غزلها - جلد چهارم

رهی معیری

یار دیرین

رهی معیری
به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی نالد منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد
به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم که می افتد به خاکم سایهٔ گل یا نمی افتد
رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریرویی غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد
تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی کمند آرزو برجان من تنها نمی افتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری از تنهایی عمیق و نجابتِ عاشقانه‌ای است که با سوز و گداز در هم آمیخته است. شاعر خود را در حصار غم و خلوت‌نشینی می‌بیند و با بیانی لطیف، از نرسیدن به آرزوی وصال و رنج‌های پنهان در دل سخن می‌گوید. او معتقد است که عشق واقعی، تنها با وجود معشوقی یگانه معنا می‌یابد و هرگونه وصالی غیر از آن، نزد او بی‌ارزش است.

فضای کلی شعر، سرشار از حسرت و امید است؛ امیدی که حتی پس از مرگ و فنا نیز در ذره‌ذره وجود عاشق جاری است. درونمایه اصلی، جست‌وجوی زیبایی ناب و کمال‌گرایی در عشق است که باعث شده عاشق از هرچه غیر از معشوقِ یگانه است، دل برگیرد و به نوعی خویشتنداریِ ناشی از حیا پناه ببرد.

معنای روان

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد

کسی از مردم دنیا به سراغ ما نمی‌آید؛ گویی هیچ‌کس جز اندوه کهنه و همیشگی‌ام، به فکر من نیست.

نکته ادبی: گذار در اینجا به معنای گذر کردن و سر زدن است. غم دیرین استعاره‌ای برای همدم همیشگی شاعر است.

منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی نالد منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد

من آن پرنده‌ای هستم که تنها در خلوت شب‌ها ناله و فریاد می‌کند، و آن اشکی هستم که تنها بر قلب‌های عاشق می‌افتد، نه بر خاک بیابان.

نکته ادبی: خرمن دل کنایه از وسعت و حساسیت قلب انسان‌های عاشق است.

ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد

به قدری به خاطر حیا و شرم در خود فرو رفته‌ام (مانند غنچه)، که حتی توان آن را ندارم که به چهره آن معشوق بلندقامت و زیبا نگاه کنم.

نکته ادبی: سهی بالا استعاره‌ای فاخر برای معشوقی با قامت کشیده و موزون است. سر در گریبان داشتن کنایه از حیا و سکوت است.

به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم که می افتد به خاکم سایهٔ گل یا نمی افتد

در پای درختی گل‌دار جان سپرده‌ام، اما نمی‌دانم آیا سایه معشوق روزی بر مزار من می‌افتد یا خیر.

نکته ادبی: جان دادن به کنایه از فنا و مرگ در راه عشق است. گلبن نماد محل رویش زیبایی است.

رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریرویی غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد

حتی ذره‌ذره خاک وجود من نیز به دنبال آن معشوق زیبارو می‌رود؛ به همین دلیل است که غبار من در بیابان طلب، هرگز از حرکت نمی‌ایستد و خسته نمی‌شود.

نکته ادبی: پریرو به معنای کسی است که چهره‌ای به زیبایی پری دارد. صحرای طلب استعاره از مسیر جست‌وجوی معشوق است.

مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد

به دست آوردن بسیاری از خواسته‌ها در دنیا آسان است، اما یافتن معشوقی شیرین‌لب که مورد پسند طبع مشکل‌پسند من باشد، به این سادگی‌ها نیست.

نکته ادبی: مشکل‌پسند به کسی اطلاق می‌شود که به هر چیزی رضایت نمی‌دهد و معیارهای سخت‌گیرانه‌ای دارد.

تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی کمند آرزو برجان من تنها نمی افتد

تو هم درگیر عشق و سودای فردی بلندبالا هستی؛ پس این کمند آرزو فقط به جان من نیفتاده و تو نیز گرفتار عشقی شبیه به من هستی.

نکته ادبی: کمند آرزو استعاره از دام عشق است که عاشق را گرفتار می‌کند.

نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد

بوسیدن لب معشوق، نصیب جامِ شراب می‌شد، و ما هرگز به این افتخار و سعادت نرسیدیم.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن به معنای سعادت و بخت بلند است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون غنچه

تشبیه حالت عاشق به غنچه‌ای که سر در گریبان دارد برای نمایش حیا.

کنایه سر در گریبان بودن

کنایه از شرمگین بودن و گوشه‌گیری ناشی از حیا.

تشخیص غبار من... از پا نمی‌افتد

نسبت دادنِ خستگی‌ناپذیری و راه رفتن به غبار عاشق.

تضاد مراد آسان ... مشکل پسند

مقایسه میان آسانیِ حصول امور دنیوی با سختیِ پسندِ عاشق.

استعاره سهی بالا

استعاره از معشوق بلندقامت و رعنا.