غزلها - جلد اول

رهی معیری

سوزد مرا سازد مرا

رهی معیری
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی سروده شده و بیانگر تمنای سالک برای رهایی از تعلقات دنیوی و خودبینی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک شعر فارسی مانند «ساقی» و «می»، در پی رسیدن به مرتبه‌ای از فناء فی‌الله است که در آن، عاشق با نوشیدن جام محبت، از قید و بندهای وجودِ خویش رها می‌شود.

مفهوم محوری شعر، تحول درونی و گذار از رنج‌ها و اضطراب‌های مادی به سمت آرامشِ برخاسته از عشقِ الهی است. این سیر و سلوک، عاشق را به مقامی می‌رساند که در اوج تواضع و مسکنت، به شکوه و ثروتی معنوی دست می‌یابد که آن را در قالب تقابل سلطان و درویش ترسیم کرده است.

معنای روان

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

ای ساقی، از آن شراب معرفت به من بنوشان که مرا از خود بی‌خود کند و چنان شور و حالی در من برانگیزد که بیش از پیش شیفته و عاشق زیباییِ فتنه‌انگیز و دلربای تو شوم.

نکته ادبی: واژه «شور‌انگیز» صفت برای حسن (زیبایی) است که به معنای مهیج و برانگیزنده احساسات است و «بی‌خویش» به معنای از خود بی‌خود شدن یا فنای نفس است.

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

از آن شرابی به من بده که در شب‌های تاریکِ اندوه، چون نور صبحگاهان بتابد و مرا چنان از سود و زیان‌های مادی غافل کند که از هرگونه نگرانی و اضطرابِ بیهوده نجات یابم.

نکته ادبی: «فروغ صبحدم» استعاره از نور هدایت و امید است که در دلِ تاریکیِ ناامیدی ظهور می‌کند.

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

این شراب، نورِ هدایت و بینشی را که آرزو داری به تو می‌بخشد و در عینِ حالی که فروتن و افتاده هستی، شکوه و عزتی شاهانه به تو می‌دهد؛ چنان‌که تو را به پادشاهی در لباس درویشان بدل می‌کند.

نکته ادبی: «سلطان درویش» یک پارادوکس (متناقض‌نما) است که به غنای درونی عارف در عین فقر ظاهری اشاره دارد.

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

این شراب عشق، مرا می‌سوزاند و وجودم را صیقل می‌دهد؛ مرا در آتشِ بلا و آزمایش می‌افکند تا از قید و بندهای «من»ِ کاذب رها شوم و با نفسانیاتِ خودم غریبه و بیگانه گردم.

نکته ادبی: «آتش» در اینجا تمثیلی از سختی‌های مسیر سلوک و عشق است که باعث پالایش و تصفیه روح می‌شود.

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

ای محبوبِ بلندقامت و زیبا، این وسواسِ وجود و هستی را از «راهی» (تخلص شاعر) بستان و آن را از من دور کن؛ اندیشه‌های پراکنده و خودخواهانه را از دلم بربا تا از هر نیت بدی دور بمانم.

نکته ادبی: «سرو سهی» کنایه از قامتِ بلند و متناسب محبوب است و «راهی» تخلص شاعر در این غزل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می

نمادِ عشقِ الهی، معرفت و شورِ معنوی که باعثِ تغییر احوالِ سالک می‌شود.

متناقض‌نما (پارادوکس) سلطان درویش

جمع میان پادشاهی و درویشی برای نشان دادن مقامِ معنویِ عارف که در ظاهر فقیر اما در باطن غنی است.

کنایه سرو سهی

اشاره به زیبایی و بلندبالاییِ محبوب که در ادبیاتِ فارسی بسیار پرکاربرد است.

تضاد شب و صبح

تقابل میان جهل و اندوه با آگاهی و روشناییِ ناشی از عشق.