ابیات پراکنده

رهی معیری

آتش گل

رهی معیری
چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟ تو را که دل به فغان جرس نمی سوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ دلم به حال دل هیچکس نمی سوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی سوزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایشِ عشقِ عمیق و پرشور و نقدِ سطحی‌نگری در روابط است. شاعر از آتشِ سوزانِ عشق سخن می‌گوید که تنها گریبان‌گیرِ دل‌های بی‌قرار و صادق می‌شود و اهلِ هوس از آن بی‌بهره‌اند.

در این ابیات، شاعر تصویری از سوختن و ساختن در راهِ معشوق ارائه می‌دهد و جدایی را دردی می‌داند که تنها عاشقانِ راستین آن را درک می‌کنند و در نهایت بر یگانگیِ این تجربه‌یِ عاشقانه میانِ خود و معشوق تأکید می‌کند.

معنای روان

چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد

کسی مانند من از سوزِ دردِ فراقِ تو نمی‌سوزد؛ چرا که عشقِ راستین هرگز نصیبِ اهلِ هوس و سرگرمی نمی‌شود و آن‌ها را دگرگون نمی‌کند.

نکته ادبی: خرمن در اینجا استعاره از مجموعه‌ی هستی و آرزوهای اهلِ هوس است.

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد

تمامِ وجودم در آتشِ عشق در حالِ سوختن است، اما شگفت‌انگیز است که با وجود این همه آتش، هنوز این پیکر و استخوان‌هایم باقی مانده و حتی از شدتِ نفس‌های سوزانم، سینه‌ام نمی‌سوزد و خاکستر نمی‌شود.

نکته ادبی: مشت استخوان کنایه از پیکرِ نحیف و باقی‌مانده‌ی شاعر است که در آتش عشق می‌سوزد.

ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟ تو را که دل به فغان جرس نمی سوزد

تو از دردِ بی‌تابی و جدایی چه می‌دانی؟ تو که دلت با شنیدنِ صدای زنگِ کاروان که خبر از دوری و هجران می‌دهد، به لرزه در نمی‌آید و متأثر نمی‌شود.

نکته ادبی: جرس در ادبیات کلاسیک نمادِ حرکتِ کاروان و جدا شدنِ مسافران از یکدیگر است.

ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ دلم به حال دل هیچکس نمی سوزد

به قدری داغِ عشقِ تو را همانندِ گلِ لاله بر دلِ تنگم دارم که دیگر جایی برای همدردی با مشکلاتِ دیگران در دلم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تشبیه داغ به لاله، تصویری سنتی در شعر فارسی برای نشان دادن عمق و رنگِ قرمزیِ داغِ جدایی است.

به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی سوزد

جز من و تو که در پیشگاهِ دوستِ حقیقی سوخته‌ایم، دیگر کسی این آتشِ عشق را درک نمی‌کند؛ چرا که آتشِ حقیقتِ وجودِ یار، تنها دل‌های پاک را می‌سوزاند و خاشاکِ وجودِ دیگران از این آتش بی‌نصیب است.

نکته ادبی: خار و خس استعاره از افرادِ بی‌درد و نااهل است که در برابرِ آتشِ عشق مقاومتی ندارند و اصلاً در این آتش راه ندارند.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرمنِ اهلِ هوس

اشاره به آرزوها و داشته‌های دنیویِ افرادِ سطحی‌نگر که با آتشِ عشقِ واقعی نمی‌سوزد.

پارادوکس در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست

توصیفِ بقایِ ظاهریِ جسم در عینِ سوختنِ باطنیِ روح در آتشِ عشق.

تلمیح فغان جرس

اشاره به صدای زنگِ کاروان که یادآورِ لحظاتِ جدایی و غربت در سفر است.

تشبیه چو لاله بر دل

مانند کردن داغِ عشق به سیاهیِ درونِ گلِ لاله برای نشان دادنِ ماندگاریِ درد.