ابیات پراکنده

رهی معیری

آتش گل

رهی معیری
چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد
ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟ تو را که دل به فغان جرس نمی سوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ دلم به حال دل هیچکس نمی سوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی سوزد