غزلها - جلد چهارم

رهی معیری

سرگشته

رهی معیری
بی روی تو راحت ز دل زار گریزد چون خواب که از دیده بیمار گریزد
در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود آسودگی از مرغ گرفتار گریزد
از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد
شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم راحت به شب از چشم پرستار گریزد
ای دوست بیازار مرا هر چه توانی دل نیست اسیری که ز آزار گریزد
زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد