دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

یاد یاران

پروین اعتصامی
ای جسم سیاه مومیائی کو آنهمه عجب و خودنمائی
با حال سکوت و بهت، چونی در عالم انزوا چرائی
آژنگ ز رخ نمیکنی دور ز ابروی، گره نمیگشائی
معلوم نشد به فکر و پرسش این راز که شاه یا گدائی
گر گمره و آزمند بودی امروز چه شد که پارسائی
با ما و نه در میان مائی وقتی ز غرور و شوق و شادی
پا بر سر چرخ می نهادی
بودی چو پرندگان، سبکروح در گلشن و کوهسار و وادی
آن روز، چه رسم و راه بودت امروز، نه سفله ای، نه رادی
پیکان قضا بسر خلیدت چون شد که ز پا نیوفتادی
صد قرن گذشته و تو تنها در گوشهٔ دخمه ایستادی
گوئی که ز سنگ خاره زادی کردی ز کدام جام می نوش
کاین گونه شدی نژند و مدهوش
بر رهگذر که، دوختی چشم ایام، ترا چه گفت در گوش
بند تو، که بر گشود از پای بار تو، که برگرفت از دوش
در عالم نیستی، چه دیدی کاینسان متحیری و خاموش
دست چه کسی، بدست بودت از بهر که، باز کردی آغوش
دیری است که گشته ای فراموش شاید که سمند مهر راندی
نانی بگرسنه ای رساندی
آفت زدهٔ حوادثی را از ورطهٔ عجز وارهاندی
از دامن غرقه ای گرفتی تا دامن ساحلش کشاندی
هر قصه که گفتنی است، گفتی هر نامه که خواندنیست خواندی
پهلوی شکستگان نشستی از پای فتاده را نشاندی
فرجام، چرا ز کار ماندی گوئی بتو داده اند سوگند
کاین راز، نهان کنی به لبخند
این دست که گشته است پر چین بودست چو شاخه ای برومند
کدرست هزار مشکل آسان بستست هزار عهد و پیوند
بنموده به گمرهی، ره راست بگشوده ز پای بنده ای، بند
شاید که به بزمگاه فرعون بگرفته و داده ساغری چند
کو دولت آن جهان خداوند زان دم که تو خفته ای درین غار
گردنده سپهر، گشته بسیار
بس پاک دلان و نیک کاران آلوده شدند و زشت کردار
بس جنگ، به آشتی بدل شد بس صلح و صفا که گشت پیکار
بس زنگ که پاک شد به صیقل بس آینه را گرفت زنگار
بس باز و تذرو را تبه کرد شاهین عدم، بچنگ و منقار
ای یار، سخن بگوی با یار ای مرده و کرده زندگانی
ای زندهٔ مرده، هیچ دانی
بس پادشهان و سرافرازان بردند بخاک، حکمرانی
بس رمز ز دفتر سلیمان خواندند به دیو، رایگانی
بگذشت چه قرنها، چه ایام گه باغم و گه بشادمانی
بس کاخ بلند پایه، شد پست اما تو بجای، همچنانی
بر قلعهٔ مرگ، مرزبانی شداد نماند در شماری
با کار قضا نکرد کاری
نمرود و بلند برج بابل شد خاک و برفت با غباری
مانا که ترا دلی پریشان در سینه تپیده روزگاری
در راه تو، اوفتاده سنگی در پای تو، در شکسته خاری
دزدیده، بچهرهٔ سیاهت غلتیده سرشک انتظاری
در رهگذر عزیز یاری
شاید که ترا بروی زانو جا داشته کودکی سخنگو
روزیش کشیده ای بدامن گاهیش نشانده ای به پهلو
گه گریه و گاه خنده کرده بوسیده گهت و سر گهی رو
یکبار، نهاده دل به بازی یک لحظه، ترا گرفته بازو
گامی زده با تو کودکانه پرسیده ز شهر و برج و بارو
در پای تو، هیچ مانده نیرو گرد از رخ جان پاک رفتی
وین نکته ز غافلان نهفتی
اندرز گذشتگان شنیدی حرفی ز گذشته ها نگفتی
از فتنه و گیر و دار، طاقی با عبرت و بمی و بهت، جفتی
داد و ستد زمانه چون بود ای دوست، چه دادی و گرفتی
اینجا اثری ز رفتگان نیست چون شد که تو ماندی و نرفتی
چشم تو نگاه کرد و خفتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای جسم سیاه مومیائی کو آنهمه عجب و خودنمائی

ای پیکر سیاه‌رنگ و مومیایی‌شدۀ من، آن همه غرور و تکبری که در دوران زندگی‌ات داشتی، کجا رفته است؟

نکته ادبی: مومیایی: واژه‌ای با ریشه یونانی که به جسد حفظ‌شده با مواد شیمیایی اطلاق می‌شود؛ در اینجا به استعاره از انسانی خاموش و منجمد در تاریخ به کار رفته است.

با حال سکوت و بهت، چونی در عالم انزوا چرائی

در این حالتِ سکوت و سرگشتگی، حال و روزت چگونه است؟ چرا در این جهانِ تنهایی و انزوا فرو رفته‌ای؟

نکته ادبی: انزوا: گوشه‌نشینی و دوری گزیدن از خلق که در اینجا به وضعیت قبر و عالم پس از مرگ اشاره دارد.

آژنگ ز رخ نمیکنی دور ز ابروی، گره نمیگشائی

چین و چروک‌های چهره‌ات را از بین نمی‌بری و گرهِ اخم را از ابروانت باز نمی‌کنی (چرا که مرگ تو را در این حالتِ همیشگی منجمد کرده است).

نکته ادبی: آژنگ: به معنای چین و شکنِ پیشانی و اخم؛ واژه‌ای اصیل و فارسی برای نشان دادنِ چهره درهم‌کشیده.

معلوم نشد به فکر و پرسش این راز که شاه یا گدائی

با فکر کردن و پرسش کردن هم مشخص نشد که در دوران زندگی‌ات پادشاه بودی یا یک گدای ساده.

نکته ادبی: تضاد میان شاه و گدا، بن‌مایه‌ای کلاسیک برای اشاره به برابر شدن همگان در پیشگاه مرگ.

گر گمره و آزمند بودی امروز چه شد که پارسائی

اگر در زمان حیات، گمراه و طمع‌کار بودی، چه شده است که امروز این‌چنین پارسا و آرام به نظر می‌رسی؟

نکته ادبی: پارسایی در اینجا طنزی تلخ است؛ یعنی سکونِ مرگ، به ظاهر شکلی از تقوا و بی‌نیازی به خود گرفته است.

با ما و نه در میان مائی وقتی ز غرور و شوق و شادی

تو در ظاهر با ما هستی اما در حقیقت در میان ما حضور نداری؛ زمانی که سرشار از غرور، شوق و شادی بودی، کجایی؟

نکته ادبی: تغییر لحن شاعر از توصیف وضعیتِ جسد به یادآوریِ شور و حالِ گذشته.

پا بر سر چرخ می نهادی

تو آن‌قدر قدرتمند بودی که انگار قدم بر سقف آسمان می‌گذاشتی و بر جهان مسلط بودی.

نکته ادبی: پا بر سر چرخ نهادن: کنایه از اوجِ قدرت و تسلط بر امور جهان و غرورِ انسانی.

بودی چو پرندگان، سبکروح در گلشن و کوهسار و وادی

مانند پرندگان، روحی سبک‌بال داشتی و در گلستان‌ها و کوهسارها آزادانه می‌گشتی.

نکته ادبی: سبک‌روح: کنایه از آزادی، شادابی و عدم تعلقِ خاطرِ دنیوی.

آن روز، چه رسم و راه بودت امروز، نه سفله ای، نه رادی

آن روزها که زنده بودی، چه شیوه و رسمی داشتی؟ امروز که نه پستی داری و نه مقامی، هیچ‌کدام برایت باقی نمانده است.

نکته ادبی: سفله: فرد فرومایه و پست؛ رادی: جوانمردی و بخشندگی.

پیکان قضا بسر خلیدت چون شد که ز پا نیوفتادی

تیرِ سرنوشت به تو اصابت کرد و مرگ را به سویت آورد؛ شگفت‌آور است که با این همه، هنوز از پا نیفتاده‌ای و پیکرت باقی مانده است.

نکته ادبی: پیکانِ قضا: استعاره از حتمیتِ مرگ و تقدیرِ الهی که ناگزیر به انسان می‌رسد.

صد قرن گذشته و تو تنها در گوشهٔ دخمه ایستادی

صدها سال گذشته است و تو همچنان در کنجِ این دخمه تنها مانده‌ای.

نکته ادبی: دخمه: گوری که در صخره‌ها یا بناهای سنگی می‌ساختند؛ تداعی‌کننده تنهایی و ابدیت.

گوئی که ز سنگ خاره زادی کردی ز کدام جام می نوش

انگار که از سنگِ خارا زاده شده‌ای؛ از چه جامِ شرابی نوشیدی که این‌گونه غمگین و از خود بی‌خود شدی؟

نکته ادبی: سنگ خارا: سنگی سخت و نفوذناپذیر؛ استعاره از سختیِ بیش از حدِ چهره و بدنِ مومیایی.

کاین گونه شدی نژند و مدهوش

که این‌چنین افسرده و سرگشته شدی.

نکته ادبی: نژند: به معنای اندوهگین، افسرده و پژمرده.

بر رهگذر که، دوختی چشم ایام، ترا چه گفت در گوش

چشمت را به راهِ چه کسی دوخته بودی؟ زمانه در گوشِ تو چه سخنی زمزمه کرد که این‌گونه مبهوت ماندی؟

نکته ادبی: دوختنِ چشم: کنایه از انتظارِ عمیق و خیره‌شدن به یک نقطه برای رسیدن خبری یا کسی.

بند تو، که بر گشود از پای بار تو، که برگرفت از دوش

چه کسی بندِ پای تو را گشود و بارِ سنگینِ دوشِ تو را برداشت؟

نکته ادبی: بند گشودن: کنایه از رهایی از رنج‌های دنیوی و سبک شدنِ روح در پیوند با مرگ.

در عالم نیستی، چه دیدی کاینسان متحیری و خاموش

در عالمِ عدم و نیستی، چه چیزی مشاهده کردی که این‌چنین حیران و خاموش مانده‌ای؟

نکته ادبی: عالم نیستی: اشاره به جهان پس از مرگ که از دیدگاه زندگان، قلمروِ هیچ و پوچی است.

دست چه کسی، بدست بودت از بهر که، باز کردی آغوش

دستِ چه کسی در دست تو بود؟ برای چه کسی آغوشِ خود را باز کردی؟

نکته ادبی: اشاره به عواطفِ انسانی و پیوندهای عاطفی که در زمان حیات وجود داشته است.

دیری است که گشته ای فراموش شاید که سمند مهر راندی

خیلی وقت است که فراموش شده‌ای؛ شاید هم تو بودی که اسبِ مهر و محبت را پیش می‌راندی (و به دیگران نیکی می‌کردی).

نکته ادبی: سمند: اسبی که رنگی مایل به زرد یا سرخ دارد؛ در ادبیات کلاسیک نمادِ سرعت و حرکت است.

نانی بگرسنه ای رساندی

شاید نانی به گرسنه‌ای بخشیدی.

نکته ادبی: تکمیل‌کننده بیت قبل در بابِ اعمال خیر.

آفت زدهٔ حوادثی را از ورطهٔ عجز وارهاندی

شاید فردی را که گرفتارِ حوادثِ روزگار بود، از گردابِ ناتوانی نجات دادی.

نکته ادبی: ورطه: به معنای مهلکه، پرتگاه و جای هلاک.

از دامن غرقه ای گرفتی تا دامن ساحلش کشاندی

شاید دستِ انسانی را که در حال غرق شدن بود گرفتی و به ساحلِ نجات رساندی.

نکته ادبی: استعاره از دستگیری و یاری به مستمندان.

هر قصه که گفتنی است، گفتی هر نامه که خواندنیست خواندی

هر داستانی که گفتنی بود را گفتی و هر کتابی که خواندنی بود، مطالعه کردی.

نکته ادبی: کنایه از بهره‌مندیِ کامل از تجربیات و لذایذ زندگی.

پهلوی شکستگان نشستی از پای فتاده را نشاندی

در کنار شکست‌خوردگان نشستی و به کسی که زمین افتاده بود، کمک کردی تا بلند شود.

نکته ادبی: نمادِ اخلاق و نوع‌دوستی.

فرجام، چرا ز کار ماندی گوئی بتو داده اند سوگند

در نهایت، چرا از کار باز ماندی؟ انگار که به تو سوگند داده‌اند...

نکته ادبی: پرسشی فلسفی برای چراییِ متوقف شدنِ سیرِ تکاملیِ انسان در مرگ.

کاین راز، نهان کنی به لبخند

که این راز را پنهان کنی و با لبخند (سردِ مرگ) آن را بپوشانی.

نکته ادبی: لبخندِ مرگ: تصویری شاعرانه از چهره‌ای که در اثر جمودِ عضلاتِ صورتِ مومیایی، حالتی شبیه به لبخند به خود گرفته است.

این دست که گشته است پر چین بودست چو شاخه ای برومند

این دستی که اکنون پر از چین و چروک است، روزگاری مانند شاخه‌ای بارور و پرثمر بود.

نکته ادبی: تشبیه دست به شاخه برومند، برای نشان دادنِ پویاییِ گذشته در برابرِ فرسودگیِ حال.

کدرست هزار مشکل آسان بستست هزار عهد و پیوند

دستی که هزاران مشکل را حل می‌کرد و هزاران عهد و پیمان می‌بست.

نکته ادبی: اشاره به کنشگری و عاملیتِ انسان در جامعه.

بنموده به گمرهی، ره راست بگشوده ز پای بنده ای، بند

دستی که راهِ درست را به گمراهان نشان می‌داد و زنجیر از پای بنده‌ای باز می‌کرد.

نکته ادبی: نمادِ رهایی‌بخشی و هدایت‌گری.

شاید که به بزمگاه فرعون بگرفته و داده ساغری چند

شاید هم در مجلسِ فرعون بودی و با او جامِ شرابی نوشیدی و جامی دادی.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به فضای باستانی مصر و بزم‌های قدرت که ممکن است این جسد، شاهد یا بخشی از آن بوده باشد.

کو دولت آن جهان خداوند زان دم که تو خفته ای درین غار

شکوهِ آن دورانِ خداوندگار (پادشاه) کجا رفته است؟ از آن زمانی که تو در این غار خفته‌ای...

نکته ادبی: خداوند: در اینجا به معنای صاحبِ قدرت و پادشاه است.

گردنده سپهر، گشته بسیار

آسمانِ گردان بارها چرخیده است.

نکته ادبی: گردنده سپهر: کنایه از گردشِ مداومِ ایام و گذشتِ زمان.

بس پاک دلان و نیک کاران آلوده شدند و زشت کردار

بسیاری از پاک‌دلان و نیکوکاران، آلوده و بدکردار شدند.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ اخلاقیات و سقوطِ ارزش‌ها در گذر زمان.

بس جنگ، به آشتی بدل شد بس صلح و صفا که گشت پیکار

بسیاری از جنگ‌ها به صلح تبدیل شد و بسیاری از صلح‌ها به جنگ و دشمنی کشید.

نکته ادبی: نمادِ ناپایداریِ وضعیت‌های سیاسی و اجتماعی.

بس زنگ که پاک شد به صیقل بس آینه را گرفت زنگار

بسیاری از آینه‌ها که زنگار گرفته بودند پاک شدند و بسیاری از آینه‌های صاف، زنگار گرفتند.

نکته ادبی: آینه و زنگار: استعاره از قلب‌ها و دیدگاه‌های انسان که در طول زمان تغییر ماهیت می‌دهند.

بس باز و تذرو را تبه کرد شاهین عدم، بچنگ و منقار

مرگ (شاهین عدم) بسیاری از بازها و تذروهای شکاری را با چنگال و منقار خود نابود کرد.

نکته ادبی: تذرو: پرنده‌ای شبیه قرقاول؛ شاهین عدم: استعاره از مرگ که با قدرت پرندگانِ شکاری، جانِ انسان‌ها را می‌گیرد.

ای یار، سخن بگوی با یار ای مرده و کرده زندگانی

ای دوست، با این دوستِ خود سخن بگو؛ ای کسی که مرده‌ای اما (به واسطۀ جسد و خاطره) زندگی کرده‌ای.

نکته ادبی: تضادِ 'مرده و کرده زندگانی' برای بیانِ بقایِ فیزیکیِ مومیایی.

ای زندهٔ مرده، هیچ دانی

ای زندۀ مرده، آیا اصلاً چیزی از این وقایع می‌دانی؟

نکته ادبی: زندهٔ مرده: پارادوکسی که بیانگر وضعیتِ تعلیقیِ مومیایی است؛ نه کاملاً از بین رفته و نه کاملاً زنده.

بس پادشهان و سرافرازان بردند بخاک، حکمرانی

بسیاری از پادشاهان و بزرگان، دورانِ فرمانرواییِ خود را به خاک بردند (و تمام شد).

نکته ادبی: اشاره به پایانِ قدرتِ مستبدان و حاکمان.

بس رمز ز دفتر سلیمان خواندند به دیو، رایگانی

بسیاری از رازها و رمزهای دفتر سلیمان (دانش و حکمت) را برای دیوها به رایگان خواندند (و افشا کردند).

نکته ادبی: دفتر سلیمان: اشاره به حکمت و علمِ سلیمان که در اساطیر بر دیوها مسلط بود.

بگذشت چه قرنها، چه ایام گه باغم و گه بشادمانی

چه قرن‌ها و روزگارانی گذشت، گاهی با غم و گاهی با شادی.

نکته ادبی: نمادِ چرخه تکرارپذیرِ ایام.

بس کاخ بلند پایه، شد پست اما تو بجای، همچنانی

بسیاری از کاخ‌های بلندمرتبه ویران شدند، اما تو همچنان به همان شکل در جای خود باقی هستی.

نکته ادبی: تضادِ پایداریِ جسد در برابرِ ناپایداریِ بناهای باشکوه.

بر قلعهٔ مرگ، مرزبانی شداد نماند در شماری

تو گویی مرزبانِ قلعۀ مرگ هستی؛ شدّاد (پادشاه افسانه‌ای باغِ ارم) دیگر در شمارِ زندگان نیست.

نکته ادبی: شداد: پادشاهِ اساطیری که باغی ساخت تا با بهشت رقابت کند اما نابود شد.

با کار قضا نکرد کاری

او نتوانست با تقدیر و سرنوشت مقابله کند.

نکته ادبی: کار قضا: انجامِ تقدیرِ الهی که تغییرناپذیر است.

نمرود و بلند برج بابل شد خاک و برفت با غباری

نمرود و برجِ بلندِ بابل نیز خاک شدند و با غباری از بین رفتند.

نکته ادبی: اشاره به ویرانیِ تمدن‌های بزرگ در برابرِ زمان.

مانا که ترا دلی پریشان در سینه تپیده روزگاری

انگار که تو نیز در سینه، دلی پریشان و تپنده در آن روزگار داشتی.

نکته ادبی: مانا: به معنای گویی یا احتمالاً.

در راه تو، اوفتاده سنگی در پای تو، در شکسته خاری

شاید در راهِ زندگی‌ات سنگی افتاده بود و در پایت خاری شکسته بود (رنج‌های کوچکِ زندگی).

نکته ادبی: استعاره از مصائب و مشکلاتِ مسیرِ زندگی.

دزدیده، بچهرهٔ سیاهت غلتیده سرشک انتظاری

اشکِ انتظاری پنهانی بر چهرهٔ سیاهت غلتیده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از ردِ اشک بر صورتِ خشکیدۀ مومیایی.

در رهگذر عزیز یاری

در راه گذرِ یک عزیز که منتظرش بودی.

نکته ادبی: تکمیلِ بیت قبل که نشان‌دهنده یک انتظارِ عاطفی است.

ای جسم سیاه مومیائی کو آنهمه عجب و خودنمائی

ای پیکر سیاه و مومیایی‌شده، آن همه کبر و غرور و خودنمایی‌های تو کجا رفت؟

نکته ادبی: مومیائی در اینجا به معنای جسد حفظ شده است و کنایه از بی‌ارزش شدن تظاهرات دنیوی است.

با حال سکوت و بهت، چونی در عالم انزوا چرائی

با این حالتِ سکوت و بهت‌زدگی، چرا در این گوشه و انزوا مانده‌ای؟

نکته ادبی: سکوت و بهت، وضعیتی متناقض را برای جسد تصویر می‌کند.

آژنگ ز رخ نمیکنی دور ز ابروی، گره نمیگشائی

گره از ابروهای خود باز نمی‌کنی و آثار خشم یا اندوه را از چهره‌ات نمی‌زدایی.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی است.

معلوم نشد به فکر و پرسش این راز که شاه یا گدائی

با فکر کردن و پرس‌وجو هم مشخص نشد که در زمان حیات، پادشاه بودی یا گدا.

نکته ادبی: اشاره به یکسان‌کنندگی مرگ.

گر گمره و آزمند بودی امروز چه شد که پارسائی

اگر در گذشته گمراه و آزمند بودی، امروز چه شده که این‌گونه آرام و پارسا به نظر می‌رسی؟

نکته ادبی: تضاد میان خوی گذشته و سکون فعلی.

با ما و نه در میان مائی وقتی ز غرور و شوق و شادی

تو در میان ما هستی اما با ما نیستی؛ زمانی سرشار از غرور و شوق و شادی بودی.

نکته ادبی: این بیت آغازگر یادآوری گذشته است.

پا بر سر چرخ می نهادی

و با اقتدار بر بلندای آسمان گام برمی‌داشتی.

نکته ادبی: کنایه از بلندپروازی و تسلط بر امور جهان.

بودی چو پرندگان، سبکروح در گلشن و کوهسار و وادی

همچون پرندگان سبک‌بال بودی و در گلستان‌ها و کوهساران گردش می‌کردی.

نکته ادبی: تشبیه به پرندگان نماد آزادی و نشاط است.

آن روز، چه رسم و راه بودت امروز، نه سفله ای، نه رادی

آن روزها رسم و راه تو چه بود؟ امروز نه آدم پستی هستی و نه انسانی بزرگوار.

نکته ادبی: سفله به معنای فرومایه و راد به معنای آزاده و بخشنده است.

پیکان قضا بسر خلیدت چون شد که ز پا نیوفتادی

وقتی تیرِ سرنوشت به تو اصابت کرد، چطور شد که از پا نیفتادی و همچنان ایستاده‌ای؟

نکته ادبی: پیکان قضا استعاره از مرگ ناگزیر است.

صد قرن گذشته و تو تنها در گوشهٔ دخمه ایستادی

صدها سال گذشته است و تو همچنان در گوشه این دخمه تنها مانده‌ای.

نکته ادبی: دخمه نماد فضای بسته و فراموشی است.

گوئی که ز سنگ خاره زادی کردی ز کدام جام می نوش

انگار از سنگ سخت زاده شدی؛ بگو از کدام جام شراب نوشیدی...

نکته ادبی: سنگ خاره استعاره از سخت‌جانی و دوام جسد است.

کاین گونه شدی نژند و مدهوش

که این‌گونه نژند و مبهوت مانده‌ای؟

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

بر رهگذر که، دوختی چشم ایام، ترا چه گفت در گوش

چشم به راهِ چه کسی بودی و روزگار در گوش تو چه زمزمه‌ای کرد؟

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به ایام (روزگار).

بند تو، که بر گشود از پای بار تو، که برگرفت از دوش

چه کسی بند و گرفتاری را از پای تو گشود و چه کسی بار سنگین مسئولیت را از دوشت برداشت؟

نکته ادبی: کنایه از رهایی از قید و بندهای حیات.

در عالم نیستی، چه دیدی کاینسان متحیری و خاموش

در عالمِ عدم چه چیزی دیدی که این‌گونه حیران و ساکت هستی؟

نکته ادبی: عالم نیستی استعاره از جهان پس از مرگ است.

دست چه کسی، بدست بودت از بهر که، باز کردی آغوش

دست چه کسی در دست تو بود و آغوشت برای چه کسی باز می‌شد؟

نکته ادبی: اشاره به پیوندهای عاطفی دنیوی.

دیری است که گشته ای فراموش شاید که سمند مهر راندی

دیری است که فراموش شده‌ای؛ شاید هم زمانی اسبِ مهر و محبت را تاخته باشی.

نکته ادبی: سمند مهر استعاره از مهرورزی است.

نانی بگرسنه ای رساندی

شاید به فرد گرسنه‌ای نان رسانده باشی.

نکته ادبی: افعال در این بخش به احتمال نیکوکاری او اشاره دارد.

آفت زدهٔ حوادثی را از ورطهٔ عجز وارهاندی

کسی را که گرفتار حوادث شده بود، از ناتوانی نجات داده باشی.

نکته ادبی: ورطه به معنای گرداب و جای خطرناک است.

از دامن غرقه ای گرفتی تا دامن ساحلش کشاندی

دستِ کسی را که در حال غرق شدن بود، گرفتی و به ساحل نجات رساندی.

نکته ادبی: استعاره از دستگیری از نیازمندان.

هر قصه که گفتنی است، گفتی هر نامه که خواندنیست خواندی

هر چه قصه شنیدنی بود، گفتی و هر نامه‌ای که ارزش خواندن داشت، خواندی.

نکته ادبی: اشاره به تجربه کامل زندگی.

پهلوی شکستگان نشستی از پای فتاده را نشاندی

کنار شکست‌خوردگان نشستی و به کسی که از پا افتاده بود، کمک کردی تا بایستد.

نکته ادبی: همدلی با دردمندان.

فرجام، چرا ز کار ماندی گوئی بتو داده اند سوگند

در پایان، چرا از حرکت بازماندی؟ انگار که به تو سوگند داده‌اند...

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان کار است.

کاین راز، نهان کنی به لبخند

که این رازِ مرگ را با لبخند در دل خود پنهان کنی.

نکته ادبی: لبخند به مرگ، نشانه‌ای از پذیرش یا رازآلودگی است.

این دست که گشته است پر چین بودست چو شاخه ای برومند

این دستی که اکنون پر از چین و چروک است، روزگاری همچون شاخه‌ای پربار و جوان بود.

نکته ادبی: تضاد میان چروکیدگیِ فعلی و برومندیِ گذشته.

کدرست هزار مشکل آسان بستست هزار عهد و پیوند

که هزاران مشکل را حل می‌کرد و عهدها و پیوندهای بسیاری می‌بست.

نکته ادبی: کنایه از توانمندی و اعتبار دست در دوران حیات.

بنموده به گمرهی، ره راست بگشوده ز پای بنده ای، بند

راه راست را به گمراهان نشان می‌داد و زنجیر از پای بنده‌ای باز می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به آزادسازی و راهنمایی.

شاید که به بزمگاه فرعون بگرفته و داده ساغری چند

شاید هم در بزمِ فرعون، ساغری به دست گرفته و بخشیده باشی.

نکته ادبی: فرعون نماد قدرت دنیوی و عیش و نوش است.

کو دولت آن جهان خداوند زان دم که تو خفته ای درین غار

کو آن قدرت و فرمانروایی؟ از وقتی که تو در این غار خفته‌ای...

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب قدرت است.

گردنده سپهر، گشته بسیار

چرخِ آسمان بارها و بارها چرخیده است.

نکته ادبی: سپهر استعاره از گردش روزگار و زمانه است.

بس پاک دلان و نیک کاران آلوده شدند و زشت کردار

بسیاری از پاک‌دلان و نیکوکاران، آلوده و بدکردار شدند.

نکته ادبی: اشاره به زوال اخلاقی انسان‌ها در گذر زمان.

بس جنگ، به آشتی بدل شد بس صلح و صفا که گشت پیکار

جنگ‌های بسیاری به صلح تبدیل شدند و چه بسیار صلح‌هایی که به جنگ بدل گشتند.

نکته ادبی: تضاد در جریان حوادث تاریخ.

بس زنگ که پاک شد به صیقل بس آینه را گرفت زنگار

بسیاری از زنگارها با صیقل پاک شدند و بسیاری از آینه‌های صاف، دچار زنگار شدند.

نکته ادبی: زنگار استعاره از تیرگی روح یا کهنگی است.

بس باز و تذرو را تبه کرد شاهین عدم، بچنگ و منقار

شاهینِ مرگ، بسیاری از بازها و تذروهای (پرندگان زیبا) را با چنگ و منقار نابود کرد.

نکته ادبی: شاهین عدم استعاره از مرگِ شکارچی است.

ای یار، سخن بگوی با یار ای مرده و کرده زندگانی

ای یار، با دوست خود سخن بگو، ای کسی که مرده‌ای اما زمانی زندگی کرده‌ای.

نکته ادبی: خطاب قرار دادن مومیایی به عنوان یک موجود زنده سابق.

ای زندهٔ مرده، هیچ دانی

ای زندهٔ مرده، آیا چیزی از این دنیا می‌دانی؟

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) در توصیف مومیایی.

بس پادشهان و سرافرازان بردند بخاک، حکمرانی

پادشاهان و بزرگان بسیاری، حکمرانی خود را با خود به زیر خاک بردند.

نکته ادبی: فناپذیری قدرت.

بس رمز ز دفتر سلیمان خواندند به دیو، رایگانی

بسیاری از اسرار دفتر سلیمان را برای دیوها به رایگان خواندند.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به سلیمان نبی و سلطه بر دیوان.

بگذشت چه قرنها، چه ایام گه باغم و گه بشادمانی

قرن‌ها و روزگار بسیاری گذشت؛ گاهی با غم و گاهی با شادی.

نکته ادبی: گذر زمانِ توأم با رنج و لذت.

بس کاخ بلند پایه، شد پست اما تو بجای، همچنانی

کاخ‌های بلند بسیاری فرو ریختند و پست شدند، اما تو همچنان همان‌گونه باقی مانده‌ای.

نکته ادبی: استقامت مومیایی در برابر گذشت زمان نسبت به کاخ‌ها.

بر قلعهٔ مرگ، مرزبانی شداد نماند در شماری

تو بر قلعه مرگ مرزبانی می‌کنی؛ شداد (پادشاه افسانه‌ای مغرور) در شمارِ زندگان نماند.

نکته ادبی: شداد نماد پادشاهی است که بهشت زمینی ساخت اما نابود شد.

با کار قضا نکرد کاری

و او هم نتوانست در برابر تقدیر کاری از پیش ببرد.

نکته ادبی: قضا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

نمرود و بلند برج بابل شد خاک و برفت با غباری

نمرود و برج بلند بابل هم به خاک تبدیل شدند و با غباری از یادها رفتند.

نکته ادبی: نمادهای تاریخی غرور و قدرت که نابود شدند.

مانا که ترا دلی پریشان در سینه تپیده روزگاری

انگار که در سینه تو، دلی پریشان در روزگاران گذشته می‌تپیده است.

نکته ادبی: تلاش برای انسانی‌سازیِ جسد.

در راه تو، اوفتاده سنگی در پای تو، در شکسته خاری

در راه تو سنگی افتاده بود و در پای تو خاری شکسته بود.

نکته ادبی: استعاره از رنج‌ها و سختی‌های زندگی.

دزدیده، بچهرهٔ سیاهت غلتیده سرشک انتظاری

و اشکی از سرِ انتظار بر چهره سیاه‌ات غلتیده بود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اندوهِ نهفته در چهره مومیایی.

در رهگذر عزیز یاری

در مسیرِ رسیدن به یاری عزیز.

نکته ادبی: تکمیل‌کننده مفهوم انتظار و عشق.

جای خالی (در متن اصلی، این بند تنها مانده است).

نکته ادبی: فاقد محتوای متنی در ورودی.

شاید که ترا بروی زانو جا داشته کودکی سخنگو

شاید بر روی زانویت، کودکی سخنگو جای داشته است.

نکته ادبی: تداعی‌گر پیوند عاطفی و زندگی خانوادگی.

روزیش کشیده ای بدامن گاهیش نشانده ای به پهلو

گاه این موجود عزیز را با مهربانی در آغوش کشیدی و گاه او را با لطف و محبت در کنار خود نشاندی.

نکته ادبی: «روزیش» در اینجا به معنای «آن را» است که به مفعولِ غیرمستقیم یا مستقیمِ نهفته در معنا اشاره دارد.

گه گریه و گاه خنده کرده بوسیده گهت و سر گهی رو

گاه اشک ریختید و گاه خندیدید، گاه پیشانی او را بوسیدی و گاه صورتش را؛ تمام این‌ها نشان از پیوندی عاطفی و صمیمی دارد.

نکته ادبی: «گهت و سر گهی رو» نشان‌دهنده تغییرِ جایگاه بوسه بر چهره است که حکایت از صمیمیت دارد.

یکبار، نهاده دل به بازی یک لحظه، ترا گرفته بازو

یک بار دل به بازی سپردی و لحظه‌ای دیگر، بازوی او را به نشانه یاری و همراهی گرفتی.

نکته ادبی: «گرفتن بازو» کنایه از مددجویی یا تکیه‌گاه بودن است.

گامی زده با تو کودکانه پرسیده ز شهر و برج و بارو

با تو قدم‌هایی کودکانه برداشت و درباره‌ی چیستی شهر و استحکامات و بناهای آن پرسش‌هایی مطرح کرد.

نکته ادبی: «برج و بارو» استعاره از مظاهر دنیای مادی و ساختارهایِ پیچیده زندگی است.

در پای تو، هیچ مانده نیرو گرد از رخ جان پاک رفتی

سرانجام توان و نیروی تو در این مسیر تحلیل رفت و غبارِ آلودگی‌های دنیا از چهره‌ی جانِ پاکت پاک شد.

نکته ادبی: «گرد از رخ جان پاک رفتی» استعاره‌ای لطیف از مرگ و تصفیه‌ی روح است.

وین نکته ز غافلان نهفتی

و این حقیقتِ مهم را از دیدِ کسانی که از حقیقتِ هستی بی‌خبرند، پنهان داشتی.

نکته ادبی: «نهفتی» به معنای پنهان کردی، دلالت بر رازداریِ عارفانه دارد.

اندرز گذشتگان شنیدی حرفی ز گذشته ها نگفتی

سخنانِ پندآموز گذشتگان را شنیدی، اما خود هیچ کلامی از آنچه در گذشته بر تو گذشت، بر زبان نیاوردی.

نکته ادبی: اشاره به سکوتِ حکیمانه در برابرِ جریانِ تاریخ.

از فتنه و گیر و دار، طاقی با عبرت و بمی و بهت، جفتی

از آشوب‌ها و درگیری‌های دنیا دوری گزیدی و با عبرت‌گرفتن و حیرت و اندوهِ عمیق، همراه شدی.

نکته ادبی: «طاق» در اینجا به معنای فرد، تنها و دور از هیاهو است. «بم» می‌تواند به معنای صدایِ بم یا استعاره از غمِ سنگین باشد.

داد و ستد زمانه چون بود ای دوست، چه دادی و گرفتی

ای دوست، معامله‌ی تو با روزگار چگونه بود؟ بگو چه چیزی در این دنیا فدا کردی و چه چیزی به دست آوردی؟

نکته ادبی: «داد و ستد» استعاره از عمر و اعمالِ انسان در برابرِ فرصتِ زیستن است.

اینجا اثری ز رفتگان نیست چون شد که تو ماندی و نرفتی

در این دنیا دیگر نشانی از گذشتگان نیست؛ پس چه شد که تو همچنان مانده‌ای و هنوز به سرایِ باقی سفر نکرده‌ای؟

نکته ادبی: پرسشی وجودی درباره‌ی چراییِ بقایِ موقتِ انسان در برابرِ نیستیِ دیگران.

چشم تو نگاه کرد و خفتی

چشمانت نگاهی کرد و سپس به خواب ابدی فرو رفتی.

نکته ادبی: «خفتن» کنایه‌ای لطیف و شاعرانه برای مرگ است.