غزلها - جلد چهارم

رهی معیری

خشکسال ادب

رهی معیری
دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟ ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟
مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟
اثر ز ناله خونین دلان گریزان است ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟
به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟
نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی
کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟
به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟
رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟ به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای حالِ عاشقی است که در میانِ هجران و بی‌مهریِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را فدای عشق کرده و اکنون در حیرت است که معشوقِ جفاکار، با وجودِ این تسلیمِ کامل، دیگر چه تمنایی از جانِ خسته او دارد. شاعر در این سروده، زبانی سرشار از گلایه و فروتنیِ عاشقانه دارد.

در بخش‌های پایانی، نگاهِ شاعر از حریمِ دلِ خویش فراتر می‌رود و به نقدِ فضایِ زمانه‌ی خود می‌پردازد. او با اندوهی عمیق، از بی‌حرمتی به هنر و اهلِ هنر در روزگاری که مایه و معنا رنگ باخته است، سخن می‌گوید و استدلال می‌کند که وقتی ارزش‌های اصیل جای خود را به بدیل‌های بی‌ارزش داده‌اند، انتظارِ ظهورِ کمال و ادب، انتظاری عبث است.

معنای روان

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟ ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

ای محبوب که همچون نقره درخشان و زیبا هستی، دیگر از جانِ من چه می‌خواهی؟ تو که قلبِ رنجور و درمانده‌ام را با خود برده‌ای، دیگر چه توقعی از من داری؟

نکته ادبی: سیم‌بر: کنایه از معشوقی با تنِ سپید و زیبا؛ ترکیبی از «سیم» (نقره) و «بر» (سینه/اندام).

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

دانه (برای فریب) پراکنده نکن، چرا که من از پیش، گرفتارِ دامِ عشق تو شده‌ام. از شکارِ پرنده‌ای که دیگر توانِ پرواز ندارد، چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: طایرِ بی‌بال و پر: استعاره از عاشقِ ناتوان و مغلوبی که قدرتِ دفاع یا گریز از عشق را ندارد.

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

فریاد و ناله‌ی کسانی که دلی خونین دارند، بی‌نتیجه است و گویی تأثیرِ خود را از دست داده است؛ پس از ناله و زاریِ این دلِ پرخون، چه فایده‌ای می‌جویی؟

نکته ادبی: اثر: به معنای تأثیرگذاری و نتیجه‌بخشیِ ناله در نزدِ معشوق است.

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

دیشب درحالی‌که گریه می‌کردم، بر سر راهش نشستم (تا شاید توجهی کند)، اما او با خنده‌ای از سرِ بی‌اعتنایی گفت: «از این مسیر چه می‌خواهی؟»

نکته ادبی: دوش: در ادب کهن فارسی به معنای شبِ گذشته است.

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

من سرِ تسلیمِ خود را زیر شمشیرِ قهر و خشم تو قرار داده‌ام؛ ای عشق، هر بلایی که می‌خواهی بر سرم بیاور.

نکته ادبی: سر تسلیم نهادن: کنایه از تسلیمِ کامل و پذیرشِ قضا و قدر یا حکمِ معشوق.

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

حالا که افرادِ بی‌هنر و بی‌مایه، کانونِ توجه و موردِ تکریمِ مردم هستند، وقتی دیگر احترامی برای هنر باقی نمانده، چه توقعی از جایگاه و حرمت برای اهلِ هنر داری؟

نکته ادبی: کعبه دلِ خلق: استعاره از مأمن و مرکزِ توجه و تکریمِ مردم.

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

در بازاری که سفالِ بی‌ارزش (خزف) جلوه‌گری می‌کند، از مرواریدِ گرانبها (گهر) چه انتظاری داری؟ جز اینکه مانند اشک از چشم‌ها بیفتد و بی‌اعتبار شود، سرنوشتِ دیگری در انتظارش نیست.

نکته ادبی: خزف در مقابل گهر: نمادِ نابرابری و جایگزینیِ زشتی به جای زیبایی در جامعه.

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟ به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟

ای رهی، چرا از من شعرِ تازه و باطراوت (آبدار) می‌خواهی؟ در دورانی که دچارِ قحطیِ فرهنگ و ادب هستیم، چه انتظاری برای شنیدنِ شعرِ ناب داری؟

نکته ادبی: رهی: تخلص شاعر (رهی معیری). شعرِ آبدار و تر: استعاره از شعرِ لطیف، تازه و هنرمندانه.

آرایه‌های ادبی

استعاره طایرِ بی‌بال و پر

اشاره به عاشقِ ناتوانی که توانِ گریز از دامِ عشق را از دست داده است.

تضاد (طباق) خزف و گهر

تقابل میان شیء بی‌ارزش و گوهرِ ناب برای نشان دادنِ جایگاهِ نادرستِ ارزش‌ها در جامعه.

کنایه سر تسلیم نهادن

اشاره به پذیرشِ کاملِ حکمِ معشوق و تسلیمِ مطلق.

استفهام انکاری چه می‌خواهی؟

تکرارِ این پرسش در تمام ابیات برای القای فضایِ سرزنش و بی‌حاصلیِ تلاشِ عاشق.