غزلها - جلد اول

رهی معیری

گریهٔ بی‌اختیار

رهی معیری
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریهٔ بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز بادهٔ نوشین نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا که روز وصل دلم را قرار باید و نیست