دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷

مولوی
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درم از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی کو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا
بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا
تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان او بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا
کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا دل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا
بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهن من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ای از بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا
چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیش دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا
رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا
ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا
گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
ویل لکل همزه بهر زبان بد بود هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

مضمون اصلی این سروده، نقد تند و صریح بر غرور و تکبرِ انسانِ دنیامدار است. شاعر به تصویر کشیدنِ سقوطِ حتمی فردی مغرور («خواجه») می‌پردازد که با تکیه بر ثروت و موقعیت اجتماعی، حقیقتِ عشق و دردِ عاشقان را به بازی گرفته است.

این اثر در لایه‌ای عمیق‌تر، از تمثیل‌های مشهورِ ادبی (مانند یوسف و زلیخا و عصای موسی) بهره می‌برد تا نشان دهد چگونه عشقِ مجازی و دلبستگی‌های خاکی، اگر در مسیر درستی قرار گیرند، همچون شمشیری چوبی برای تمرینِ فنونِ عشق‌ورزی، آدمی را به سوی عشقِ حقیقی و الهی هدایت می‌کنند و چگونه غرور و «منیت» در برابر این حقیقتِ متعالی، راهی جز شکست و رسوایی ندارد.

معنی و تفسیر

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا

آن مردِ صاحب‌مکنت (خواجه) که در محله ما می‌زیست، در دامِ گرفتاری و مصیبت افتاده است؛ با تو درباره حالش سخن می‌گویم، پس آیه «اذ جاء القضا» (چون قضا و قدر الهی فرارسد) را بخوان تا بدانی کارش تمام است.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای ارباب و فردی متمول است. اشاره به آیه قرآن تلمیح است.

جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را

او با تکبر و قلدری همچون جباران، دامن‌کشان راه می‌رفت و عاشقان را مسخره می‌کرد و عشق را بازیچه‌ای بیش نمی‌دانست.

نکته ادبی: زفت به معنای ستبر و تنومند و در اینجا کنایه از غلظت طبع است.

بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا

پرندگان بسیاری در آسمان‌ها از دام‌های زمینی آزادانه پرواز می‌کنند، اما تقدیر الهی از دست قدرت خویش، تیرِ بلا را بر بال آنان می‌نشاند.

نکته ادبی: قبضه قضا استعاره از قدرت مطلق الهی در تقدیر امور است.

ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

ای خواجه! مستِ غرور شدی و عاشقان را سرزنش کردی؛ چنان مغرورِ قدرت خود گشتی که گویی با خداوند کشتی می‌گرفتی.

نکته ادبی: خنبک زدن کنایه از تحقیر و ضربه زدن به رقیب است.

بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا

سر به آسمان کشیده و متکبر بود و از سرنوشتِ محتومش بی‌خبر؛ کیسه‌اش پر از سیم و زر بود و گوشش از شنیدنِ حقیقتِ بقای الهی بسته.

نکته ادبی: همیان به معنای کیسه پول است.

از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا

همچنان که دست و پای او را می‌بوسیدند و مدحش می‌گفتند، شاعران چاپلوس با یاوه‌گویی‌ها و دمدمه‌های خود او را فریب می‌دادند.

نکته ادبی: ژاژخا به معنای یاوه‌گو است.

باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا

بخشندگیِ بی‌جا آفتی دارد که در فردِ پست، تکبر ایجاد می‌کند و او را به واسطه توهمِ بزرگی، گرفتارِ چاپلوسیِ گدایان می‌سازد.

نکته ادبی: کرم در اینجا به معنای بذل و بخششِ بدون شناخت است.

بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درم از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا

او پولی را در راهِ خیر می‌بخشد که از خودش نیست و آن را خلق نکرده؛ کسی که بخشش‌اش از مال و ملکِ دیگری باشد، سخاوتمند نیست.

نکته ادبی: سخا به معنای سخاوت و بخشندگی است.

فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها

او به فرعون و شداد تبدیل شد، همچون مشکی پر از باد متورم شد، از خردی (مور) به بزرگی و خطرناکی (مار) و سپس به قدرتِ ستمگر (اژدها) بدل گشت.

نکته ادبی: شداد و فرعون نمادهای تاریخی استبداد و کفر هستند.

عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی کو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا

اما عشقِ الهی که از سرچشمه قدوسیت است، همچون عصای موسی عمل می‌کند که وقتی موسی آن را افکند، تمامِ اژدهایانِ (باطل و کفر) را بلعید.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و ساحران فرعون.

بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا

تقدیرِ آسمانی برای این خواجه روی زمین کمین کرده بود؛ تیری از غیب به او زد که از شدتِ آن زخم، قامتش همچون کمان خمیده شد.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای آسمان و روزگار است.

در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا

آن زمان بر اثر ضربتِ سنگینِ تقدیر بر زمین افتاد و همچون بیماران صرعی، در حالِ جان دادن و غرغره مرگ ناله‌ها می‌کرد.

نکته ادبی: صرعیان به معنای مبتلایان به بیماری صرع است.

رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا

رسوا و عریان (بی‌پناه) شد، دشمنانش بر او گریستند و خویشانش برای او همچون مراسم عزاداری نوحه سر دادند.

نکته ادبی: عریان استعاره از بی‌دفاع شدن و از دست دادنِ جاه و مقام است.

فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا

همان کسی که ادعای خدایی می‌کرد و می‌گفت «من خدای بزرگم»، اکنون گردنش شکسته و با تضرع به درگاه خداوند استغاثه می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به ادعای فرعون در قرآن.

او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا

چهره‌اش زرد شد، نه از زخمی بر اندامش، بلکه از جلوه و کرشمه‌ی آن معشوقِ شیرین‌سخن و زیبایی که دلش را برده است.

نکته ادبی: غمزه غمازه استعاره از جلوه‌گریِ معشوق است.

تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان او بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما

آیا تیرِ بلا عجیب‌تر است یا کمانِ تقدیر؟ آیا چشمِ معشوق بی‌وفاتر است یا دنیا؟ آیا او پوشیده است یا همای سعادت (که دور از دسترس است)؟

نکته ادبی: هما نماد سعادت و دوری است.

اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا

اکنون می‌خواهم راز جان را در امتحانِ عاشقان بگویم؛ از قفل و زنجیرهای پنهان سخن می‌گویم، پس گوش‌هایت را باز کن.

نکته ادبی: سر جان به معنای حقیقتِ درونی است.

کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

اما چه کسی گوش را باز می‌کند؟ گوشِ کسی که مدهوشِ حق است؛ چرا که عقلِ عادی از درکِ اراده الهی («او هرچه بخواهد انجام می‌دهد») عاجز است.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی یفعل الله ما یشا.

این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا

این خواجه که پرهیاهو بود، اکنون چون پشه‌ای پرشکسته و ذلیل شده و از دردِ عشق عایشه ناله می‌کند.

نکته ادبی: ابیض عینی من البکا اشاره به داستان یعقوب و اندوه اوست.

انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا

ما پس از شما هلاک شدیم، وای بر ما پس از جدایی از شما؛ زندگی بدون شما برای ما ناگوار است، به سوی ما بازگردید.

نکته ادبی: ابیات عربی در اینجا بیانگرِ سوزِ جدایی و نیازِ عاشق به وصال است.

العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی

عقل در گروِ شماست، آیا ندایی هست که غم را شفا دهد؟ و قلبِ ما در میانِ آتشِ دوریِ شما امتحان می‌شود.

نکته ادبی: نیران النوی به معنای آتشِ دوری و فراق است.

ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا دل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا

ای خواجه! تو که دست و پایی داشتی، اکنون تقدیر پایت را شکسته است؛ تو که دل‌های بسیاری را شکستی، اکنون جزا و پاداشِ آن به تو رسیده است.

نکته ادبی: ایهام در شکستن پا و شکستن دل که اولی فیزیکی و دومی اخلاقی است.

این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها

این ضرر و زیانِ دنیوی را عنایتِ الهی بدان؛ زیرا گذر از عشقِ مجازی (دنیوی) پله‌ای است برای رسیدن به عشقِ حقیقی که همان عشقِ حق است.

نکته ادبی: عشق مجازی اصطلاحی عرفانی برای دلبستگی‌های زمینی است که مقدمه عشق الهی است.

غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا

جنگجو به دستِ کودکِ خود شمشیر چوبین می‌دهد تا در تمرینِ آن مهارت یابد و سپس بتواند شمشیرِ واقعی در دست گیرد.

نکته ادبی: تمثیل شمشیر چوبین برای درک جایگاه عشقِ مجازی.

عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عشقی که به انسان‌ها داریم همان شمشیر چوبین است؛ آن عشق زمانی که ابتلا و سختی به پایان برسد، به عشقِ خداوند تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سیر تحولِ عشق از خلق به خالق.

عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا

عشقِ زلیخا در ابتدا سال‌ها به یوسف بود، اما در پایان به عشقِ خدا تبدیل شد و او را به سوی یوسف (به عنوان مظهرِ جمالِ حق) کشاند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان زلیخا و تحولِ عشقِ او.

بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا

یوسف گریخت و او (زلیخا) دست در پیراهنش زد؛ پیراهن به خاطرِ جذبِ نیرویِ عشق پاره شد و این برعکسِ حالتِ اولِ ماجرا بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و پاره شدن پیراهن.

گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا

زلیخا به یوسف گفت: من انتقامِ پیراهن را امروز از تو گرفتم؛ یوسف گفت: عشقِ الهی بسیار از این کارها می‌کند که حالِ آدم را دگرگون می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق.

مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا

عشق است که مطلوب را طالب می‌کند و مغلوب را غالب می‌سازد؛ چه بسیار کسانی که دعاگو بودند و حق تعالی به کرمِ خود، آنان را به قبله‌ی اجابتِ دعا رساند.

نکته ادبی: تضاد میان طالب و مطلوب.

باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهن من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا

سخن در اینجا بسیار دقیق و باریک است، کلام در دهان نمی‌گنجد؛ می‌خواهم سخنِ رمزگونه بگویم، زیرا در این مقام، فریب (عارفانه) رواست.

نکته ادبی: دغا به معنای فریب و نیرنگ است که در اینجا کنایه از سخنِ رمزآلود عرفانی است.

او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا

خداوند است که عمل می‌کند و من کیستم؟ من فقط صورتی خاکی هستم؛ فال‌گیر بر خاک نقش می‌زند، گاهی درست است و گاهی خطا.

نکته ادبی: رمال اشاره به کسی است که با خطوط روی خاک پیشگویی می‌کند.

این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا

این‌ها را رها کن و نگاه کن که چه کسی با من سخن می‌گوید؟ عشق در ریشِ من آتش زد، چرا ما را رها کردی؟

نکته ادبی: در اینجا شاعر از زبانِ عاشقِ حقیقی سخن می‌گوید.

ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا

ای خواجه صاحب‌مقام! اگر رفتم، اکنون بازگشتم تا در این روزگار، حالِ تو را آشکارا بازگو کنم.

نکته ادبی: برملا به معنای آشکار و هویداست.

آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ای از بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا

آدمِ مغرور چه می‌تواند بگوید جز ذره‌ای از آفتاب؟ و من چه می‌توانم بگویم جز قطره‌ای از دریای بی‌کرانِ این ماجرا؟

نکته ادبی: اشاره به کوچکیِ انسان در برابر عظمتِ حق.

چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا

وقتی قطره‌ای به تو نشان دهم، بقیه‌اش را خودت در می‌یابی؛ همان‌طور که وقتی مشتی گندم را برای نمونه در بازار عرضه می‌کنند، کیفیتِ کلِ انبار را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل گندم برای نشان دادنِ معرفتِ کلی از جزئیات.

کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیش دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا

وقتی نمونه‌ای (کفی گندم) دیدی، بقیه‌اش را نادیده می‌شناسی؛ کیفیتش را می‌دانی و می‌دانی وقتی از آسیاب بازگردد چه شکلی می‌شود.

نکته ادبی: آسیا استعاره از عالمِ تغییر و تحول است.

هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا

تو خود انبارِ کهنی هستی، دستی در این انبار ببر و ببین چه گندمی داری، سپس آن را به آسیاب (عالمِ هستی) ببر تا حقیقتِ آن معلوم شود.

نکته ادبی: طاحون به معنای آسیاب است.

هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا

آن جهان همچون آسیاب و خرمن است؛ تو در آنجا همانی خواهی بود که می‌کاری، چه گندم باشد و چه لوبیا.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ «از هر دست بدهی از همان دست می‌گیری».

رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا

از این دلبستگی به مصرِ دنیا دست بکش و آن خواجه را ببین که در انتظار است؛ او که کارهای نیمه‌تمام دارد و به شتاب تو را فرا می‌خواند.

نکته ادبی: صلا زدن به معنای دعوت کردن و فراخواندن است.

ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا

ای خواجه! بگو چه بر سرت آمده که در این کوچه پرفتنه، این‌چنین خسته، بیچاره و مبتلا در خاک و خون افتاده‌ای؟

نکته ادبی: استفاده از لحنِ پرسشی برای بیدار کردنِ مخاطب.

گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما

گفت: ای مسلمانان به فریادم برسید و دل‌هایتان را نگه دارید؛ خونِ من ریخته شده تا این بلا دیگر بر سرِ شما نیاید.

نکته ادبی: الغیاث استغاثه و فریادخواهی است.

من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا

من عاشقان را بسیار سرزنش کردم و با سینه‌ای پر از کینه و ریا، سخنانِ زشت و ناسزا به آنان گفتم.

نکته ادبی: غل و غش به معنای کینه و ناخالصی است.

ویل لکل همزه بهر زبان بد بود هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا

وای بر هر عیب‌جو؛ زبانِ بد، زبانِ عیب‌جو است و برای عیب‌جو و سخن‌چین، درمانی جز چشیدنِ طعمِ تلخِ همین رفتار نیست.

نکته ادبی: اشاره به سوره همزه و مفهوم عیب‌جویی.

کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا

آن دهانِ انسان نیست، بلکه سوراخِ مار و کژدم است؛ بر آن سوراخ گل بمال تا به نزدیکانت آسیب نرساند.

نکته ادبی: تمثیل دهان به مار و کژدم برای کلامِ زهرآگین.

در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

در راهِ عشق، از هوس‌های نفسانی دست بکش؛ سنگ را زر بنام و بر سختی‌ها و جفاها، نامِ شیرینی بگذار.

نکته ادبی: دعوت به تغییر نگرش و صبوری در راهِ عشق.

آرایه‌های ادبی

تلمیح اذ جاء القضا، یوسف، زلیخا، موسی، فرعون، نمرود، شداد

اشاره به داستان‌های قرآنی و تاریخی برای تأکید بر مفاهیم عرفانیِ سقوطِ متکبران و پیروزیِ عاشقان.

تمثیل شمشیر چوبین، گندم، آسیاب

استفاده از تصاویرِ ساده و ملموس برای توضیحِ مفاهیمِ پیچیده‌ای همچون سیرِ عشقِ مجازی به حقیقی و قانونِ بازتابِ اعمال.

استعاره همیان پر سیم و زر، مار و کژدم بودن دهان

تصویرسازی برای نشان دادنِ دلبستگی به دنیا و آسیب‌زا بودنِ زبانِ تند و عیب‌جو.

تضاد طالب و مطلوب، مغلوب و غالب

بهره‌گیری از واژگان متضاد برای نشان دادنِ قدرتِ دگرگون‌کننده عشق در تغییرِ جایگاهِ عاشق و معشوق.