چند قطعه

رهی معیری

شاخک شمعدانی

رهی معیری
تو ای بی بها شاخک شمعدانی که بر زلف معشوق من جا گرفتی
عجب دارم از کوکب طالع تو که بر فرق خورشید ماوا گرفتی
قدم از بساط گلستان کشیدی مکان بر فراز ثریا گرفتی
فلک ساخت پیرایهٔ زلف حورت دل خود چو از خاکیان واگرفتی
مگر طایر بوستان بهشتی؟ که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی
مگر پنجه مشک سای نسیمی؟ که گیسوی آن سرو بالا گرفتی
مگر دست اندیشهٔ مایی ای گل؟ که زلفش به عجز و تمنا گرفتی
مگر فتنه بر آتشین روی یاری که آتش چو ما در سراپا گرفتی
گرت نیست دل از غم عشق خونین چرا رنگ خون دل ما گرفتی؟
بود موی او جای دلهای مسکین تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی
از آن طره پر شکن هان به یک سو که بر دیده راه تماشا گرفتی
تو را بود رنگی و بویی نبودت کنون بوی ازآن زلف بویا گرفتی
گلی بودی از هر گیا بی بهاتر کنون زیب از آن روی زیبا گرفتی
نه تنها در آن حلقه بویی نداری که با روی او آبرویی نداری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری است در ستایش و در عین حال گلایه‌مندی از یک گل یا شاخه‌ای ناچیز که بخت با او یار بوده و بر گیسوی معشوق جای گرفته است. شاعر با لحنی آکنده از حسادت عاشقانه و حیرت، این شیء کوچک را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌کوشد جایگاه رفیع آن را که به واسطه هم‌نشینی با معشوق حاصل شده، برجسته سازد.

درون‌مایه اصلی شعر، بیان تضاد میان حقارت ذاتی این شاخک با مقام بلندی است که اکنون به آن دست یافته است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، این گل را موجودی خوش‌اقبال می‌داند که نه به واسطه شایستگی، بلکه به لطف هم‌نشینی با معشوق، رنگ و بویی خدایی و بهشتی گرفته است.

معنای روان

تو ای بی بها شاخک شمعدانی که بر زلف معشوق من جا گرفتی

ای شاخه کوچک و بی‌مقدار شمعدانی، تو چگونه توانستی بر زلف یار من جای بگیری؟

نکته ادبی: شمعدانی در اینجا استعاره از یک گیاه ساده و زمینی است.

عجب دارم از کوکب طالع تو که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

من در شگفتم از ستاره بخت تو که باعث شد بر فراز خورشید (چهره محبوب) قرار بگیری.

نکته ادبی: خورشید نماد درخشندگی و زیبایی چهره محبوب است.

قدم از بساط گلستان کشیدی مکان بر فراز ثریا گرفتی

تو که از خاک گلستان کنده شدی و اکنون در ارتفاعی همچون ثریا (ستاره‌های دوردست) جا خوش کردی.

نکته ادبی: اشاره به بلندی مرتبه زلف که با ثریا تشبیه شده است.

فلک ساخت پیرایهٔ زلف حورت دل خود چو از خاکیان واگرفتی

از آنجا که خود را از خاک و زمینیان جدا کردی، فلک تو را مایه زینت زلف حوری‌وش محبوب قرار داد.

نکته ادبی: حور استعاره از محبوب با زیبایی بهشتی است.

مگر طایر بوستان بهشتی؟ که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی

آیا تو پرنده‌ای از باغ بهشت هستی؟ که بر شاخه درخت طوبی (زلف یار) نشسته‌ای.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است که در اینجا نماد گیسوی محبوب است.

مگر پنجه مشک سای نسیمی؟ که گیسوی آن سرو بالا گرفتی

آیا تو پنجه نسیمی هستی که بوی مشک می‌دهد؟ که گیسوی آن بلندقامتِ همچون سرو را در دست گرفته‌ای.

نکته ادبی: سرو نماد قد و قامت موزون است.

مگر دست اندیشهٔ مایی ای گل؟ که زلفش به عجز و تمنا گرفتی

ای گل، آیا تو دستِ اندیشه و خیالِ منی؟ که این‌گونه با ناتوانی و تمنا گیسوی او را گرفته‌ای.

نکته ادبی: شاعر خود را در گل جستجو می‌کند.

مگر فتنه بر آتشین روی یاری که آتش چو ما در سراپا گرفتی

آیا تو فتنه‌انگیز چهره آتشینِ یاری؟ که مانند ما تمام وجودت از عشق آتش گرفته است.

نکته ادبی: آتشین روی نماد زیبایی خیره‌کننده و سوزاننده است.

گرت نیست دل از غم عشق خونین چرا رنگ خون دل ما گرفتی؟

اگر دل تو از غم عشق خونین نیست، چرا رنگ سرخِ خونِ دلِ ما را به خود گرفته‌ای؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر هم‌ذات‌پنداری گل با عاشق.

بود موی او جای دلهای مسکین تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی

موی او جایگاه دل‌های دردمند و فقیر است، تو چرا بی‌دلیل و به ناحق آنجا را اشغال کرده‌ای؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه گل شایستگی بودن در آن جایگاه رفیع را ندارد.

از آن طره پر شکن هان به یک سو که بر دیده راه تماشا گرفتی

از آن زلف پرپیچ و خم کنار برو، چرا که با حضور خود راه تماشای ما را بسته‌ای.

نکته ادبی: شکایت عاشق از گل به دلیل مانع شدن در دیدار.

تو را بود رنگی و بویی نبودت کنون بوی ازآن زلف بویا گرفتی

تو پیش از این رنگی داشتی اما بویی نداشتی، اکنون عطرِ آن گیسوی خوش‌بو را به خود گرفته‌ای.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه زیبایی گل عاریتی و به خاطر مجاورت با محبوب است.

گلی بودی از هر گیا بی بهاتر کنون زیب از آن روی زیبا گرفتی

تو گلی بودی که از هر گیاهی بی‌ارزش‌تر بودی، اکنون به واسطه آن چهره زیبا، به تو جلوه و زیبایی بخشیده شده است.

نکته ادبی: تضاد میان بی‌آرایشی ذاتی گل و زیبایی اکتسابی‌اش.

نه تنها در آن حلقه بویی نداری که با روی او آبرویی نداری

تو نه تنها در آن حلقه زلف بویی نداری، بلکه در برابر چهره او هیچ ارزش و اعتباری نیز برایت نمی‌ماند.

نکته ادبی: پایان‌بندی با نفی کامل ارزش گل در مقایسه با محبوب.

آرایه‌های ادبی

اغراق مکان بر فراز ثریا گرفتی

بزرگ‌نمایی جایگاه شاخه بر گیسوی محبوب که به اندازه رسیدن به ستارگان دشوار و بلندمرتبه است.

تشبیه سرو بالا

تشبیه قد محبوب به درخت سرو که نماد کشیدگی و زیبایی است.

استعاره درخت طوبی

اشاره به گیسوی محبوب به عنوان شاخه درخت بهشتی که هرکس لیاقت تکیه زدن بر آن را ندارد.

تشخیص خطاب کردن گل

شاعر با گل مانند یک موجود زنده و رقیب گفتگو می‌کند و به آن نسبتِ «ناحقی» در اشغال جایگاه می‌دهد.

تضاد بی بها بودن گل و زیبایی محبوب

برجسته کردن حقارت ذاتی گل در برابر شکوه و عظمت چهره و گیسوی محبوب.