دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

گنج درویش

پروین اعتصامی
دزد عیاری، بفکر دستبرد گاه ره میزد، گهی ره میسپرد
در کمین رهنوردان مینشست هم کله میبرد و هم سر میشکست
روز، میگردید از کوئی بکوی شب، بسوی خانه ها میکرد روی
از طمع بودش بدست اندر، کمند بر همه دیوار و بامش میفکند
قفل از صندوق آهن میگشود خفته را پیراهن از تن می ربود
یک شبی آن سفلهٔ بی ننگ و نام جست ناگاه از یکی کوتاه بام
باز در آن راه کج بنهاد پای رفت با اهریمن ناخوب رای
این چنین رفتن، بچاه افتادن است سرنگون از پرتگاه افتادن است
اندرین ره، گرگها حیران شدند شیرها بی ناخن و دندان شدند
نفس یغماگر، چنان یغما کند که ترا در یک نفس، بی پا کند
هر که شاگرد طمع شد، دزد شد این چنین مزدور، اینش مزد شد
شد روان از کوچه ای، تاریک و تنگ تا کند با حیله، دستی چند رنگ
دید اندر ره، دری را نیمه باز شد درون و کرد آن در را فراز
شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش در عجب شد گربه از آهستگیش
خانه ای ویرانتر از ویرانه دید فقر را در خانه، صاحبخانه دید
وصلها را جانشین گشته فراق بهر برد و باخت، نه جفت و نه طاق
قصه ای جز عجز و استیصال نه نامی از هستی بجز اطلاق نه
در شکسته، حجره و ایوان سیاه نه چراغ و نه بساط و نه رفاه
پایه و دیوار، از هم ریخته بام ویران گشته، سقف آویخته
در کناری، رفته درویشی بخواب شب لحافش سایه و روز آفتاب
بر کشیده فوطه ای پاره بسر هم ز دزد و هم ز خانه بی خبر
خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاک روح در تن، لیک از پندار پاک
جسم خاکی بی نوا، جان بی نیاز راه دل روشن، در تحقیق باز
خاطرش خالی ز چون و چندها فارغ از آلایش پیوندها
نه سبوئی و نه آبی در سبو این چنین کس از چه میترسد، بگو
حرص را در زیر پای افکنده بود کشتهٔ آزند خلق، او زنده بود
الغرض، آن دزد چون چیزی نیافت فوطهٔ درویش بگرفت و شتافت
پا بدر بنهاد و بر دیوار شد در فتاد و خفته زان بیدار شد
مشتها بر سر زد و برداشت بانگ که نماند از هستی من، نیم دانگ
دزد آمد، خانه ام تاراج کرد تو بر آر از جانش، ای خلاق، گرد
مایه را دزدید و نانم شد فطیر جای نان، سنگش ده، ای رب قدیر
هر چه عمری گرد کردم، دزد برد کارگر من بودم و او مزد برد
هیچ شد، هم پرنیان و هم پلاس مرده بود امشب عسس، هنگام پاس
ای خدا، بردند فرش و بسترم موزه از پا، بالش از زیر سرم
لعل و مروارید دامن دامنم سیم از صندوقهای آهنم
راه من بست، آن سیه کار لیم راه او بر بند، ای حی قدیم
ای دریغا طاقهٔ کشمیریم برگ و ساز روزگار پیریم
ای دریغ آن خرقهٔ خز و سمور که ز من فرسنگها گردید دور
ای دریغا آن کلاه و پوستین ای دریغا آن کمربند و نگین
سر بگردید از غم و دل شد تباه ای خدا، با سر دراندازش بچاه
آنچه از من برد، ای حق مجیب میستان از او به دارو و طبیب
دزد شد زان بوالفضولی خشمگین بازگشت و فوطه را زد بر زمین
گفت بس کن فتنه، ای زشت عنود آنچه بردیم از تو، این یک فوطه بود
تو چه داری غیر ادبار، ای دغل ما چه پنهان کرده ایم اندر بغل
چند میگوئی ز جاه و مال و گنج تو نداری هیچ، نه در شش نه پنج
دزدتر هستی تو از من، ای دنی رهزن صد ساله را، ره میزنی
بسکه گفتی، خرقه کو و فرش کو آبرویم بردی، ای بی آبرو
ای دروغ و شر و تهمت، دین تو بر تو برمی گردد، این نفرین تو
فقر میبارد همی زین سقف و بام نه حلال است اندر اینجا، نه حرام
دزد گردون، پرده بردست از درت بخت، بنشاندست بر خاکسترت
من چه بردم، زین سرای آه و سوز تو چه داری، ای گدای تیره روز
گفت در ویرانهٔ دهر سپنج گنج ما این فوطه بود، از مال و گنج
گر که خلقان است، گر بیرنگ و رو ما همین داریم از زشت و نکو
کشت ما را حاصل، این یک خوشه بود عالم ما، اندرین یک گوشه بود
هر چه هست، اینست در انبان ما گوی ازین بهتر نزد چوگان ما
از قباهائی که اینجا دوختند غیر ازین، چیزی بما نفروختند
داده زین یک فوطه ما را، روزگار هم ضیاغ و هم حطام و هم عقار
ساعتی فرش و زمانی بوریاست شب لحافست و سحرگاهان رداست
گاه گردد ابره و گاه آستر گه ز بام آویزمش، گاهی ز در
پوستینش میکنم فصل شتا سفره ام این است، هر صبح و مسا
روزها، چون جبه اش در بر کنم شب ز اشکش غرق در گوهر کنم
از برای ما، درین بحر عمیق غیر ازین کشتی ندادند، ای رفیق
هر گهر خواهی، درین یک معدنست خرقه و پاتابه و پیراهن است
ثروت من بود این خلقان، از آن اینهمه بر سر زدم، کردم فغان
در ره ما گمرهان بی نوا هر زمان، ره میزند دزد هوی
گر که نور خویش را افزون کنی تیرگی را از جهان بیرون کنی
کار دیو نفس، دیگر گون شود زین بساط روشنی، بیرون شود
گر سیاهی را کنی با خود شریک هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ
کوش کاندر زیر چرخ نیلگون نور تو باشد ز هر ظلمت فزون
آز دزد است و ربودن کار اوست چیره دستی، رونق بازار اوست
او نشست آسوده و خفتیم ما او نهفت اندیشه و گفتیم ما
آخر این طوفان، کروی جان برد آنچه در کیسه است در دامان برد
آخر، این بیباک دزد کهنه کار از تو آن دزدد، که بیش آید بکار
نفس جان دزدد، نه گاو و گوسفند جز ببام دل، نیندازد کمند
تا نیفتادی، درین ظلمت ز پای روشنی خواه از چراغ عقل و رای
آدمیخوار است، حرص خودپرست دست او بر بند، تا دستیت هست
گرگ راه است، این سیه دل رهنمای بشکنش سر، تا ترا نشکسته پای
هر که با اهریمنان دمساز شد در همه کردارشان انباز شد
این پلنگ آنگه بیوبارد ترا که تن خاکی زبون دارد ترا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی تمثیلی از رویارویی یک دزد با درویشی فقیر است که در آن، مرزهای میان فقر و غنا، و حقیقت و دروغ به چالش کشیده می‌شود. داستان در فضایی تاریک و در شب‌هنگام آغاز می‌شود و با غافلگیریِ دزد از مشاهدهٔ فقر مطلق درویش و در عین حال، واکنش دور از انتظار درویش به ماجرا، ادامه می‌یابد.

درونمایه اصلی این اثر، نقد طمع و خودخواهی و نیز نکوهش دروغ‌گویی و ریاکاری است. در نهایت، شاعر با استفاده از این موقعیت طنزآلود، نشان می‌دهد که چگونه فقرِ مالی می‌تواند با بی‌نیازیِ روحی همراه باشد و در مقابل، طمع و تظاهر، حتی دزدان را نیز به واکنش و انزجار وامی‌دارد.

معنای روان

دزد عیاری، بفکر دستبرد گاه ره میزد، گهی ره میسپرد

دزدی حیله‌گر که همواره در اندیشه سرقت بود، گاهی به راهزنی می‌پرداخت و گاهی در جستجوی فرصتی برای دزدی بود.

نکته ادبی: عیار: به معنای رند و حیله‌گر است.

در کمین رهنوردان مینشست هم کله میبرد و هم سر میشکست

در کمین مسافران می‌نشست و به آن‌ها حمله می‌کرد؛ هم اموالشان را می‌ربود و هم به آن‌ها آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: رهنورد: رهگذر و مسافر.

روز، میگردید از کوئی بکوی شب، بسوی خانه ها میکرد روی

روزها در کوچه و خیابان پرسه می‌زد و شب‌ها برای سرقت به خانه‌ها هجوم می‌برد.

نکته ادبی: کوئی به کوی: ایهام به گشتن و جستجو برای شکار.

از طمع بودش بدست اندر، کمند بر همه دیوار و بامش میفکند

از شدت طمع، همیشه کمندی به همراه داشت و آن را به سوی بام‌ها و دیوارهای خانه‌ها پرتاب می‌کرد تا بالا برود.

نکته ادبی: دست اندر داشتن کمند: کنایه از آماده بودن برای سرقت.

قفل از صندوق آهن میگشود خفته را پیراهن از تن می ربود

قفل صندوقچه‌های آهنی را می‌شکست و حتی لباسِ تنِ افراد خوابیده را نیز به یغما می‌برد.

نکته ادبی: پیراهن ربودن: کنایه از دزدیِ کامل و بی‌شرمانه.

یک شبی آن سفلهٔ بی ننگ و نام جست ناگاه از یکی کوتاه بام

شبی، آن دزدِ فرومایه و بی‌نام‌ونشان، ناگهان از بالای بامی کوتاه به درون خانه‌ای پرید.

نکته ادبی: سفله: فرد پست و فرومایه.

باز در آن راه کج بنهاد پای رفت با اهریمن ناخوب رای

دوباره قدم در راه نادرست گذاشت و با روحیه‌ای شیطانی و پلید به این کار دست زد.

نکته ادبی: اهریمن ناخوب رای: اشاره به خوی شیطانی و بداندیش.

این چنین رفتن، بچاه افتادن است سرنگون از پرتگاه افتادن است

این‌گونه راه رفتن و این‌گونه زندگی کردن، همانند سقوط در چاه و افتادن از پرتگاه است که عاقبتی جز نابودی ندارد.

نکته ادبی: سرنگون: واژگون و سقوط‌کرده.

اندرین ره، گرگها حیران شدند شیرها بی ناخن و دندان شدند

در این مسیرِ تباهی، حتی گرگ‌ها نیز سرگردان می‌شوند و شیرهای درنده هم قدرت و توانایی خود را از دست می‌دهند (یعنی این مسیر بسیار خطرناک و فرساینده است).

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی در برابر سختیِ طمع.

نفس یغماگر، چنان یغما کند که ترا در یک نفس، بی پا کند

نفسِ طماع چنان غارتی انجام می‌دهد که تو را در یک چشم‌برهم‌زدن، زمین‌گیر و ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: نفس یغماگر: نماد حرص و آز آدمی.

هر که شاگرد طمع شد، دزد شد این چنین مزدور، اینش مزد شد

هرکس که شاگردِ طمع شود، دزد می‌شود و پاداشِ چنین مزدوری، همین سرنوشتِ دزدی است.

نکته ادبی: مزدور: در اینجا به معنای کسی است که خود را در خدمتِ طمع قرار داده.

شد روان از کوچه ای، تاریک و تنگ تا کند با حیله، دستی چند رنگ

او از کوچه‌ای تاریک و تنگ عبور کرد تا با مکر و حیله، دست به سرقت‌های گوناگون بزند.

نکته ادبی: دستی چند رنگ: کنایه از حیله‌گری و نیرنگ.

دید اندر ره، دری را نیمه باز شد درون و کرد آن در را فراز

در مسیر خود دری را نیمه‌باز دید، وارد شد و آن را بست تا کسی متوجه نشود.

نکته ادبی: فراز کردن: به معنای بستن در.

شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش در عجب شد گربه از آهستگیش

شمعی روشن کرد و با احتیاط به جلو رفت؛ آن‌قدر بی‌صدا که حتی گربه از این‌همه آرامشِ او تعجب کرد.

نکته ادبی: آهستگیش: به معنای بی‌صدا بودن و احتیاطِ زیاد.

خانه ای ویرانتر از ویرانه دید فقر را در خانه، صاحبخانه دید

خانه‌ای دید که از هر ویرانه‌ای خراب‌تر بود و دریافت که فقر، صاحب‌خانه اصلی اینجاست.

نکته ادبی: تشخیص: فقر به عنوان صاحب‌خانه معرفی شده است.

وصلها را جانشین گشته فراق بهر برد و باخت، نه جفت و نه طاق

در آن خانه، جدایی جای پیوند را گرفته بود و هیچ نشانی از ثروت و دارایی در آن یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: جفت و طاق: کنایه از چیزی برای تقسیم کردن یا ارزش داشتن.

قصه ای جز عجز و استیصال نه نامی از هستی بجز اطلاق نه

در آن خانه چیزی جز ناتوانی و درماندگی دیده نمی‌شد و از زندگی جز نامی باقی نمانده بود.

نکته ادبی: اطلاق: در اینجا به معنای رهایی از قید و بندهای مادی.

در شکسته، حجره و ایوان سیاه نه چراغ و نه بساط و نه رفاه

دری شکسته، اتاقی تاریک و بدون هیچ‌گونه چراغ یا اسبابِ زندگی و رفاه در آنجا بود.

نکته ادبی: رفاه: به معنای آسایش و امکانات زندگی.

پایه و دیوار، از هم ریخته بام ویران گشته، سقف آویخته

پایه‌ها و دیوارهایش فرو ریخته بود، بام ویران شده و سقفش آویزان بود.

نکته ادبی: سقف آویخته: تصویرسازی از ویرانی کامل خانه.

در کناری، رفته درویشی بخواب شب لحافش سایه و روز آفتاب

در گوشه‌ای، درویشی خوابیده بود که در شب، سایه لحافش بود و در روز، خورشید گرمابخشش بود.

نکته ادبی: کنایه از فقر مطلق که چیزی برای پوشش ندارد.

بر کشیده فوطه ای پاره بسر هم ز دزد و هم ز خانه بی خبر

تکه‌ای پارچه کهنه روی سر کشیده بود و از حضور دزد و اوضاع خانه کاملاً بی‌خبر بود.

نکته ادبی: فوطه: پارچه‌ای برای پوشاندن بدن.

خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاک روح در تن، لیک از پندار پاک

خوابی آرام داشت، هرچند که بالینش خشت و خاک بود؛ بدنش خاکی بود اما روحش از هرگونه خیالی پاک بود.

نکته ادبی: تضاد میان آرامش روح و سختی تن.

جسم خاکی بی نوا، جان بی نیاز راه دل روشن، در تحقیق باز

جسمش خاکی و بی‌پناه بود، اما جانش بی‌نیاز و دلش روشن و حقیقت‌جو بود.

نکته ادبی: تضاد میان فقرِ جسم و غنایِ جان.

خاطرش خالی ز چون و چندها فارغ از آلایش پیوندها

ذهنش از چون و چراهای بیهوده خالی بود و از تعلقات دنیوی رها شده بود.

نکته ادبی: چون و چند: کنایه از پرسش‌های ذهنِ درگیر با دنیا.

نه سبوئی و نه آبی در سبو این چنین کس از چه میترسد، بگو

نه ظرفی داشت و نه آبی در ظرف؛ بگو ببینم چنین کسی از چه چیزی باید بترسد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن بی‌هراسیِ فقیر.

حرص را در زیر پای افکنده بود کشتهٔ آزند خلق، او زنده بود

او حرص و طمع را زیر پا له کرده بود؛ درحالی‌که دیگران کشتهٔ آز بودند، او حقیقتاً زنده بود.

نکته ادبی: کشتهٔ آز: کنایه از کسانی که اسیرِ حرص هستند.

الغرض، آن دزد چون چیزی نیافت فوطهٔ درویش بگرفت و شتافت

خلاصه اینکه، دزد چون چیزی نیافت، همان پارچه کهنه درویش را برداشت و فرار کرد.

نکته ادبی: شتافت: با سرعت رفتن.

پا بدر بنهاد و بر دیوار شد در فتاد و خفته زان بیدار شد

پایش را از در بیرون گذاشت و به دیوار رسید، اما افتاد و خفته (درویش) از صدای آن بیدار شد.

نکته ادبی: در فتاد: به معنای زمین خوردن یا برخورد کردن.

مشتها بر سر زد و برداشت بانگ که نماند از هستی من، نیم دانگ

درویش مشت به سر خود کوبید و فریاد زد که تمام هست و نیستش را از دست داده است.

نکته ادبی: نیم دانگ: کنایه از مقدار ناچیزی از مال.

دزد آمد، خانه ام تاراج کرد تو بر آر از جانش، ای خلاق، گرد

دزد به خانه آمد و مرا غارت کرد؛ ای خدای آفریننده، تو پاسخ این دزد را بده.

نکته ادبی: خلاق: به معنای خداوند آفریننده.

مایه را دزدید و نانم شد فطیر جای نان، سنگش ده، ای رب قدیر

سرمایه‌ام را دزدید و نانم آجر شد؛ خدای توانا، به جای نان، سنگ نصیبش کن.

نکته ادبی: نانم شد فطیر: کنایه از خراب شدن کار و بی‌نصیب ماندن.

هر چه عمری گرد کردم، دزد برد کارگر من بودم و او مزد برد

هرچه عمری زحمت کشیده بودم، دزد برد؛ من کار کردم و او مزدش را برد.

نکته ادبی: تضاد میان زحمتِ صاحب‌خانه و سودِ دزد.

هیچ شد، هم پرنیان و هم پلاس مرده بود امشب عسس، هنگام پاس

همه چیز نابود شد، هم پارچه ابریشمین و هم پلاس؛ انگار نگهبان شب هم مرده بود که دزد به راحتی کارش را کرد.

نکته ادبی: عسس: نگهبان یا پاسبان شب.

ای خدا، بردند فرش و بسترم موزه از پا، بالش از زیر سرم

خدایا، فرش و بسترم را بردند؛ حتی کفش از پایم و بالش از زیر سرم ربودند.

نکته ادبی: مبالغه در ذکر اموالِ نداشته.

لعل و مروارید دامن دامنم سیم از صندوقهای آهنم

جواهرات و صندوق‌های پر از سکه و طلا را نیز بردند.

نکته ادبی: اغراق آمیز بودن ادعای درویش در عین فقر.

راه من بست، آن سیه کار لیم راه او بر بند، ای حی قدیم

آن مردِ بدکردار، راه من را بست؛ ای خدای همیشگی، راه او را ببند.

نکته ادبی: حی قدیم: از صفات خداوند به معنای زنده و ازلی.

ای دریغا طاقهٔ کشمیریم برگ و ساز روزگار پیریم

افسوس بر پارچه ترمه کشمیری‌ام که تنها دارایی دوران پیری‌ام بود.

نکته ادبی: طاقه کشمیر: پارچه‌ای گران‌بها.

ای دریغ آن خرقهٔ خز و سمور که ز من فرسنگها گردید دور

افسوس بر آن لباس‌های خز و سمور گران‌بها که از دستم رفت.

نکته ادبی: خرقه خز و سمور: لباس‌های فاخر.

ای دریغا آن کلاه و پوستین ای دریغا آن کمربند و نگین

افسوس بر آن کلاه و پوستین و کمربند و انگشتر نگین‌دارم.

نکته ادبی: نمادهای ثروت در ادبیات کلاسیک.

سر بگردید از غم و دل شد تباه ای خدا، با سر دراندازش بچاه

از شدت غم، حالم دگرگون شد و دلم ویران گشت؛ خدایا او را در چاه بینداز.

نکته ادبی: دعا به نفرین برای انتقام.

آنچه از من برد، ای حق مجیب میستان از او به دارو و طبیب

خدای پاسخ‌دهنده، آنچه از من دزدید، از او به شکل دارو و هزینه طبیب بازستان (یعنی خرج دوا و درمانش کن).

نکته ادبی: مجیب: پاسخ‌دهنده به دعا.

دزد شد زان بوالفضولی خشمگین بازگشت و فوطه را زد بر زمین

دزد از این‌همه پرحرفی و ادعاهای دروغین خشمگین شد، برگشت و پارچه را به زمین انداخت.

نکته ادبی: بوالفضولی: پرحرفی و فضولی.

گفت بس کن فتنه، ای زشت عنود آنچه بردیم از تو، این یک فوطه بود

گفت ای انسانِ زشت‌خوی و لجباز، بس کن! تنها چیزی که بردیم، همین یک تکه پارچه بود.

نکته ادبی: عنود: لجباز و کینه‌توز.

تو چه داری غیر ادبار، ای دغل ما چه پنهان کرده ایم اندر بغل

ای فریبکار، تو که جز بدبختی چیزی نداری، ما چه چیزی از تو پنهان کرده‌ایم که این‌همه ادعا می‌کنی؟

نکته ادبی: ادبار: بدبختی و پشت‌کردنِ بخت.

چند میگوئی ز جاه و مال و گنج تو نداری هیچ، نه در شش نه پنج

چرا از ثروت و گنج سخن می‌گویی؟ تو حتی کوچکترین چیزی هم نداری.

نکته ادبی: در شش نه پنج: کنایه از هیچ‌چیز نداشتن.

دزدتر هستی تو از من، ای دنی رهزن صد ساله را، ره میزنی

ای انسانِ پست، تو از من هم دزدتری؛ چون داری راه صد ساله (حقیقت) را با دروغ‌گویی می‌زنی.

نکته ادبی: تشبیه درویش به دزد به دلیل ریاکاری.

بسکه گفتی، خرقه کو و فرش کو آبرویم بردی، ای بی آبرو

بس که گفتی خرقه و فرش کجاست، آبروی مرا هم بردی، ای بی‌آبرو.

نکته ادبی: طنزِ ماجرا: دزد درویش را به بی‌آبرویی متهم می‌کند.

ای دروغ و شر و تهمت، دین تو بر تو برمی گردد، این نفرین تو

دین و آیین تو بر پایه دروغ و تهمت است؛ این نفرین‌ها به خودت برمی‌گردد.

نکته ادبی: بازگشتِ نتیجهِ رفتار به فاعل.

فقر میبارد همی زین سقف و بام نه حلال است اندر اینجا، نه حرام

از سقف و دیوار این خانه فقر می‌بارد؛ اینجا نه چیزی برای دزدی وجود دارد که حلال باشد و نه چیزی که حرام باشد.

نکته ادبی: اشاره به پوچیِ این تضاد.

دزد گردون، پرده بردست از درت بخت، بنشاندست بر خاکسترت

روزگار که خود دزد بزرگی است، پرده از اسرار تو برداشته و بخت و اقبال تو را بر تلی از خاکستر نشانده است.

نکته ادبی: دزد گردون: اشاره به گذشت زمان که دارایی‌ها را می‌رباید.

من چه بردم، زین سرای آه و سوز تو چه داری، ای گدای تیره روز

شخص متمول با لحنی تحقیرآمیز می‌پرسد: «من از این دنیایِ پر از رنج و اندوه چه سودی بردم که تو می‌خواهی ببری؟ و ای گدایِ تیره‌بخت، تو اصلاً چه چیزی داری که به آن دلخوش باشی؟»

نکته ادبی: «سرای آه و سوز» استعاره از دنیاست. «تیره روز» کنایه از بدبخت و نگون‌بخت است.

گفت در ویرانهٔ دهر سپنج گنج ما این فوطه بود، از مال و گنج

آن مردِ تهیدست در پاسخ گفت: «در این ویران‌سرا و دنیایِ گذرا، تمامِ گنج و داراییِ ما همین یک تکه‌پارچه (فوته) است.»

نکته ادبی: «سپنج» واژه‌ای کهن به معنای ناپایدار و عاریتی است. «فوته» پارچه‌ای لُنگ‌مانند است که به کمر می‌بندند.

گر که خلقان است، گر بیرنگ و رو ما همین داریم از زشت و نکو

«چه این پارچه، لباسِ کهنه باشد و چه از نظر ظاهری بی‌ارزش و بی‌رنگ‌ورو باشد، همین تنها چیزی است که در بساط داریم و با همه عیب و هنرِ آن، دارایی ماست.»

نکته ادبی: «خلقان» جمعِ خَلَق، به معنای کهنه و فرسوده است.

کشت ما را حاصل، این یک خوشه بود عالم ما، اندرین یک گوشه بود

«تمامِ محصول و دستاوردِ زندگی ما تنها همین یک خوشه است و تمامِ دنیای ما در همین گوشه‌گیر شده است.»

نکته ادبی: تضاد میان وسعتِ «عالم» و محدودیت «یک گوشه» برای تأکید بر سادگیِ زیستِ اوست.

هر چه هست، اینست در انبان ما گوی ازین بهتر نزد چوگان ما

«هرچه هست همین است که در کیسه‌ام دارم؛ گویی در این بازیِ زندگی، مهره‌ای بهتر از این در چنته ندارم که به میدان بیاورم.»

نکته ادبی: «انبان» کیسه چرمی است. استعاره «گوی و چوگان» برای بازیِ زندگی به کار رفته است.

از قباهائی که اینجا دوختند غیر ازین، چیزی بما نفروختند

«از میانِ لباس‌هایی که در این دنیا دوخته‌اند، روزگار جز همین تکه پارچه چیزی به ما نداده و نفروخته است.»

نکته ادبی: «قبا» نوعی جامه است و در اینجا نمادی از تن‌پوش‌های دنیاست.

داده زین یک فوطه ما را، روزگار هم ضیاغ و هم حطام و هم عقار

«روزگار از همین یک تکه‌پارچه، همه چیز به ما بخشیده است؛ هم لباسِ فاخر، هم مال و اموال و هم ملک و دارایی.»

نکته ادبی: «ضیاع» جمع ضیعه به معنای املاک و دارایی، و «حطام» به معنای مالِ دنیوی است.

ساعتی فرش و زمانی بوریاست شب لحافست و سحرگاهان رداست

«گاهی فرشِ زیر پایم است و زمانی حصیرِ زیراندازم؛ شب‌ها لحافِ خوابم می‌شود و سحرگاهان به عنوان ردایی بر دوش می‌اندازم.»

نکته ادبی: «بوریا» حصیر است.

گاه گردد ابره و گاه آستر گه ز بام آویزمش، گاهی ز در

«گاهی لایه روییِ لباسم است و گاهی آسترِ آن؛ گاهی آن را از سقفِ خانه آویزان می‌کنم و گاهی از در.»

نکته ادبی: «ابره» لایه رویی و «آستر» لایه زیرینِ لباس است.

پوستینش میکنم فصل شتا سفره ام این است، هر صبح و مسا

«در فصل زمستان از آن پوستینی می‌سازم تا گرم شوم و هر صبح و شام، سفره‌ی غذا خوردنم نیز همین است.»

نکته ادبی: «شتا» به معنای زمستان است.

روزها، چون جبه اش در بر کنم شب ز اشکش غرق در گوهر کنم

«روزها آن را مثل جبه (لباس بلند) بر تن می‌کنم و شب‌ها وقتی از غصه بر آن اشک می‌ریزم، از اشک‌هایم غرق در مروارید (گوهر) می‌شود.»

نکته ادبی: تشبیه اشک به گوهر، کنایه از شدتِ اندوه است.

از برای ما، درین بحر عمیق غیر ازین کشتی ندادند، ای رفیق

«ای رفیق، در این دریایِ عمیقِ زندگی، برای ما جز همین کشتی (تکه‌پارچه) وسیله‌ای برای عبور قرار ندادند.»

نکته ادبی: «بحر عمیق» استعاره از سختی‌های زندگی است.

هر گهر خواهی، درین یک معدنست خرقه و پاتابه و پیراهن است

«هر گوهری که بخواهی در این تکه‌پارچه پیدا می‌شود؛ چرا که هم خرقه است، هم پاتابه (ساق‌پوش) و هم پیراهنِ من.»

نکته ادبی: پاتابه پارچه‌ای است که به دور ساق پا می‌پیچند.

ثروت من بود این خلقان، از آن اینهمه بر سر زدم، کردم فغان

«تمامِ ثروتِ من همین لباسِ کهنه بود و از همین رو بود که بر سرِ خود می‌زدم و فریاد و فغان می‌کردم.»

نکته ادبی: اشاره به اضطرابِ انسان نسبت به حفظِ کوچکترین دارایی‌ها.

در ره ما گمرهان بی نوا هر زمان، ره میزند دزد هوی

«در مسیرِ زندگیِ ما که پر از گمراهانِ بی‌نواست، دزدِ هوی و هوس هر لحظه راه را بر ما می‌بندد.»

نکته ادبی: «هوی» به معنای خواهشِ نفسانی است.

گر که نور خویش را افزون کنی تیرگی را از جهان بیرون کنی

«اگر نورِ معرفت و خردِ خود را در درونت بیشتر کنی، می‌توانی تاریکیِ جهل و پلیدی را از جهانِ درونی‌ات بیرون کنی.»

نکته ادبی: تقابل «نور» و «تیرگی» نماد تقابل عقل و جهل است.

کار دیو نفس، دیگر گون شود زین بساط روشنی، بیرون شود

«کارِ دیوِ نفس با این کار تغییر می‌کند و شکست می‌خورد؛ چرا که با این بساطِ روشنایی، او دیگر نمی‌تواند در وجودت بماند و بیرون رانده می‌شود.»

نکته ادبی: «دیوِ نفس» استعاره از تمایلات پلیدِ درونی است.

گر سیاهی را کنی با خود شریک هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ

«اگر سیاهی و پلیدی را با خود شریک کنی و به آن میدان بدهی، در نهایت همان سیاهی، ارثیه و تنها یادگاریِ تو خواهد شد.»

نکته ادبی: «مرده‌ریگ» به معنای ارثیه است.

کوش کاندر زیر چرخ نیلگون نور تو باشد ز هر ظلمت فزون

«تلاش کن تا در زیرِ این آسمانِ کبود، نورِ وجودت از هر تاریکی و ظلمتی فراتر و غالب‌تر باشد.»

نکته ادبی: «چرخ نیلگون» استعاره از آسمان است.

آز دزد است و ربودن کار اوست چیره دستی، رونق بازار اوست

«آزمندی و حرص، دزد است و کارش ربودن است؛ و هنرِ او در همین چیره شدن و پررونق کردنِ بازارِ فریبکاری‌اش است.»

نکته ادبی: آز به عنوان موجودی هوشمند و غارتگر تصویر شده است.

او نشست آسوده و خفتیم ما او نهفت اندیشه و گفتیم ما

«او (حرص) بیدار و هوشیار بود در حالی که ما غافلانه خوابیدیم؛ او اندیشه‌هایش را پنهان کرد و ما غافلانه سخن گفتیم.»

نکته ادبی: کنایه از مکرِ نفس که انسان را فریب می‌دهد.

آخر این طوفان، کروی جان برد آنچه در کیسه است در دامان برد

«سرانجام این طوفانِ حرص، جانِ آدم را می‌گیرد و هرچه را در کیسه و دامانِ ماست، با خود به یغما می‌برد.»

نکته ادبی: «طوفان» استعاره از تلاطمِ حرص است.

آخر، این بیباک دزد کهنه کار از تو آن دزدد، که بیش آید بکار

«عاقبت این دزدِ بی‌باک و کهنه‌کار، آن چیزی را از تو می‌دزدد که بیش از همه برایت ضروری و باارزش است.»

نکته ادبی: اشاره به اینکه حرص، مهم‌ترین دارایی یعنی معنویت را می‌رباید.

نفس جان دزدد، نه گاو و گوسفند جز ببام دل، نیندازد کمند

«نفس، جانِ آدمی را می‌دزدد، نه گاو و گوسفند؛ و جز بر بامِ دلِ تو، کمندِ فریبش را نمی‌اندازد.»

نکته ادبی: تأکید بر اینکه میدانِ اصلیِ جنگِ نفس، قلب و روح است.

تا نیفتادی، درین ظلمت ز پای روشنی خواه از چراغ عقل و رای

«پیش از آنکه در این تاریکیِ غفلت از پا بیفتی، از چراغِ عقل و قدرتِ تشخیصِ خود نور بجوی.»

نکته ادبی: «عقل و رای» به معنای خرد و اندیشه است.

آدمیخوار است، حرص خودپرست دست او بر بند، تا دستیت هست

«حرصِ خودپرست، انسان را می‌بلعد (آدمی‌خوار است)؛ پس تا وقتی هنوز توانایی داری، دست و پایِ او را ببند (کنترلش کن).»

نکته ادبی: تشبیه حرص به موجودی آدم‌خوار نشان از خطرات آن دارد.

گرگ راه است، این سیه دل رهنمای بشکنش سر، تا ترا نشکسته پای

«این دلِ سیاه (حرص)، گرگِ سرِ راهِ توست؛ سرش را بشکن و نابودش کن، پیش از آنکه او تو را بشکند و از پا درآورد.»

نکته ادبی: «گرگ» نماد دشمنیِ پنهان و درنده است.

هر که با اهریمنان دمساز شد در همه کردارشان انباز شد

«هر کس با اهریمنانِ درونی دمساز شود، در حقیقت در تمامِ کارهای بدِ آن‌ها شریک شده است.»

نکته ادبی: «انباز» به معنای شریک و همکار است.

این پلنگ آنگه بیوبارد ترا که تن خاکی زبون دارد ترا

«این پلنگِ نفس زمانی تو را می‌درد که ببیند جسمِ خاکی و ضعیفِ تو، اسیرِ دنیا شده و روحِ تو را زبون کرده است.»

نکته ادبی: تشبیه نفس به پلنگ برای القای قدرت و درندگیِ آن است.