قصاید

قاآنی شیرازی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - و‌له ایضاً فی مدحه

قاآنی شیرازی
چه جوهرست که هست اعتبار آتش و آب چه گوهرست که زیبد نگار آتش و آب
چه لعبتست که چون کودکانش مادر دهر نموده تربیت اندر کنار آتش و آب
دوام دولت و دین و ثبات چرخ و زمین قرار خاک و هوا و مدار آتش و آب
مگر توگویی معمار چرخ کرده بنا شگفت باره یی اندر دیار آتش و آب
چه ساحریست که فوجی ضعیف مورچگان نمی روند برون از حصار آتش و آب
سمندرست همانا درست یا خرچنگ که گشته اند ز هرگوشه یار آتش و آب
به نیکخواه بود آب و بر عدو آتش بلی به دهر بود پرده دار آتش و آب
گهیش مهد تقاضا بودگهی دامن که شیرخواری هست از تبار آتش و آب
سبب تماثل با وی بود وگرنه چرا به خاک و باد بود افتخار آتش و آب
شکار وی نبود غیر صید جان آری نکو نباشد جز جان شکار آتش و آب
به راستی که نزیبد نشیمنش به جهان به غیر دست خداوندگار آتش و آب
ابوالشجاع بهادر حسن شه آنکه بود حسام سر فکنش پیشکار آتش و آب
به قهر و لطف چنان آب آب و آتش برد که باد و خاک بود مستجار آتش و آب
ز سیر خنگش کز تندباد برده گرو شد از زمین به فلک زینهار آتش و آب
تبارک الله از آن باد سیرخاک سکون که در زمانه بود یادگار آتش و آب
زکین و مهر تو هر لحظه در خروش آیند دلم بسوزد بر روزگار آتش و آب
یکی به قهرتو ماند یکی به رحمت تو بلی عبث نبود اقتدار آتش و آب
به خشم و لطف تو اندک تشابهی دارد وگرنه از چه بود اشتهار آتش و آب
اگر به رشتهٔ لطفت نبود پیوسته گسسته بود ز هم پود و تار آتش و آب
چنان ز آتش و آبم به موزه سنگ فتاد که کیک افکنم اندر ازار آتش و آب
الا به دور جهان تا که تیر و تیغ ترا همی قضا شمرد در شمار آتش و آب
ز تیر و تیغ تو کز آب و آتش افزونست همیشه باد عدو خاکسار آتش و آب