دیوان اشعار - مثنویات، تمثیلات و مقطعات

پروین اعتصامی

دو محضر

پروین اعتصامی
قاضی کشمر ز محضر، شامگاه رفت سوی خانه با حالی تباه
هر کجا در دید، بر دیوار زد بانگ بر دربان و خدمتکار زد
کودکان را راند با سیلی و مشت گربه را با چوبدستی خست و کشت
خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد
هر چه کم گفتند، او بسیار گفت حرفهای سخت و ناهموار گفت
کرد خشم آلوده، سوی زن نگاه گفت کز دست تو روزم شد سیاه
تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر من گرفتار هزاران شور و شر
تو غنودی، من دویدم روز و شب کاستم من، تو فزودی، ای عجب
تو شدی دمساز با پیوند و دوست چرخ، روزی صد ره از من کند پوست
ناگواریها مرا برد از میان تو غنودی در حریر و پرنیان
تو نشستی تا بیارندت ز در ما بیاوردیم با خون جگر
هر چه کردم گرد، با وزر و وبال تو بپای آز کردی پایمال
توشه بستم از حلال و از حرام هم تو خوردی گاه پخته، گاه خام
تا که چشمت دید همیان زری کردی از دل، آرزوی زیوری
تا یتیم از یک بمن بخشید نیم تو خریدی گوهر و در یتیم
کور و عاجز بس در افکندم بچاه تا که شد هموار از بهر تو راه
از پی یک راست، گفتم صد دروغ ماست را من بردم و مظلوم دوغ
سنگها انداختم در راه ها اشکها آمیختم با آه ها
بدرهٔ زر دیدم و رفتم ز دست بی تامل روز را گفتم شب است
حق نهفتم، بافتم افسانه ها سوختم با تهمتی کاشانه ها
این سخنها بهر تو گفتم تمام تو چه گفتی؟ آرمیدی صبح و شام
ریختم بهر تو عمری آبرو تو چه کردی از برای من، بگو
رشوت آوردم، تو مال اندوختی تیرگی کردم، تو بزم افروختی
تا به مرداری بیالودم دهن تو حسابی ساختی از بهر من
خدمت محضر ز من ناید دگر هر که را خواهی، بجای من ببر
بعد ازین نه پیروم، نه پیشوا چون تو، اندر خانه خواهم کرد جا
چون تو خواهم بود پاک از هر حساب جز حساب سیرو گشت و خورد و خواب
زن بلطف و خنده گفت اینکار چیست با در و دیوار، این پیکار چیست
امشب از عقل و خرد بیگانه ای گر نه مستی، بیگمان دیوانه ای
کودکان را پای بر سر میزنی مشت بر طومار و دفتر میزنی
خودپسندیدن، و بال است و گزند دیگران را کی پسندد، خودپسند
من نمیگویم که کاری داشتم یا چو تو، بر دوش، باری داشتم
میروم فردا من از خانه برون تو بر افراز این بساط واژگون
میروم من، یک دو روز اینجا بمان همچو من، دانستنیها را بدان
عارفان، علم و عمل پیوسته اند دیده اند اول، سپس دانسته اند
زن چو از خانه سحرگه رخت بست خانه دیوانخانه شد، قاضی نشست
گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند ماند، اما بیخبر از خانه ماند
روزی اندر خانه سخت آشوب شد گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد
خادم و طباخ و فراش آمدند تا توانستند، دربان را زدند
پیش قاضی آن دروغ، این راست گفت در حقیقت، هر چه هر کس خواست گفت
عیبها گفتند از هم بیشمار رازهای بسته کردند آشکار
گفت دربان این خسان اهریمنند مجرمند و بی گنه رامیزنند
باز کردم هر سه را امروز مشت برگرفتم بار دزدیشان ز پشت
بانگ زد خادم بر او کی خود پرست قفل مخزن را که دیشب میشکست
کوزهٔ روغن تو میبردی بدوش یا برای خانه یا بهر فروش
خواجه از آغاز شب در خانه بود حاجب از بهر که، در را میگشود
دایه آمد گفت طفل شیرخوار گشته رنجور و نمیگیرد قرار
گفت ناظر، دختر من دیده است مطبخی کشک و عدس دزدیده است
ناگهان، فراش همیانی گشود گفت کاین زرها میان هیمه بود
باغبان آمد که دزد، این ناظر است غائبست از حق، اگر چه حاضر است
زر فزون میگیرد و کم میخرد آنچه دینار است و درهم، میبرد
میکند از ما به جور و ظلم، پوست خواجه مهمانست، صاحبخانه اوست
دوش، یک من هیمه را باری نوشت خوشه ای آورد و خرواری نوشت
از کنار در، کنیز آواز داد بعد ازین، نان را کجا باید نهاد
کودکان نان و عسل را خورده اند سفره اش را نیز با خود برده اند
دید قاضی، خانه پرشور و شر است محضر است، اما دگرگون محضر است
کار قاضی جز خط و دفتر نبود آشنا با این چنین محضر نبود
او چه میدانست آشوب از کجاست وین کم و افزون، که افزود و که کاست
چون امین نشناخت از دزد و دغل دفتر خود را نهاد اندر بغل
گفت زین جنگ و جدل، سر خیره گشت بایدم رفتن، گه محضر گذشت
چون ز جا برخاست، زن در را گشود گفت دیدی آنچه گفتم راست بود
تو، به محضر داوری کردی هزار لیک اندر خانه درماندی ز کار
گر چه ترساندی خلایق را بسی از تو خانه نمیترسد کسی
تو بسی گفتی ز کار خویشتن من نگفتم هیچ و دیدی کار من
تا تو اندر خانه دیدی گیر و دار چند روزی ماندی و کردی فرار
من کنم صد شعله در یکدم خموش گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش
هر که بینی رشته ای دارد بدست هر کجا راهی است، رهپوئیش هست
تو چه میدانی که دزد خانه کیست زین حکایت حق کدام، افسانه چیست
زن، بدام افکند دزد خانه را از حقیقت دور کرد افسانه را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه تصویری از زوال اخلاقی و آشفتگی درونیِ صاحب‌منصبی است که ناپاکی‌های حرفه‌ای و فساد کاری خود را به محیط خانواده‌اش تسری داده است. قاضی در این حکایت، در نقشِ یک ستمگرِ خانگی ظاهر می‌شود که تمام ناکامی‌ها و گناهانِ برآمده از وجدانِ معذبِ خویش را بر سرِ خانواده‌اش آوار می‌کند.

در نیمه دومِ اثر، با خروجِ زن از خانه، نقاب از چهره‌ی دروغینِ قاضی فرو می‌افتد. آشوب و هرج‌ومرجی که پس از رفتنِ زن در خانه رخ می‌دهد، به‌خوبی نشان می‌دهد که ریشه فساد، نه در بی‌کفایتیِ اعضای خانواده، بلکه در وجودِ خودِ اوست که با ظلم و ریا، بنیانِ اخلاقیِ خانه را نیز ویران کرده است.

معنای روان

قاضی کشمر ز محضر، شامگاه رفت سوی خانه با حالی تباه

قاضی شهر کشمر، هنگام غروب با دلی پر از اندوه و حالی آشفته و خراب به خانه بازگشت.

نکته ادبی: کشمر: نام شهری باستانی. محضر: در اینجا به معنای محل کار قاضی یا دادگاه است.

هر کجا در دید، بر دیوار زد بانگ بر دربان و خدمتکار زد

او هر چیزی که پیشِ چشمش می‌آمد را می‌شکست و با فریاد و عصبانیت به دربان و خدمتکارانش توهین می‌کرد.

نکته ادبی: بانگ زدن: کنایه از فریاد کشیدن و پرخاشگری کردن.

کودکان را راند با سیلی و مشت گربه را با چوبدستی خست و کشت

او کودکان را با کتک و سیلی از خود دور می‌کرد و گربه‌ی بیچاره را با چوبدستی به شدت زد و کشت.

نکته ادبی: خست: به معنای مجروح کردن و شکستن اعضا.

خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد

خشم او به قدری بود که حتی به کوزه آب و ظروف خانه نیز رحم نکرد و همه را پرتاب کرد و شکست.

نکته ادبی: قدح و کاسه: نماد ظروف روزمره و زندگی عادی.

هر چه کم گفتند، او بسیار گفت حرفهای سخت و ناهموار گفت

در پاسخ به حرف‌های کمی که دیگران می‌زدند، او بسیار جواب‌های تند و گزنده و بی‌ادبانه داد.

نکته ادبی: سخت و ناهموار: صفت برای سخنان تند و آزاردهنده.

کرد خشم آلوده، سوی زن نگاه گفت کز دست تو روزم شد سیاه

با چهره‌ای خشمگین به همسرش نگاه کرد و گفت: زندگی من به خاطر وجود تو تیره و تار شده است.

نکته ادبی: روز سیاه شدن: کنایه از بدبختی و تباهی زندگی.

تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر من گرفتار هزاران شور و شر

تو از سختی‌ها و پیچیدگی‌های زندگی بی‌خبری، اما من درگیر هزاران مشکل و دردسر هستم.

نکته ادبی: سرد و گرم گیتی: کنایه از فراز و نشیب‌ها و تجربیات تلخ و شیرین زندگی.

تو غنودی، من دویدم روز و شب کاستم من، تو فزودی، ای عجب

تو در استراحت بودی و من شب و روز تلاش کردم؛ عجیب است که من لاغر و ضعیف شدم و تو بهره‌مند و فربه شدی.

نکته ادبی: غنودن: به معنای خوابیدن یا استراحت کردن.

تو شدی دمساز با پیوند و دوست چرخ، روزی صد ره از من کند پوست

تو با اطرافیان و دوستان گرم گرفته‌ای، در حالی که روزگار صد بار مرا به خاطر مشکلاتم زجر داده است.

نکته ادبی: پوست کندن: کنایه از عذاب دادن و تحت فشار سخت قرار دادن.

ناگواریها مرا برد از میان تو غنودی در حریر و پرنیان

من در سختی‌ها و تلخی‌ها غرق بودم و از بین رفتم، در حالی که تو در ناز و نعمت و لباس‌های گران‌بها آسوده بودی.

نکته ادبی: پرنیان: نوعی پارچه ابریشمی نرم و گران‌بها.

تو نشستی تا بیارندت ز در ما بیاوردیم با خون جگر

تو فقط نشستی تا دیگران برایت امکانات فراهم کنند، اما من با رنج و سختیِ بسیار معاش را تأمین کردم.

نکته ادبی: خون جگر خوردن: کنایه از تحمل رنج بسیار و سختی طاقت‌فرسا.

هر چه کردم گرد، با وزر و وبال تو بپای آز کردی پایمال

هر چه ثروت با گناه و ظلم جمع کردم، تو با طمع‌کاری‌هایت آن را به هدر دادی و پایمال کردی.

نکته ادبی: وزر و وبال: به معنای گناه و بار سنگینِ اعمال بد.

توشه بستم از حلال و از حرام هم تو خوردی گاه پخته، گاه خام

من از هر راه حلال و حرامی پول درآوردم، اما تو همه را بی‌دریغ مصرف کردی.

نکته ادبی: توشه بستن: استعاره از کسب درآمد و تأمین مایحتاج.

تا که چشمت دید همیان زری کردی از دل، آرزوی زیوری

به محض اینکه چشمت به کیسه‌ای پر از پول می‌افتاد، بلافاصله هوس خرید طلا و جواهر می‌کردی.

نکته ادبی: همیان: کیسه پول. زیور: طلا و جواهر.

تا یتیم از یک بمن بخشید نیم تو خریدی گوهر و در یتیم

وقتی یتیمی درخواست کمک جزئی داشت، تو بی‌توجه به آن، به فکر خرید جواهر و مروارید گران‌قیمت بودی.

نکته ادبی: بمن: واحد وزنی قدیمی. دُر یتیم: مروارید گران‌بها و کمیاب.

کور و عاجز بس در افکندم بچاه تا که شد هموار از بهر تو راه

آدم‌های بی‌گناه و ضعیف بسیاری را برای رسیدن به اهدافم نابود کردم تا راه برای تو هموار شود.

نکته ادبی: به چاه افکندن: کنایه از نابود کردن و به تباهی کشاندن.

از پی یک راست، گفتم صد دروغ ماست را من بردم و مظلوم دوغ

برای اینکه یک کار را به نفع خودم تمام کنم، صد دروغ گفتم و حق را به نفع خود مصادره کردم و مظلوم را محروم نمودم.

نکته ادبی: ماست را من بردم: کنایه از پیروزی در یک نزاع ناعادلانه.

سنگها انداختم در راه ها اشکها آمیختم با آه ها

برای رسیدن به خواسته هایم مانع‌تراشی کردم و آه و ناله‌های بسیاری را در زندگی‌ها به وجود آوردم.

نکته ادبی: سنگ انداختن: کنایه از مانع‌تراشی.

بدرهٔ زر دیدم و رفتم ز دست بی تامل روز را گفتم شب است

وقتی کیسه زر را دیدم، ایمان و وجدانم را از دست دادم و بدون تفکر، روز روشن را انکار کردم و گفتم شب است.

نکته ادبی: بدره زر: کیسه پول. شب دانستنِ روز: کنایه از انکارِ آشکارترین حقایق برای رسیدن به منفعت.

حق نهفتم، بافتم افسانه ها سوختم با تهمتی کاشانه ها

حق را پنهان کردم، افسانه‌های دروغین بافتم و با تهمت زدن، زندگیِ دیگران را به آتش کشیدم.

نکته ادبی: کاشانه سوزاندن: کنایه از ویران کردن زندگی دیگران.

این سخنها بهر تو گفتم تمام تو چه گفتی؟ آرمیدی صبح و شام

این همه کارهای زشت را برای تو انجام دادم، حالا تو بگو که چه کردی؟ جز اینکه همیشه در حال استراحت بودی؟

نکته ادبی: صبح و شام: کنایه از همیشه و همواره.

ریختم بهر تو عمری آبرو تو چه کردی از برای من، بگو

من آبرویم را برای تو به حراج گذاشتم؛ حالا تو بگو در مقابل، چه قدمی برای من برداشتی؟

نکته ادبی: آبرو ریختن: کنایه از فدا کردن حیثیت.

رشوت آوردم، تو مال اندوختی تیرگی کردم، تو بزم افروختی

من با گرفتن رشوه و انجام کارهای سیاه، پول آوردم و تو با آن زندگی خود را رونق دادی.

نکته ادبی: بزم افروختن: کنایه از شادمانی و رونق دادن به زندگی.

تا به مرداری بیالودم دهن تو حسابی ساختی از بهر من

من با تن دادن به کارهای ننگین و ناپاک، دهانم را آلوده کردم تا تو برای من حساب و کتاب و ثروت جمع کنی.

نکته ادبی: مردار: استعاره از کار‌های حرام و ننگین.

خدمت محضر ز من ناید دگر هر که را خواهی، بجای من ببر

دیگر نمی‌توانم در این جایگاه (دادگاه) کار کنم؛ هر کس دیگری را که می‌خواهی به جای من ببر.

نکته ادبی: محضر: محل قضاوت.

بعد ازین نه پیروم، نه پیشوا چون تو، اندر خانه خواهم کرد جا

از این پس نه پیروِ کسی هستم و نه رهبرِ کسی؛ مثل تو در خانه می‌نشینم و هیچ کاری نمی‌کنم.

نکته ادبی: پیرو و پیشوا: کنایه از مسئولیت داشتن یا نداشتن.

چون تو خواهم بود پاک از هر حساب جز حساب سیرو گشت و خورد و خواب

می‌خواهم مثل تو از همه حساب و کتاب‌ها پاک باشم و تنها دغدغه‌ام خوردن و خوابیدن و گشت‌وگذار باشد.

نکته ادبی: سیر و گشت: کنایه از زندگیِ بی‌دغدغه.

زن بلطف و خنده گفت اینکار چیست با در و دیوار، این پیکار چیست

زن با لحنی ملایم و خنده‌آمیز گفت: این رفتارها چیست؟ این جنگ و دعوا با در و دیوار خانه چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: پیکار: به معنای جنگ و ستیز.

امشب از عقل و خرد بیگانه ای گر نه مستی، بیگمان دیوانه ای

امشب عقل و خرد نداری؛ اگر مست نیستی، قطعاً دیوانه‌ای.

نکته ادبی: بیگانه با عقل: کنایه از بی‌خردی.

کودکان را پای بر سر میزنی مشت بر طومار و دفتر میزنی

کودکان را می‌زنی و با خشم مشت به اسناد و دفترهای کاری‌ات می‌کوبی.

نکته ادبی: طومار: استعاره از پرونده‌های قضایی.

خودپسندیدن، و بال است و گزند دیگران را کی پسندد، خودپسند

خودپسندی و خودخواهی، آفتی بزرگ است و کسی که خودش را فقط می‌بیند، هرگز دیگران را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: خودپسندیدن: صفتِ تکبر و غرورِ مذموم.

من نمیگویم که کاری داشتم یا چو تو، بر دوش، باری داشتم

من نمی‌گویم که کار مهمی داشتم یا مثل تو بار سنگینی بر دوش می‌کشیدم.

نکته ادبی: بار بر دوش داشتن: کنایه از مسئولیت‌های شغلی.

میروم فردا من از خانه برون تو بر افراز این بساط واژگون

فردا از این خانه می‌روم و تو خودت این بساطِ به‌هم‌ریخته را جمع کن.

نکته ادبی: بساط واژگون: کنایه از زندگی از هم پاشیده.

میروم من، یک دو روز اینجا بمان همچو من، دانستنیها را بدان

من می‌روم، تو چند روزی اینجا بمان و ببین که چه حقایقی را باید بدانی.

نکته ادبی: دانستنی‌ها: کنایه از درکِ واقعیتِ تلخِ زندگی.

عارفان، علم و عمل پیوسته اند دیده اند اول، سپس دانسته اند

انسان‌های دانا، علم و عمل را در کنار هم دارند؛ اول حقیقت را می‌بینند و بعد آن را درک می‌کنند.

نکته ادبی: علم و عمل: پیوند دانش و رفتارِ درست.

زن چو از خانه سحرگه رخت بست خانه دیوانخانه شد، قاضی نشست

وقتی زن صبحگاهان خانه را ترک کرد، خانه به صحنه‌ی هرج‌ومرج (دیوانخانه) تبدیل شد و قاضی در خانه ماند.

نکته ادبی: دیوانخانه: کنایه از محیطِ دادگاه یا محلِ شلوغی و آشوب.

گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند ماند، اما بیخبر از خانه ماند

قاضی گاهی مشغول نوشتن نامه و گاهی خواندن داستان شد، اما از اوضاع خانه کاملاً بی‌خبر ماند.

نکته ادبی: بی‌خبر ماندن: کنایه از غفلت از امور جاری.

روزی اندر خانه سخت آشوب شد گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد

روزی در خانه آشوبی سخت برپا شد و کار به زد و خورد با مشت و چوب و سنگ کشید.

نکته ادبی: آشوب: به معنای فتنه و هرج و مرج.

خادم و طباخ و فراش آمدند تا توانستند، دربان را زدند

خادم و آشپز و خدمتکار همگی آمدند و تا توانستند دربان را کتک زدند.

نکته ادبی: طباخ: آشپز. فراش: خدمتکار.

پیش قاضی آن دروغ، این راست گفت در حقیقت، هر چه هر کس خواست گفت

آن‌ها هر کدام نزد قاضی رفتند و دروغ و راست را به هم آمیختند و هر چه دلشان می‌خواست علیه یکدیگر گفتند.

نکته ادبی: راست و دروغ گفتن: کنایه از شکایت‌های بی‌پایه.

عیبها گفتند از هم بیشمار رازهای بسته کردند آشکار

آن‌ها عیب‌های بی‌شمار یکدیگر را فاش کردند و رازهایی که تا آن روز پنهان بود را آشکار نمودند.

نکته ادبی: رازهای بسته: کنایه از اسرار پنهانی.

گفت دربان این خسان اهریمنند مجرمند و بی گنه رامیزنند

دربان گفت این آدم‌های پست و اهریمنی‌خو، خودشان گناهکارند و بی‌دلیل مرا می‌زنند.

نکته ادبی: خسان: آدم‌های پست و فرومایه.

باز کردم هر سه را امروز مشت برگرفتم بار دزدیشان ز پشت

من امروز دست هر سه نفرشان را رو کردم و بار دزدی‌شان را از دوششان برداشتم.

نکته ادبی: مشتِ کسی را باز کردن: کنایه از لو دادن و آشکار کردن فریبکاری‌های فرد.

بانگ زد خادم بر او کی خود پرست قفل مخزن را که دیشب میشکست

آشپز بر سر او فریاد زد که ای خودپسند، دیشب چه کسی قفل انبار را می‌شکست؟

نکته ادبی: مخزن: انبار.

کوزهٔ روغن تو میبردی بدوش یا برای خانه یا بهر فروش

آن کوزه روغن را تو بر دوش می‌بردی؛ یا برای خانه می‌خواستی یا می‌خواستی بفروشی.

نکته ادبی: کوزه روغن: نشانه‌ای از دزدی خُرد.

خواجه از آغاز شب در خانه بود حاجب از بهر که، در را میگشود

صاحب‌خانه (قاضی) از اول شب در خانه بود، پس دربان برای چه کسی در را باز می‌کرد؟

نکته ادبی: حاجب: دربان.

دایه آمد گفت طفل شیرخوار گشته رنجور و نمیگیرد قرار

دایه آمد و گفت بچه شیرخوار بیمار شده و آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: رنجور: بیمار. قرار گرفتن: آرام گرفتن.

گفت ناظر، دختر من دیده است مطبخی کشک و عدس دزدیده است

ناظر خانه گفت که دختر من دیده است که آشپز، کشک و عدس دزدیده است.

نکته ادبی: ناظر: مسئول و مباشر.

ناگهان، فراش همیانی گشود گفت کاین زرها میان هیمه بود

ناگهان خدمتکار کیسه‌ای پول باز کرد و گفت این سکه‌ها لای هیزم‌ها پنهان شده بود.

نکته ادبی: هیمه: هیزم.

باغبان آمد که دزد، این ناظر است غائبست از حق، اگر چه حاضر است

باغبان آمد و گفت که دزد واقعی، همین ناظر است که با وجود حضورش در خانه، از حق غافل است.

نکته ادبی: غائب از حق: کنایه از بی‌توجهی به خدا و انصاف.

زر فزون میگیرد و کم میخرد آنچه دینار است و درهم، میبرد

او در معاملات مالی خود زیاده‌خواه است؛ پول و سرمایه را به نفع خود برمی‌دارد.

نکته ادبی: استفاده از 'زر' و 'دینار و درهم' نمادی از دارایی‌های نقدی و طمع‌ورزی در نظام اقتصادی است.

میکند از ما به جور و ظلم، پوست خواجه مهمانست، صاحبخانه اوست

با زورگویی از ما بهره‌کشی می‌کند؛ او که ادعای صاحب‌خانگی دارد، در حقیقت همچون مهمانی مزاحم است.

نکته ادبی: واژه 'خواجه' در اینجا با کنایه از فردی که مدعی سروری است اما شایستگی آن را ندارد، استفاده شده است.

دوش، یک من هیمه را باری نوشت خوشه ای آورد و خرواری نوشت

حساب‌سازی‌های او عجیب است؛ مقدار ناچیزی هیزم را در اسناد خود بسیار زیاد ثبت می‌کند.

نکته ادبی: باری نوشت به معنای ثبت کردن یا به حساب آوردن است و تضاد 'خوشه' و 'خروار' اغراق در ثبت‌های دروغین او را نشان می‌دهد.

از کنار در، کنیز آواز داد بعد ازین، نان را کجا باید نهاد

کنیز با اعتراض از گوشه در پرسید که در این وضعیت آشوب‌زده، نان را کجا باید نگه داشت که در امان بماند؟

نکته ادبی: این بیت آغازِ ورود به فضای هرج‌ومرج خانگی است.

کودکان نان و عسل را خورده اند سفره اش را نیز با خود برده اند

بچه‌ها نان و عسل را خورده‌اند و دزد حتی سفره را هم با خود برده است.

نکته ادبی: توصیف وضعیت نابسامان که نشان‌دهنده نبودِ نظم در محیطِ تحتِ نظرِ قاضی است.

دید قاضی، خانه پرشور و شر است محضر است، اما دگرگون محضر است

قاضی وارد خانه شد و آنجا را پر از شور و شر دید؛ گویی دادگاهی تشکیل شده بود اما دادگاهی آشفته و غیرعادی.

نکته ادبی: محضر در اینجا ایهام دارد: هم به معنای دادگاه رسمی و هم به معنای فضای خانه که در آن لحظه به محل نزاع تبدیل شده است.

کار قاضی جز خط و دفتر نبود آشنا با این چنین محضر نبود

کار همیشگی قاضی فقط سر و کار داشتن با خط و دفتر بود و هیچ تجربه‌ای از چنین هرج‌ومرج‌های خانگی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به تخصصی بودنِ دانش قاضی که در مواجهه با امور عینی کارآمد نیست.

او چه میدانست آشوب از کجاست وین کم و افزون، که افزود و که کاست

او نمی‌دانست منشأ این آشوب کجاست و چه کسی این کم و کاستی‌ها را ایجاد کرده است.

نکته ادبی: تضاد 'افزودن' و 'کاستن' استعاره از دستکاریِ حقیقت در پرونده‌های حقوقی است.

چون امین نشناخت از دزد و دغل دفتر خود را نهاد اندر بغل

چون قاضی نتوانست دزدِ واقعی را از افراد بی‌گناه تشخیص دهد، دفتر کارش را جمع کرد و از آنجا رفت.

نکته ادبی: امین به معنای امانت‌دار است که در اینجا با کنایه به ناتوانی قاضی در تشخیص حقیقت به کار رفته است.

گفت زین جنگ و جدل، سر خیره گشت بایدم رفتن، گه محضر گذشت

گفت از این کشمکش و درگیری ذهنم آشفته شد؛ باید از این محضرِ نابسامان بگذرم و بروم.

نکته ادبی: سر خیره گشتن کنایه از گیج شدن و عجز در تحلیل وضعیت است.

چون ز جا برخاست، زن در را گشود گفت دیدی آنچه گفتم راست بود

وقتی قاضی بلند شد، زن در را گشود و با طعنه گفت: دیدی که حرفم درست بود؟

نکته ادبی: این بیت آغازگرِ تقابل نهایی میان زن و قاضی است.

تو، به محضر داوری کردی هزار لیک اندر خانه درماندی ز کار

تو در دادگاه هزاران حکم داوری صادر می‌کنی، اما در اداره‌ی امور ساده‌ی خانه‌ی خود درمانده‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان 'محضر' (دنیای بیرون) و 'خانه' (دنیای درون).

گر چه ترساندی خلایق را بسی از تو خانه نمیترسد کسی

اگرچه با هیبت خود مردم را در خارج می‌ترسانی، اما اهل خانه از تو هیچ هراسی ندارند.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار پوشالی.

تو بسی گفتی ز کار خویشتن من نگفتم هیچ و دیدی کار من

تو مدام از کارهای خود تعریف می‌کنی، اما من بدون ادعا، کارم را انجام دادم و نتیجه‌اش را دیدی.

نکته ادبی: مقابله 'گفتن' (ادعای قاضی) با 'دیدن کار' (عملکرد زن).

تا تو اندر خانه دیدی گیر و دار چند روزی ماندی و کردی فرار

تا در خانه اندکی آشوب دیدی، تاب نیاوردی و پس از چند روز فرار کردی.

نکته ادبی: استفاده از 'فرار' به جای 'مدیریت بحران' که ضعفِ شخصیتِ قاضی را نشان می‌دهد.

من کنم صد شعله در یکدم خموش گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش

من با درایت، صد نوع آشوب را در یک لحظه خاموش می‌کنم؛ گاهی با دست، گاهی با چشم و گوشم (با تدبیرم).

نکته ادبی: اشاره به کنترل چندجانبه و چندبعدی زن بر امور خانه.

هر که بینی رشته ای دارد بدست هر کجا راهی است، رهپوئیش هست

هر کسی را که می‌بینی، برای خود هدفی دارد و در پیِ راه و روشی برای پیشبرد کارش است.

نکته ادبی: اشاره به کنشگری انسان‌ها در زندگی.

تو چه میدانی که دزد خانه کیست زین حکایت حق کدام، افسانه چیست

تو چه می‌دانی که دزدِ خانه کیست؛ نمی‌فهمی حقیقت این ماجرا چیست و کدام بخشش افسانه و فریب است.

نکته ادبی: چالش زن با قاضی؛ او را متهم به نادانی نسبت به واقعیت می‌کند.

زن، بدام افکند دزد خانه را از حقیقت دور کرد افسانه را

زن با زیرکی، قاضی را در دامی انداخت و با ایجاد افسانه‌ی دزد، حقیقتِ ماجرا را از دید او پنهان کرد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ هوشمندانه که نشان می‌دهد کلِ ماجرا ساخته و پرداخته‌ی زن برای رو کردنِ دستِ قاضی بوده است.