دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام

پروین اعتصامی
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت کاش میخورد غم بی سر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، مرثیه‌ای سوزناک و عمیق از پدری داغ‌دیده است که در سوگ فرزند جوان‌مرگ خود سروده شده است. فضای کلی شعر آمیخته به اندوهی بی‌پایان، گله از تقدیر و ناباوری نسبت به بی‌رحمیِ روزگار است که ستاره درخشان زندگی او را از میان برده است. شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از استعاره‌های کلاسیک، تصویرِ کودکی را ترسیم می‌کند که همچون یوسفی در چنگال گرگِ مرگ گرفتار شده و پدر را در دنیایی تاریک و بی‌سرو‌سامان تنها گذاشته است.

درونمایه اثر، تقابل میان عشق پدرانه و جبرِ هستی است. پدر با یادآوریِ ویژگی‌های والای فرزند، رفتنِ او را به معنای از میان رفتنِ تمامِ دلخوشی‌ها و هستیِ خود می‌داند. در عین حال، نگاهی عرفانی نیز در لایه‌های پنهان متن دیده می‌شود که فرزند را اکنون پیوسته به «جمعیت حق» و رها از رنج‌های دنیوی می‌داند. شاعر در نهایت به این حقیقتِ تلخ اعتراف می‌کند که جهان، بی‌تفاوت به سوگِ آدمیان، مسیر خود را طی می‌کند و او تنها مانده است تا در حسرتِ آن «گنجِ گمشده» روزگار بگذراند.

معنای روان

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

پدر، تیشه‌ای که دستِ مرگ بر خاکِ وجودِ تو زد، در واقع ریشهٔ زندگی مرا نیز قطع کرد و ویران ساخت.

نکته ادبی: استعاره «تیشه» برای مرگ، یادآور داستان فرهاد و کوه‌کنی است که به معنای زوال و ویرانی به کار رفته است.

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

تو را به پاکی و زیبایی، یوسف نامیدند اما سرنوشت تو را به گرگِ مرگ سپرد؛ ای یوسفِ کنعانیِ من، مرگ، همان گرگِ درندهٔ تو بود.

نکته ادبی: تلمیح آشکار به داستان یوسف پیامبر که در اینجا تمثیلی از زیبایی و مظلومیتِ فرزند است.

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

تو ماهِ درخشانِ دنیای ادب و معرفت بودی، اما اکنون در خاک جای گرفتی؛ خاکِ سرد، اکنون زندانِ تو شده است، ای ماهِ زندانیِ من.

نکته ادبی: تضاد میان «ماه» (روشنی و اوج) و «خاک/زندان» (تیرگی و حبس) برای نشان دادن عمق فاجعه مرگ.

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود چو تو را برد، بخندید به نادانی من

وقتی من از تقدیر بی‌خبر بودم، دزدِ قضا (مرگ) می‌دانست چه گوهری را می‌برد و از سادگی و ندانستنِ من می‌خندید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به «قضا» که در اینجا به دزدی مکار و خندان تشبیه شده است.

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت کاش میخورد غم بی سر و سامانی من

آن خاکی که تو را در زیر زمین پناه داده و سر و سامانت بخشیده است، کاش اندوهِ بی‌پناهی و آوارگیِ مرا نیز درک می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه خاکِ قبر، آرام‌بخشِ مُرده است اما برای بازمانده، نمادِ فراق و دوری است.

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

بر مزارِ تو رفتم و آنچه بر سنگِ قبرت نوشته بودند را خواندم؛ افسوس از این تقدیرِ شومی که برای من رقم زده‌اند.

نکته ادبی: «خط پیشانی» کنایه از سرنوشت محتوم و ازلی است که غیرقابل تغییر است.

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من

تو رفتی و روزگارم را از شب تاریک‌تر کردی؛ ای چشمانِ پرنور من، بدون تو در ظلمت و تاریکی مطلق هستم.

نکته ادبی: «دیده نورانی» استعاره از محبوب/فرزند است که زندگی شاعر با او معنا و روشنایی داشته است.

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

در نبودِ تو، اشک و غم و حسرت همیشگیِ من هستند؛ لطف کن و از سرِ مهر، قدمی به مهمانیِ من بگذار (به خوابم بیا).

نکته ادبی: «مهمانِ منند» کنایه از اینکه غم، جایگزینِ حضورِ فرزند در خانه شده است.

صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

چهره‌ام را از نگاهِ مردم پنهان می‌کنم، تا در این صفحه (صورت)، پریشانی و غمِ درونم را نخوانند.

نکته ادبی: کنایه از تلاش برای حفظِ آبرو و پنهان کردنِ اندوه در برابر دیگران.

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

روزگار، انسان‌های بسیارِ دیگری مثلِ من را دیده که غصه‌دار بوده‌اند؛ سر به گریبان بردنِ من چه تأثیری در این دنیا دارد؟

نکته ادبی: اشاره به بیگانگی و بی‌تفاوتیِ روزگار نسبت به سوگواری‌های شخصی انسان‌ها.

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

تو اکنون به جمعِ بندگانِ خاصِ الهی پیوسته‌ای و دیگر غمِ تنهایی، دوری و سرگردانیِ مرا نداری.

نکته ادبی: تسکینِ شاعر با یادآوریِ آرامشِ اخرویِ فرزند در جوارِ حق.

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

به تو کدام گلستان و چمنِ بهشتی را نشان دادند که قفسِ دنیا را شکستی و پرواز کردی، ای پرندهٔ گلستانِ من؟

نکته ادبی: تشبیه فرزند به مرغِ خوش‌الحان که از قفسِ تن آزاد شده و به باغِ بهشت بازگشته است.

من که قدر گهر پاک تو میدانستم ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که قدرِ گوهرِ وجودِ پاکِ تو را می‌دانستم، نمی‌دانم چرا این‌چنین از دستم رفتی، ای گوهرِ کمیابِ من.

نکته ادبی: استعاره «گهر کانی» اشاره به ارزشمندی و یگانگیِ فرزند دارد.

من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من

من که با آبِ دل، تو را پرورانده و بزرگ کرده بودم، چه شد که پژمردی و رنگ باختی، ای گلِ لالهٔ من؟

نکته ادبی: «لاله نعمانی» استعاره از جوانیِ پرشور اما زودگذر است که به سرعت پرپر می‌شود.

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

من مرغِ غزل‌خوانِ تو بودم، چه اتفاقی افتاد که دیگر به آواز و شعرِ من گوش نمی‌دهی؟

نکته ادبی: استعاره «مرغ غزل‌خوان» برای پدری که با شعر و سخن، فرزندش را ستایش می‌کرده است.

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

تو مرا گنجِ خود می‌نامیدی و رفتی و مرا تنها گذاشتی؛ جای شگفتی است که بعد از تو، چه کسی از من نگهداری خواهد کرد؟

نکته ادبی: تضادِ طنزآمیز (ای عجب) برای نشان دادنِ سردرگمیِ ناشی از فقدانِ تکیه‌گاه.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسفت نام نهادند

اشاره به داستان یوسف پیامبر و فراق او از پدر که بازتاب‌دهنده حس پدرانه شاعر است.

استعاره تیشه که بر خاک تو زد

تیشه نماد مرگ و ویرانی است که با تداعیِ داستان فرهاد، عمقِ آسیب را نشان می‌دهد.

تشخیص دزد قضا... بخندید

جان‌بخشی به تقدیر و نسبت دادن صفتِ دزدی و خنده به آن برای بیان بی‌رحمیِ سرنوشت.

تضاد (طباق) مه زندانی

ترکیبِ «ماه» (نماد درخشش) و «زندانی» (نماد حبس) تضادی است که شرایطِ غم‌بارِ فرزند را تصویر می‌کند.

کنایه سر به گریبانی

کنایه از اندوه عمیق و گوشه‌گیری و تفکر در تنهایی.