دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶

مولوی
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزلِ عارفانه، دعوتی است برای تعالی و رهایی از بندهای دنیوی. شاعر با تمثیلِ زلالیِ آب و ناخالصیِ دُرد (رسوباتِ تهِ ظرف)، جانِ آدمی را به چیزی تشبیه می‌کند که در اثرِ غفلت و تعلقاتِ مادی، کدر شده و از درکِ حقیقتِ عالمِ بالا بازمانده است.

درونمایه اصلی، تطهیرِ نفس و روی‌گردانی از تمایلاتِ حیوانی است تا شعله‌ی حقیقت در درونِ انسان روشن شود. شاعر می‌گوید تا زمانی که انسان مدام درگیرِ آشفتگی‌های دنیوی (گل‌آلود کردنِ آب) باشد، راهی به سویِ آرامش و نورِ الهی نمی‌یابد و همچون بازِ شکاریِ دورافتاده از آشیانِ سلطان، در غربتِ زمین گرفتارِ پرسش‌های بی‌پایانِ دنیای مادی است.

پیامِ نهایی، بازگشت به اصلِ خویشتن و پرواز به سویِ کمالِ مطلق است. شاعر با زبانی نمادین، گوشزد می‌کند که اگر پرده‌هایِ دودآلودِ تیرگی‌ها از آیینه دل کنار رود، انوارِ الهی سراسرِ وجودِ انسان را در بر می‌گیرد و او را به سویِ جایگاهِ اصلی‌اش در عالمِ بی‌مکان فرامی‌خواند.

معنی و تفسیر

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ

در هر لحظه، پیام‌ها و انوارِ الهی به سوی جانِ انسان‌ها سرازیر می‌شود؛ ای انسان، تو تا کی می‌خواهی همچون رسوباتِ ته‌نشین‌شده و ناخالص، در زمین باقی بمانی؟ از این وضعیتِ پست فاصله بگیر و بالا برو.

نکته ادبی: دُرد به معنای لِرد و رسوبِ مایعات است که در اینجا نمادی از تعلقات دنیوی و ناخالصی‌های وجودی است.

هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا

هرکس که وجودش سنگین و آلوده به دنیا باشد، در نهایت همچون دُرد (رسوب) می‌ماند؛ تنها زمانی آن رسوب به بالای ظرف (به مرتبه‌ای بالاتر) می‌رسد که به شفافیت و پاکی رسیده باشد.

نکته ادبی: گران‌جان کنایه از کسانی است که به دلیلِ تعلقاتِ مادی، روحشان سنگین شده و توانِ پرواز به عالمِ بالا را ندارد.

گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا

آبِ وجودت را مدام با هیاهو و اشتغالاتِ بیهوده گل‌آلود مکن تا زلال شود؛ بگذار این ناخالصی‌ها ته‌نشین شود تا همین رنج‌ها و دردهایی که داری، به داروی شفابخشِ روحت تبدیل شوند.

نکته ادبی: گل را مجنبان استعاره‌ای است از پرهیز از تلاطمِ ذهن و نفس در برابرِ هوس‌های زودگذرِ دنیوی.

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا

جانِ آدمی همچون شعله‌ای است، اما دودِ تیره‌ی آن (تمایلاتِ نفسانی) از نورش بیشتر است؛ هنگامی که این دود از حد بگذرد، خانه‌ی دل از روشنایی خالی می‌شود.

نکته ادبی: ضیا در عربی به معنای نور و روشنایی است و تقابلِ آن با دود، تضادِ بینِ نورِ فطرت و تاریکیِ شهوت را نشان می‌دهد.

گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا

اگر بتوانی دودِ هوس‌ها را کم کنی، از نورِ اصلیِ شعله بهره‌مند خواهی شد؛ در آن صورت، نورِ وجودِ تو هم دنیایِ مادی و هم عالمِ معنا (آخرت) را روشن خواهد کرد.

نکته ادبی: سرا در اینجا به دو معنایِ دنیا و آخرت (این جهان و آن جهان) به کار رفته است.

در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا

اگر به آبِ تیره نگاه کنی، نه ماه را می‌بینی و نه آسمان را؛ هنگامی که غبارِ تیرگی‌ها فضا را بگیرد، خورشید و ماهِ حقیقت نیز پنهان می‌مانند.

نکته ادبی: آبِ تیره نمادی از قلبِ انسان است که با آلودگی‌های گناه و غفلت، آینه‌ی انعکاسِ انوارِ الهی نمی‌شود.

باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا

بادِ شمالی می‌وزد که باعثِ صافی و زلالیِ هوا می‌شود؛ برای همین منظور است که نسیمِ صبا نیز همچون صیقل‌دهنده در سحرگاهان می‌وزد تا غبار را بزداید.

نکته ادبی: باد صبا در ادبیاتِ عرفانی، پیام‌آورِ رحمت و لطفِ الهی است که دلِ مرده‌ی سالکان را زنده می‌کند.

باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا

دمِ جان‌بخشِ روح، سینه را از غم‌های دنیوی صیقل می‌دهد؛ اگر تنها یک لحظه این نَفَسِ پاک با جانِ تو همراه شود، نَفْسِ سرکشِ تو نابود می‌گردد.

نکته ادبی: در این بیت، ایهامِ زیبایی میان نَفَس (دم و بازدم) و نَفْس (منِ درونی و خودِ حیوانی) وجود دارد.

جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا

جانِ انسان در این جهان غریب است و مشتاقِ شهرِ بی‌مکانی؛ اما نَفْسِ حیوانیِ ما در این چراگاهِ دنیا، مدام گرفتارِ چرا و چون و پرسش‌های بی‌پایان است.

نکته ادبی: لامکان اشاره به مرتبه‌ی اعلایِ وجود و جایگاهِ اصلیِ جانِ انسان است که فراتر از قیدِ زمان و مکان است.

ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

ای جانِ پاک و اصیل، تا کِی می‌خواهی در این سفرِ طولانیِ دنیا سرگردان باشی؟ تو بازِ شکاریِ سلطانِ هستی؛ به سویِ سوت و ندایِ پادشاهِ حقیقی به پرواز درآ.

نکته ادبی: بازِ شاهی استعاره‌ای از روحِ بلندمرتبه است که از آشیانه‌یِ قربِ الهی دور افتاده و باید به آنجا بازگردد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دُرد

تشبیه تعلقات و ناخالصی‌های وجودی به لِرد و ته‌مانده‌ی رسوب در ظرف.

تضاد دود و نور

تقابل میان تمایلات نفسانی (دود) و انوار الهی (نور) برای نشان دادنِ درگیری میانِ جسم و روح.

ایهام نفس

بهره‌گیری از دو معنایِ متفاوتِ دم و بازدم (روح) و نَفْسِ اماره (حیوانیت) در یک واژه.

نمادگرایی باز شاهی

نمادِ روحِ بلندپرواز و شریفی که از وطنِ اصلی‌اش (عالم معنا) دور افتاده است.

تمثیل آب تیره

تمثیلِ قلبِ انسانِ غافل که به دلیلِ آلودگی به دنیا، حقایقِ عالم را بازتاب نمی‌دهد.

مجاز سرا

اشاره به دو عالمِ مادی و معنوی که با نورِ معرفت روشن می‌شوند.