ابیات پراکنده

رهی معیری

فریب

رهی معیری
چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم؟ شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه این اشعار، فریاد بی‌قراری عاشقی است که از بی‌توجهی معشوق به ستوه آمده و در میانه‌ی ناامیدی و اشتیاق، سرگردان مانده است. شاعر در این ابیات، دردِ دوری و بی‌چاره‌گی را به تصویر می‌کشد که چگونه عشق، انسان را به مرزهای ناگزیری می‌کشاند.

در بخش دوم، شاعر از فرطِ نیاز به محبت، به مرحله‌ای از انفعال می‌رسد که حاضر است حتی فریبِ معشوق را بپذیرد. این تمایل به پذیرش دروغِ عشق، نشان‌دهنده عمقِ بحرانِ عاطفی و ناتوانی در برابرِ کششِ نیرومندِ دل است که منطق را کنار می‌گذارد تا لحظه‌ای آرامشِ موهوم بیابد.

معنای روان

چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم؟ شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را

تو که برای درد من هیچ چاره‌ای نمی‌کنی، من باید چه کنم و به کجا پناه ببرم؟ در حالی که کوهی از شکایت در دل دارم و این خاطر بی‌قرار و ناشکیبم لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: خاطر ناشکیب ترکیب وصفی است و بر بیقراری درونی دلالت دارد؛ استفهام در مصراع نخست، نه پرسشِ حقیقی، بلکه بیانِ عجز و سرگشتگی است.

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

اگر حتی به دروغ هم شده، وانمود کن که مرا دوست داری. من آگاهانه چشم بر عقل و منطق خود بسته‌ام تا بتوانم فریب تو را بخورم و با این خیالِ واهی، دمی تسلی یابم.

نکته ادبی: دیده عقل بستن کنایه از نادیده گرفتن حقایق و کنار گذاشتنِ خرد است؛ شیوه مهر ساختن، دلالت بر تظاهر و وانمود کردن دارد.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری چون کنم و کجا برم؟

پرسشی که پاسخ آن نزد مخاطب معلوم است و برای بیان شدتِ بی‌چارگی و استیصالِ شاعر به کار رفته است.

کنایه دیده عقل بستهام

کنایه از کنار گذاشتنِ خرد و منطق برای تن دادن به عشق و پذیرشِ احساساتِ قلبی.

پارادوکس (متناقض‌نما) به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن

درخواستِ عشقِ دروغین، نوعی تناقض است؛ چرا که عشقِ راستین هرگز با دروغ جمع نمی‌شود اما شاعر از سرِ ناچاری، به دنبالِ آن است.