دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

مست و هشیار

پروین اعتصامی
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر از برجسته‌ترین نمونه‌های ادبیات تعلیمی و اجتماعی است که در قالب مناظره‌ای میان یک مأمور حکومتی و فردی مست، به نقدِ ریاکاری و فساد ساختاریِ متولیانِ امور می‌پردازد. شاعر با ظرافت، جایگاه مدعیِ اخلاق و فردِ خطاکار را عوض می‌کند و نشان می‌دهد که در جامعه‌ای که عدالت و انصاف در آن غایب است، قضاوتِ دیگران توسط کسانی که خود آلوده به قدرت و ثروت هستند، فاقد وجاهت اخلاقی است.

در حقیقت، مستیِ این فرد در برابر «مستیِ قدرت» و «غفلتِ» حاکمان (قاضی، والی و داروغه) رنگ می‌بازد و سخنِ او که در ظاهر از رویِ بی‌خبری است، تلخ‌ترین و راست‌ترین نقدی است که بر ساختار فاسدِ زمانه وارد می‌شود. فضای شعر سراسر طنزِ تلخ است که به تدریج خواننده را به این نتیجه می‌رساند که هشیارِ حقیقی کسی است که حقیقت را می‌بیند، نه آن که صرفاً به ظاهرِ احکام عمل می‌کند.

معنای روان

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

مأمور شرعی و حکومتی (محتسب)، در راه کسی را دید که مست بود و یقه‌اش را گرفت. آن شخص مست به او گفت: ای دوست، دست از این کار بردار؛ این که در دست داری لباس تن من است، افسار حیوان نیست که با آن مرا این‌چنین به دنبال خود می‌کشی.

نکته ادبی: محتسب واژه‌ای عربی به معنای بازرس و مأمور کنترل اجرای احکام شرعی و بازاری است.

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

محتسب گفت: تو مستی و به همین خاطر است که موقع راه رفتن به چپ و راست تلوتلو می‌خوری. مست پاسخ داد: گناه از نحوه راه رفتن من نیست، بلکه ایراد از این راه و مسیر ناهموار و پر از پستی و بلندی است.

نکته ادبی: استفاده از «افتادن و خیزان» کنایه از تعادل نداشتن بر اثر مستی است.

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

محتسب گفت: باید تو را پیش قاضی ببرم تا مجازات شوی. مست پاسخ داد: برو صبح دوباره بیا؛ در این نیمه‌شب، قاضی بیدار نیست و به امور رسیدگی نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌توجهی قاضی به امور مردم در زمان استراحت.

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

محتسب گفت: خانه حاکم شهر نزدیک است، همان‌جا می‌رویم تا مجازات شوی. مست گفت: از کجا می‌دانی که حاکم (والی) خودش در خانه مشغول بزم و میگساری نیست؟

نکته ادبی: والی به معنای حاکم، استاندار یا فرماندار وقت است.

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

محتسب گفت: تا داروغه بیاید و تکلیف را روشن کند، برو در مسجد بخواب. مست گفت: مسجد جایگاه عبادت خداست، خوابگاه مردم گناهکار و بدکاره نیست.

نکته ادبی: داروغه مأمور انتظامی شهر در قدیم بوده است.

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

محتسب گفت: اگر پول (دیناری) بدهی، از گناهت می‌گذرم و خودت را از این گرفتاری نجات بده. مست گفت: کارِ شرع و عدالت الهی، با پول و رشوه حل و فصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان وظیفه شرعی و فساد مالی مأمور.

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

محتسب گفت: چون پولی نداری، به عنوان جریمه لباست را از تنت درمی‌آورم. مست پاسخ داد: این لباس آن‌قدر کهنه و پوسیده است که چیزی جز نخ‌نما شدن در آن باقی نمانده و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژگان «پود» و «تار» برای تأکید بر فرسودگی کامل لباس.

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

محتسب گفت: متوجه نیستی که کلاه از سرت افتاده است؟ مست گفت: اصلِ کار داشتنِ عقل است؛ انسانی که عقل نداشته باشد، نداشتنِ کلاه برایش عیب و ننگ بزرگی نیست.

نکته ادبی: کلاه در ادبیات فارسی نماد حیثیت و آبرو است.

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

محتسب گفت: چون شراب زیاد نوشیدی، این‌طور بیخود و بی‌قرار شدی. مست گفت: ای کسی که بیهوده سخن می‌گویی، مشکل از کم یا زیاد بودن شراب نیست، مشکل تو هستی که حرف‌های بی‌معنی می‌زنی.

نکته ادبی: «بی‌خود شدن» در اینجا به معنای از دست دادن کنترل و خرد است.

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

محتسب گفت: فرد عاقل و هشیار باید مست را شلاق بزند و مجازات کند. مست پاسخ داد: برو یک آدم هشیار و عاقل (به معنای واقعی و عادل) پیدا کن و بیاور، چون در این جمع کسی که واقعاً هشیار باشد، وجود ندارد.

نکته ادبی: اوج طنز و نقد اجتماعی که همه مدعیان هشیاری را به بی‌بصیرتی متهم می‌کند.

آرایه‌های ادبی

مناظره (Dialogue) کل شعر

ساختار اصلی شعر که از طریق گفتگوی دو شخصیت متضاد، نقد اجتماعی را به پیش می‌برد.

کنایه (Allusion) ره هموار نیست

کنایه از فساد و بی‌عدالتی در جامعه و ساختار حکومتی.

تضاد (Contrast) هشیار و مست

تقابل میان مدعیان قانون (محتسب) و فرد گناهکار که در نهایت با طنز، جایگاه این دو در منطق شعر عوض می‌شود.

نماد (Symbol) کلاه

نماد ظاهر، حیثیت و جایگاه اجتماعی فرد.