دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

نغمهٔ رفوگر

پروین اعتصامی
شب شد و پیر رفوگر ناله کرد کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
چه شب و روزی مرا، چون روز و شب صحبت من، با نخ و با سوزن است
من بهر جائی که مسکن میکنم با من آنجا بخت بد، هم مسکن است
چیره شد چون بر سیه، موی سپید گفتم اینک نوبت دانستن است
نه دم و دودی، نه سود و مایه ای خانهٔ درویش، از دزد ایمن است
برگشای اوراق دل را و بخوان قصه های دل، فزون از گفتن است
من زبون گشتم بچنگال دو گرگ روز و شب، گرگند و گیتی مکمن است
ایستادم، گر چه خم شد پشت من اوفتادن، از قضا ترسیدن است
گر نهم امروز، این فرصت ز دست چاره ام فردا به خواری مردن است
سر، هزاران دردسر دارد، سر است تن، دو صد توش و نوا خواهد، تن است
دل ز خون، یاقوت احمر ساخته است من نمیدانستم اینجا معدن است
جامه ها کردم رفو، اما به تن جامه ای دارم که چون پرویزن است
اینهمه جان کندن و سوزن زدن گور خود، با نوک سوزن کندن است
هر چه امشب دوختم، بشکافتم این نخستین مبحث نادیدن است
چشم من، چیزی نمی بیند دگر کار سوزن، کار چشم روشن است
دیده تا یارای دیدن داشت، دید این چراغ، اکنون دگر بی روغن است
چرخ تا گردیده، خلق افتاده اند این فتادنها از آن گردیدن است
آنچه روزی در تنم، دل داشت نام بسکه سختی دید، امروز آهن است
بس رفو کردم، ندانستم که عمر صد هزارش پارگی بر دامن است
گفتمش، لختی بمان بهر رفو گفت فرصت نیست، وقت رفتن است
خیره از من زیرکی خواهد فلک کارگر، هنگام پیری کودن است
دوش، ضعف پیریم از پا فکند گفتم این درس ز پای افتادن است
ذره ذره هر چه بود از من گرفت دیر دانستم که گیتی رهزن است
نیست جز موی سپیدم حاصلی کشتم ادبار است و فقرم خرمن است
من به صد خونابه، یک نان یافتم نان نخوردن، بهتر از خون خوردن است
دشمنان را دوستتر دارم ز دوست دوست، وقت تنگدستی دشمن است
هر چه من گردن نهادم، چرخ زد خون من، ایام را بر گردن است
خسته و کاهیده و فرسوده ام هر زمانم، مرگ در پیراهن است
ارزش من، پاره دوزی بود و بس این چنین ارزش، بهیچ ارزیدن است
من نه پیراهن، کفن پوشیده ام این کفن، بر چشم تو پیراهن است
سوزنش صد نیش زد، این خیرگی دستمزد دست لرزان من است
بر ستمکاران، ستم کمتر رسد این سزای بردباری کردن است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، مرثیه‌ای تأمل‌برانگیز و جانکاه در وصف رنج‌های پیری و فرسودگی است که در کالبد یک پیر رفوگر به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از نماد سوزن و رفوگری، عمر را به جامه‌ای تشبیه می‌کند که با وجود تلاش‌های بسیار برای وصله‌زدن و حفظ آن، در نهایت چاره‌ای جز پاره‌گی و کهنگی ندارد. لحن اثر، آمیزه‌ای از ناامیدی، خستگی و فلسفه‌ای تلخ درباره بی‌ثباتی روزگار و قساوت تقدیر است.

در این سروده، شاعر به نقد بی‌عدالتی‌های جهان می‌پردازد و میان تقلا برای بقا و حرکت به سوی نیستی، پیوندی استعاری برقرار می‌کند. فضای حاکم بر اشعار، فضایی تنگ و تاریک است که در آن، هر حرکت برای زیستن، تنها به منزله کندن گور با ابزار کار (سوزن) تعبیر شده و در نهایت، انسان در برابر تقدیر و چرخ گردون، تسلیم و بی‌پناه باقی می‌ماند.

معنای روان

شب شد و پیر رفوگر ناله کرد کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است

با فرارسیدن شب، پیر رفوگر شروع به ناله و گلایه کرد و گفت: چقدر خوشبخت‌اند کسانی که چشمانشان در آرامشِ خواب است (و از رنج‌های من بی‌خبرند).

نکته ادبی: واژه 'خفتن' به معنای خوابیدن است و در اینجا کنایه از آسایشِ پس از رنج است.

چه شب و روزی مرا، چون روز و شب صحبت من، با نخ و با سوزن است

شب و روز من تفاوتی با هم ندارند؛ زندگی من تنها به هم‌صحبتی با نخ و سوزن خلاصه شده است.

نکته ادبی: 'صحبت' در اینجا به معنای همنشینی و مأنوس بودن با ابزار کار است.

من بهر جائی که مسکن میکنم با من آنجا بخت بد، هم مسکن است

به هر کجای این دنیا که برای زندگی می‌روم، بخت بد نیز همراه من به آنجا می‌آید.

نکته ادبی: 'مسکن کردن' به معنای اقامت گزیدن است.

چیره شد چون بر سیه، موی سپید گفتم اینک نوبت دانستن است

وقتی موهای سپید (پیری) بر موهای سیاه (جوانی) غلبه کرد، دانستم که وقت آن رسیده که حقیقت زندگی را دریابم.

نکته ادبی: غلبه سپیدی بر سیاهی، استعاره‌ای کلاسیک برای گذر از جوانی به کهنسالی است.

نه دم و دودی، نه سود و مایه ای خانهٔ درویش، از دزد ایمن است

چون نه دارایی و نه توشه‌ای دارم، خانه من از دست دزدها در امان است.

نکته ادبی: این بیت طعنه‌ای به فقر است که تنها مزیتش مصونیت از طمع دیگران است.

برگشای اوراق دل را و بخوان قصه های دل، فزون از گفتن است

دفتر دلت را بگشا و آن را بخوان؛ چرا که داستان‌های پرغصه دل، بیش از آن است که بتوان به زبان آورد.

نکته ادبی: 'اوراق دل' استعاره از خاطرات و ناگفته‌های درونی است.

من زبون گشتم بچنگال دو گرگ روز و شب، گرگند و گیتی مکمن است

من در چنگال دو گرگِ درنده گرفتار شده‌ام؛ شب و روز، همچون دو گرگ پیوسته به دنبال من هستند و دنیا نیز کمینگاهی برای شکار من است.

نکته ادبی: 'مکمن' به معنای کمینگاه است.

ایستادم، گر چه خم شد پشت من اوفتادن، از قضا ترسیدن است

با وجود اینکه پشتم از فشار روزگار خمیده شده است، همچنان ایستاده‌ام؛ زیرا زمین خوردن، تنها ناشی از ترسیدن از تقدیر است.

نکته ادبی: تضاد میان قامت خمیده و ایستادگی، نشانه استقامت در عین ضعف است.

گر نهم امروز، این فرصت ز دست چاره ام فردا به خواری مردن است

اگر امروز از این فرصت باقی‌مانده استفاده نکنم، چاره‌ای جز این نخواهم داشت که فردا با ذلت و خواری بمیرم.

نکته ادبی: اشاره به اضطرار در لحظات پایانی عمر دارد.

سر، هزاران دردسر دارد، سر است تن، دو صد توش و نوا خواهد، تن است

سر آدمی پر از دردسرهای بی‌پایان است، و تن نیز همیشه نیازمند خوراک و پوشاک و مراقبت‌های بی‌پایان.

نکته ادبی: استفاده از تکرار کلمه در پایان مصراع برای تأکید بر ماهیت ذات اشیاء است.

دل ز خون، یاقوت احمر ساخته است من نمیدانستم اینجا معدن است

دلم از رنج‌های بسیار، خون شده و گویی یاقوت سرخ ساخته است؛ اما من نمی‌دانستم که این دل، معدن رنج و درد است.

نکته ادبی: استعاره از خون‌دل خوردن که به یاقوت تشبیه شده است.

جامه ها کردم رفو، اما به تن جامه ای دارم که چون پرویزن است

جامه‌های دیگران را رفو کردم، اما جامه خود من چنان کهنه و پاره است که مانند غربال سوراخ سوراخ است.

نکته ادبی: 'پرویزن' معادل قدیمی غربال یا الک است.

اینهمه جان کندن و سوزن زدن گور خود، با نوک سوزن کندن است

این همه جان کندن و رفوگری، در حقیقت شبیه این است که آدم با نوک سوزن، گور خود را می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ای از بیهودگی تلاش‌ها در جهت رسیدن به مرگ.

هر چه امشب دوختم، بشکافتم این نخستین مبحث نادیدن است

هر چه امشب دوختم، دوباره شکافتم؛ این نخستین درس از نادانی و بیهودگی کار من است.

نکته ادبی: اشاره به چرخه بی‌پایان و بی‌حاصلِ تلاش‌های او دارد.

چشم من، چیزی نمی بیند دگر کار سوزن، کار چشم روشن است

چشمان من دیگر قدرت دیدن ندارد؛ در حالی که کارِ سوزن‌دوزی، نیازمند چشمی بینا و روشن است.

نکته ادبی: پیوند میان ضعف جسمانی (بینایی) و ناتوانی در کار (سوزن‌دوزی).

دیده تا یارای دیدن داشت، دید این چراغ، اکنون دگر بی روغن است

تا زمانی که دیدگانم یاری می‌کرد، کار کردم و دیدم؛ اکنون این چراغ عمرم، دیگر بی‌روغن و در حال خاموشی است.

نکته ادبی: استعاره چراغِ بی‌روغن برای پیری و احتضار.

چرخ تا گردیده، خلق افتاده اند این فتادنها از آن گردیدن است

از زمانی که چرخ روزگار چرخیده است، مردمان بسیاری زمین‌گیر شده‌اند؛ این افتادن‌ها نتیجه همان چرخش مداوم فلک است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم چرخش چرخ گردون که باعث سقوط انسان‌ها می‌شود.

آنچه روزی در تنم، دل داشت نام بسکه سختی دید، امروز آهن است

آنچه در گذشته در سینه‌ام داشتم و 'دل' نامیده می‌شد، به خاطر رنج‌های بسیاری که کشیده، اکنون سخت و همچون آهن شده است.

نکته ادبی: کنایه از سنگ شدن دل بر اثر تکرار مصائب.

بس رفو کردم، ندانستم که عمر صد هزارش پارگی بر دامن است

آن‌قدر لباس دیگران را رفو کردم که غافل شدم عمر خودم صدها جای پاره بر دامنش دارد.

نکته ادبی: استعاره از عمر به جامه که پیوسته در حال فرسودن است.

گفتمش، لختی بمان بهر رفو گفت فرصت نیست، وقت رفتن است

از مرگ خواستم که اندکی مهلت دهد تا رفوگری کنم، اما پاسخ داد که فرصتی نیست و وقت رفتن فرارسیده است.

نکته ادبی: تجسم مرگ (فرشته مرگ) که بی‌تفاوت از کنار انسان می‌گذرد.

خیره از من زیرکی خواهد فلک کارگر، هنگام پیری کودن است

فلک از من انتظار زیرکی و کارآیی دارد، در حالی که دست‌های یک کارگر در هنگام پیری، کند و ناتوان شده است.

نکته ادبی: 'کودن' در اینجا به معنای کسی است که سرعت و دقتش را از دست داده است.

دوش، ضعف پیریم از پا فکند گفتم این درس ز پای افتادن است

دیشب ضعف پیری مرا از پای درآورد؛ گفتم که این درسِ افتادن از پا برای من است.

نکته ادبی: درسی از جنس تجربه که ناشی از شکست جسمانی است.

ذره ذره هر چه بود از من گرفت دیر دانستم که گیتی رهزن است

روزگار ذره‌ذره وجودم را گرفت؛ دیر فهمیدم که دنیا همچون راهزنی است که دارایی آدم را غارت می‌کند.

نکته ادبی: استعاره جهان به رهزن که سرمایه‌های عمر را می‌رباید.

نیست جز موی سپیدم حاصلی کشتم ادبار است و فقرم خرمن است

از تمام عمرم، جز موی سپید چیزی برایم نمانده؛ کشت و کار من ادبار و بدبختی بود و خرمن حاصلش فقر است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف حاصلِ یک عمر زندگیِ تهیدستانه.

من به صد خونابه، یک نان یافتم نان نخوردن، بهتر از خون خوردن است

من با رنج و سختیِ بسیار (خون‌دل خوردن) یک نان به دست آوردم؛ اما فهمیدم که نخوردن نان، بهتر از تحمل این‌همه رنج است.

نکته ادبی: اغراق در سختی معیشت که با 'خونابه' بیان شده است.

دشمنان را دوستتر دارم ز دوست دوست، وقت تنگدستی دشمن است

دشمنان را از دوستان بیشتر دوست دارم؛ زیرا دوست در زمان تنگدستی و نیاز، خودش به دشمن تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: نقد بی‌وفایی یاران در زمان فقر.

هر چه من گردن نهادم، چرخ زد خون من، ایام را بر گردن است

هرچه من در برابر چرخ گردون تسلیم شدم، او با من بدتر تا کرد؛ گویی خونِ من بر گردن ایام است و باید انتقام بگیرد.

نکته ادبی: کنایه از طلبکار بودن روزگار از انسان.

خسته و کاهیده و فرسوده ام هر زمانم، مرگ در پیراهن است

خسته، لاغر و فرسوده شده‌ام؛ گویی مرگ همیشه در کنار من و در درون پیراهنم کمین کرده است.

نکته ادبی: نزدیکی مرگ به انسان که مانند پیراهن به بدن چسبیده است.

ارزش من، پاره دوزی بود و بس این چنین ارزش، بهیچ ارزیدن است

ارزش زندگی من تنها به پاره‌دوزی و رفوگری گذشت؛ چنین ارزشی، به هیچ نمی‌ارزد.

نکته ادبی: اعتراف به بیهودگیِ یک عمر پیشه و شغل.

من نه پیراهن، کفن پوشیده ام این کفن، بر چشم تو پیراهن است

من دیگر لباسی به تن ندارم، بلکه گویی کفن پوشیده‌ام؛ تو اگر آن را لباس می‌بینی، به خاطر خطای دید خودت است.

نکته ادبی: استعاره از پیری به مثابه آماده‌باش برای مرگ (پوشیدن کفن).

سوزنش صد نیش زد، این خیرگی دستمزد دست لرزان من است

سوزن من صدها بار در دستم فرو رفت و من را آزار داد؛ این درد، مزدِ دست لرزانِ من در پیری است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه پیری باعث می‌شود ابزار کار نیز علیه انسان شود.

بر ستمکاران، ستم کمتر رسد این سزای بردباری کردن است

بر ستمکاران، ستم کمتری می‌رود؛ این وضعیت ناگوار، سزایِ بردباری و تحملِ بیش از حدِ من است.

نکته ادبی: اشاره به این باور تلخ که در دنیا، مظلومان بیشتر تحت فشار هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سوزن و رفوگری

استعاره از عمر انسان و تلاش‌های بی‌حاصل برای ترمیم زندگی که رو به زوال است.

تشبیه چرخ گردون و رهزن

تشبیه دنیا به راهزنی که ذره‌ذره وجود و دارایی انسان را می‌رباید.

تناقض (پارادوکس) گور خود با سوزن کندن

ترکیب غیرمعمولِ ابزار خیاطی (سوزن) با ابزار کندن قبر، برای نشان دادن بی‌هودگی کار و نزدیکی به مرگ.

کنایه جامه چون پرویزن

کنایه از فقر مطلق و فرسودگی که لباس را به غربال (پرویزن) تشبیه کرده است.