چند قطعه

رهی معیری

سرنوشت

رهی معیری
اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ روزی به نیستانی شد ره سپر همی
ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ بودش به زیر و مار سیه بر زبر همی
نه پای آنکه آید ز آن جایگه فرود نه جای آن که ماند بر شاخ تر همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخل کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی
بر شط فرو نیامده آمد به سوی او بگشاده کام جانوری جان شکر همی
بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جان درماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست القصه گشت طعمه آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب صیدت کند کمند قضا و قدر همی