دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات
گفتار و کردار
پروین اعتصامیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این منظومه روایتی تمثیلی از غرور بیجا و ناآگاهی از تواناییهای فردی است. داستان گربهای است که از زندگی حقیرانه و دزدیهای روزمره خود ناراضی است و به تحریک شیر، گمان میبرد که میتواند مانند او در بیشه زندگی کند و به بزرگی برسد. اما با پا گذاشتن در مسیر بیشه، در مییابد که فاقد ذات، قدرت و شجاعت لازم برای این نوع زیستن است.
پیام اصلی شاعر، هشداری است به کسانی که بدون شناخت از خود و بدون داشتن ظرفیت لازم، هوس جایگاههای بزرگ را در سر میپرورانند. این اثر تقابل میانِ «توهمِ بزرگی» و «واقعیتِ هستی» را ترسیم میکند و سرانجامِ کار کسی که خود را در هیبتی که به او تعلق ندارد میآراید، چیزی جز شکست و نابودی نیست.
معنای روان
شیر با لحنی طعنهآمیز به گربه گفت: تا به حال هیچ موجودی را به اندازه تو سرگردان و بیهدف ندیدهام.
فکرِ دزدی و تنپروری، تو را در تمام طول روز یا به آشپزخانه پادشاه میکشاند یا به کلبه کشاورزان.
گاهی از کاسه بیچارگان تکهای غذا میدزدی و گاهی از سفره درماندگان لقمهای نان.
به خاطر دزدیهای تو زن بیوه ناهار خود را از دست میدهد و با حیلهگریهای تو، آشپز غمگین و نالان میشود.
ای موجود خودخواه، چرا برای هیچ و پوچ راه مردم را میبندی؟ چرا شکمت را مانند انبانی پر از خوراکی میکنی؟
چرا برای خوردن کمی کشک، کوزه را میشکنی؟ در حالی که آن پیرزن با سختی فراوان آن را تهیه کرده است.
وقتی به قلب فقیران زخم میزنی، چه کسی آن را درمان میکند؟ و اگر خسارتی ببیند، چه کسی تاوانش را میدهد؟
سرت و گوشت را با دیگ و تابه سیاه نکن (کنایه از دزدی و در دیگ سرک کشیدن)؛ این سیاهی سر و گوش، نشانه سیاهیِ باطن توست.
از شدت طمع تو، نه ماستی در خانه کشاورز باقی مانده و نه شیری در کاسه چوپان.
گاهی از گوشت خون میچکانند و گاهی از دمت؛ شبی از سگ کتک میخوری و روزی از دربان.
چرا بازیچه دست کودکان شدهای؟ از نگاه من، هیچکس نباید به خاطر ترس، اختیارش را از دست بدهد.
به جنگل بیا و آزادانه زندگی کن؛ برای خوردن و خوش گذراندن، وجدان خود را زیر پا نگذار.
شکارگاه بسیار است و حیوانات غافل فراوان؛ به شرطی که پنجه و دندانت را تیز کنی.
هیچ شبی روزگار نتوانسته مرا بفریبد و هیچ روزی انسانی نتوانسته مرا زبون و خوار کند.
شجاعت و کاردانی به من بزرگی بخشیده است؛ با تدبیرِ عاقلانه میتوان جوانی و شادابی را حفظ کرد.
زمانه هرگز مرا در دام خود نینداخته و هیچ تیری به سمت من نشانه نرفته است.
حالا که راه را میشناسی و خودت هم مسافری، تو هم قدم پیش بگذار؛ حالا که میدان مسابقه آماده است، تو هم گوی سبقت را بربا.
گربه نصیحت شیر را شنید و راهی شد؛ در دلِ غاری تاریک و خالی، سکونت گزید.
گاهی برای تمرین، مثل شیر غرش میکرد و دمش را به زمین میکوبید و گاهی گوشش را برای شنیدن صداها تکان میداد.
با خود گفت: حالا که من از نسل شیران هستم، شهر برایم کوچک است و بیابان و صحرا برازنده من است.
یاد گرفت که وقت حمله از کمینگاه بیرون بپرد و چنگالهای تیزش را در بدن دشمن فرو کند.
قبلاً نمیدانستم چه کسی هستم، اما حالا که وقت عمل است، میتوانم آن خطاهای گذشته را جبران کنم.
وقتی تاریکی شب دشت هولناک را فرا گرفت، وحشت و اندیشه گربه را ترساند.
بدنش از صدای گرگ و شغال لرزید و قلبش از ترس خزیدن مار در سینه میتپید.
درختان میافتادند و سنگها میشکستند؛ تندباد حوادث و طوفان فتنه برپا بود.
از شدت ترس، سیاره زحل خون گریه میکرد و ستاره زهره از وحشت میلرزید.
شمعهای مطبخ خاموش شدند و ماه طلوع کرد؛ گربه در آسمانِ حیرت سرگردان ماند.
چوپان که خوابید، گرگ بر بام آغل آمد؛ دزدان اینگونه راه را بر خفتگان میبندند.
کاروانی گذشت و صدای زنگوله بلند شد؛ راهزنی مسافری را عریان کرد.
شغال پیر به امید خوردن انگور، بر دیوار کوتاه باغ پرید.
گربه دهقان به پشت پوست پنیر خزید، در حالی که موشها در انبار جولان میدادند.
از کنج مطبخ تاریک غوغایی برخاست؛ گویی روباهی مرغی بریان را دزدیده بود.
پلنگ گرسنه از کوه به پایین آمد و در جستجوی طعمه به سمت غار روان شد.
گربه بیچاره صدای پا را شنید و از ترس، به دنبال راهی برای فرار و پنهان شدن گشت.
از شدت ترس، حرفهای خودش را فراموش کرد؛ که برای این کار قدرت و توانایی لازم است نه ادعا و نامِ بزرگ.
نه راه فرار را میشناخت، نه توانِ دویدن داشت؛ چشمش فروغی نداشت و پنجهاش توانی نداشت.
آرزوی شهر را کرد و با امید فرار، لحظهای از روزنه سقف غار به بیرون نگاه کرد.
دوران گربگی گذشت و روزگار شیری رسید، اما شیر شدن برای گربه آسان نبود.
ناگهان پلنگ از کمینگاه جست و چنگال خونینش را در ران گربه فرو کرد.
گربه در زیر پنجه شکارچی نالان گفت: اینگونه افراد نادان جان خود را از دست میدهند.
در شهر گربه بودم و در کوه شیر شدم؛ خیال بیهوده دیدم و جانم را در این راه باختم.
به خاطر خودپرستی و طمع، کارم به اینجا کشید؛ بنای سست، وقتی باران سخت ببارد، فرو میریزد.
فرض کن که از نظر ظاهری شبیه شیر شدم، اما قدرت و دلیری آن را ندارم و همین ناتوانی بزرگترین عیب من است.
شاخه بلند میوه بلند میدهد؛ چرا که با دیدگاه پست و حقیر نمیتوان به جایگاه برتر رسید.
حدیثِ نورِ معرفت را نزد کسی که اهلیت ندارد نگو؛ هر کس که عصا به دست دارد، موسی پیامبر نیست.
به این خیال که قصری بسازی، کلبه آباد خودت را با تیشه ویران نکن.
چراغ اندیشه به چشم عقل نور میبخشد؛ پزشکِ عقل، درد طمع را درمان میکند.
ببین از دست تو چه کاری بر میآید، همان را انجام بده؛ مثل دهل نباش که تنها صدا دارد و توخالی است.
رها کن که هیچکس از معدنِ هوی و هوس به گوهری نرسید؛ در این راه قدم مگذار که راه هوس پایان ندارد.
چگونه میخواهی اسب سرکش حوادث را رام کنی، وقتی خودت نمیتوانی عنانِ نفس خود را نگاه داری؟
اگر از قدرت بینایی و درک برخوردار هستی، خود را آگاهانه در مهلکه و خطر نینداز. همچنین اگر صاحب عقل و خرد هستی، با مشتِ دست به جنگِ سندان که سخت و شکستناپذیر است نرو؛ چرا که اینگونه ستیزها تنها به آسیب دیدنِ خودت منجر میشود.
نکته ادبی: بصری به معنای بینایی و در اینجا کنایه از آگاهی و دوراندیشی است. سندان در لغتنامه به معنای تکیهگاه آهنین آهنگران است که ضربه زدن به آن با دست، نشاندهنده عملی ناممکن و آسیبزا است. این بیت بر پایه استعارههای حسی برای انتقال مفاهیم اخلاقی بنا شده است.