قصاید

رشیدالدین وطواط

شمارهٔ ۵۱ - در مدح ملک اتسز

رشیدالدین وطواط
خسروا ، چون تو آسمان نارد خدمت و زمانه بگزارد
باد را هیبت تو بر بندد کوه را حملهٔ تو بردارد
پای تو فروش محمدت سپرد دس تو تخم مکرمت کارد
روز هیجا ز سر کشان تیغت هیچ کس را بکس بنگذارد
تیر چون باد تو ز شخص عدو شکم خاک را بینبارد
همچو مشاطگان عزیمت تو هر دو رخسار فتح بنگارد
در کف نیزه ، چون عصای کلیم سحر اعدای دین بیوبارد
سنگ چون موم گردد ، اربر سنگ اعتقاد تو وهم بگمارد
هر که جان را بمهر تو نسپرد روزگارش بمرگ بسپارد
زهر با حشمت تو نگزاید نوش با هیبت و نگوارد
برق تهدید تو جهان سوزد ابر انعام تو گهر بارد
بر تن اسلام درع تو پوشد در دل ایام مهر تو دارد
سال و ماه از نشاط خوردن تو کام شمشیر تو همی خارد
وام دارد عدو ز تیغ تو جان وقت آمد که وام بگزارد
خسروا ، چرخ با عنایت تو دل اهل هنر نیازارد
دست بر آسمان برد ، هر کو پای در خدمت تو بفشارد
بنده ، روزی که پیش تو نبود از حساب حیا نشمارد
بشنو این قطعه ، کز شنیدن آن طبع را سمع در نشاط آرد
هر که در نظم این سخن نگرد بجز از نظم در نپندارد
شاد زی سال و مه ، که شادی تو غم ابنای فضل بگسارد