ها و نشانه‌های ظاهریِ من دیگر چه معنایی دارند و کجا می‌توانند باقی بمانند؟

نکته ادبی: رنگ و بو در عرفان کنایه از تعلقات دنیوی و صفاتِ بشری است که در برابر نورِ حق رنگ می‌بازد.

غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا

من در دریایِ کرم و بخششِ او غرق شده‌ام و بنده‌ی آن لحظه‌ی سحرگاهی هستم که آن محبوبِ خوش‌بو و دلفریب، مرا به سوی گلستانِ حضور خویش فرامی‌خواند.

نکته ادبی: جوی کرم نماد فیضِ الهی است و صبحدم کنایه از زمانِ مناسب برای شهود و مکاشفه است.

هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا

هرکس که در کنارِ نهرِ حقیقت (جویبارِ وصل) قرار گرفته باشد، دیگر این جامه و ظواهرِ دنیوی برایش سنگین و بی‌فایده است. این خرقه و دستار برای من تنها مایه‌ی زیان و سنگینی است.

نکته ادبی: خرقه و دستار نمادِ ظاهرسازی‌های دینی و تعلقاتِ اجتماعی است که سالکِ واقعی آن‌ها را مانعِ پروازِ روح می‌داند.

ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین هست به معنی چو بود یار وفادار مرا

ملک و دارایی و اسبابِ دنیوی که از آنِ این زیبارویانِ شکرین‌سخن است، تنها در صورتی برای من ارزش دارد که یارِ وفادار نیز در آن حضور داشته باشد.

نکته ادبی: ماه رخان کنایه از ظواهرِ دنیوی و دلربایانی است که انسان را به خود مشغول می‌کنند.

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا

توشه و پیشه‌ی دنیوی، دانش و اندیشه‌ی بشری و قدرتِ شیرمانند برای تو باشد؛ من تنها خواهانِ آن آهویِ تاتارِ دلربا (محبوب) هستم.

نکته ادبی: آهوی تاتار نمادی از زیباییِ نایاب، لطافت و معصومیت است که در برابرِ نمادهای قدرت (شیر) قرار گرفته است.

نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا

اوست که هستیِ من را نابود می‌کند و دوباره مرا می‌آفریند؛ او مرا از خویشتنِ خود تهی می‌سازد و از توان می‌اندازد، سپس با باده‌ی عشق، مستم می‌کند و ساقیِ خمارِ من نیز خودِ اوست.

نکته ادبی: نیست و هست کردن به فرآیندِ فنا و بقا در تصوف اشاره دارد که در آن سالک از خود فانی و به حق باقی می‌شود.

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا

ای دلِ شوریده‌سر و بی‌قرار، فتنه و آشوب به پا مکن، مرا رسوایِ عالم مساز و اسرارِ عاشقیِ مرا در بازارِ شهر فاش نکن.

نکته ادبی: دلِ قلاش در اینجا خطاب به بخشِ ناآرام و پرهیاهویِ وجودِ شاعر است که میل به شهرت و آشوب دارد.

گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا بر طمع ساختن یار خریدار مرا

اگر یار پند و اندرزِ مرا بشکند (و به حرفم توجه نکند) یا بر بندهای اسارتِ من بیفزاید، همه برای آن است که مرا بسازد و شایسته‌ی خریداری شدن توسطِ خود کند.

نکته ادبی: زفت کردن به معنایِ بزرگ و محکم کردن است، کنایه از اینکه رنج‌ها و سختی‌هایی که یار می‌دهد، در واقع مقدمه‌ی کمال است.

بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

بیش از این از دویی و جدایی سخن نگو، چون در مسلکِ توحید (ثنوی) از دوگانگی حرف نزن. به دنبالِ اصلِ حقیقت باش؛ زیرا آنچه از آثار و نشانه‌های دنیوی دیدم برای من بس است.

نکته ادبی: دوی به معنای دوگانه دیدن و شرک است. ثنوی اشاره به باورهایی دارد که جهان را دوگانه می‌بینند و شاعر آن را در برابر وحدتِ حق رد می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره جوی کرم

اشاره به منبعِ بی‌کرانِ بخشش و فیضِ الهی که سالک در آن غرق است.

تناقض (پارادوکس) نیست کند هست کند

بیانِ فرآیندِ نابودیِ نفس و تولدِ دوباره‌ی روحانی که لازمه‌ی سیر و سلوک است.

تضاد شیر و آهوی تاتار

تقابلِ میانِ قدرتِ دنیوی و سطحی در برابرِ زیباییِ لطیف و معنوی.

ایهام خمار

هم به معنایِ حالِ بدِ پس از مستی است و هم در عرفان به معنایِ اشتیاقِ شدیدِ روحانی که همواره وجود دارد.