عشاق‌نامه

عبید زاکانی

بخش ۳۱ - پیغام فرستادن عاشق بمعشوق

عبید زاکانی
الا ای باد عنبر بوی مشکین ندیم و مونس عشاق مسکین
شفا و راحت هر دردمندی دوا و چارهٔ هر مستمندی
علاج سینهٔ دل خستگانی مداوای به غم پیوستگانی
تو آری نامه از یاران به یاران تو سازی مرهم امیدواران
انیس خاطر بیچارگانی مفرح نامهٔ آوارگانی
حدیث درد دلها با تو گویند کلید شادمانی از تو جویند
ز روی مردمی وز راه یاری دمی بازم رهان زین نوحه کاری
سحرگاهی گذاری کن به جائی به کوی مهربانی آشنائی
بدان منزل که شیرین جانم آنجاست دوای درد بیدرمانم آنجاست
بدان رشگ بهشت جاودانی که مسکن دارد آن جان جوانی
قدم بر آستان دلستان نه ز خاکش دیدهٔ جان را جلا ده
به آزرم از جمالش پرده بردار بنه در پیش او بر خاک رخسار
سلام و بندگی های فراوان از این مسکین بدان خورشید خوبان
سلامی کز نسیمش جان فزاید سلامی کز دمش دل برگشاید
سلامی طیرهٔ مشگ تتاری سلامی رشگ گلبرگ بهاری
سلامی جانفزا چون وصل جانان سلامی خوش چو خوی مهربانان
سلامی کز وجودش عشق زاید ز سر تا پای او بوی دل آید
رسان ای خوش نسیم نوبهاری حدیثم عرضه دار از روی یاری
بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو
ز سودای غمت دیوانه گشتم به عشقت در جهان افسانه گشتم
دلارام ودل و جانم تو بودی مراد از کفر و ایمانم تو بودی
وصالت همدم و همراز من بود خیالت روز و شب دمساز من بود
به وصلت سال و مه در کامرانی همی کردم به عشرت زندگانی
چنان در وصل تو خو کرده بودم چنان مهرت به جان پرورده بودم
که گر یک لحظه بی رویت گذشتی جهان برچشم من تاریک گشتی
به صد زاری برفتی هوشم از هوش تنم در تاب رفتی سینه در جوش
کنون شد مدتی تا دورم از تو بدل خسته به تن رنجورم از تو
برفتی و مرا تنها بماندی چو مجنون بر سر راهم نشاندی
دلم در آتش سوزان فکندی مرا در غصهٔ هجران فکندی
نهادی داغ هجران بر دل ریش گرفتی چون دل ریشم سر خویش
تو آنجا خرم و شادان نشسته من اینجا در غم از جان دست شسته
تو آنجا در نشاط و شادمانی به عزت میگذاری زندگانی
من اینجا دیده بر راهت نهاده به پیغام تو گوش جان گشاده
کجائی ای مداوای دل من بیا بگشای از دل مشگل من
کجات آن هر زمان از دلنوازی کجات آن در وفا گردن فرازی
کنون عمریست ای سرو قبا پوش که رفتی و مرا کردی فراموش
نمیگوئی مرا بیچاره ای هست ز ملک عافیت آواره ای هست
اسیری دردمندی مهربانی غریبی بیدلی بی خانمانی
ز خویش و آشنا بیگانه گشته ز سودای غمم دیوانه گشته
نمیگوئی که روزی آرمش یاد کنم جانش ز بند محنت آزاد
بدو از لطف پیغامی فرستم به درمانده دلش کامی فرستم
دل درماندگانرا بردی از هوش به آخر دستشان کردی فراموش
ز راه و رسم دلداری نباشد فرامشکاری از یاری نباشد
بمردم نازنینا در فراقت به جان آمد دلم در اشتیاقت
بمردم یاد کن وز غم بیندیش مرا مپسند در هجران از این بیش
نگارینا به حق دوستداری دلاراما به حق جان سپاری
به حق صحبت دیرینهٔ ما به حق یوسف و حزن زلیخا
به آب دیدهٔ من در فراقت به آه و نالهٔ من ز اشتیاقت
که پیمان مشکن و عهدم نگه دار مخور بر جان من زنهار زنهار
چنان کن ای برخ خورشید خاور که تا در زندگی یکبار دیگر
سعادت باز بر من رو نماید در اقبال بر من برگشاید
به چشم خویشتن رویت ببینم به کام خویشتن پیشت نشینم
بیابم از فراقت رستگاری نباید بردت از من شرمساری
صبا از روی لطف و راه یاری چو پیغامم سراسر عرضه داری
بخواه از لعل نوشینش جوابی بجوی شادیم باز آر آبی
زمانی باز گرد و زود بشتاب مرا یکبار دیگر زنده دریاب
به پیغامش روانم تازه گردان ز بویش مغز جانم تازه گردان
تو تا باز آئیم ای باد شبگیر دمت دلبند و جانبخش و جهانگیر
من مسکین سر گردان بی یار به عادت شیون آغازم دگر بار
ز روی بیدلی و بیقراری همی مویم همی گویم به زاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در قالب یک پیام‌رسانی کلاسیک خطاب به باد صبا تنظیم شده است. شاعر با بهره‌گیری از سنت دیرینه ادبی فارسی، باد را به عنوان واسطه‌ای میان خود و معشوقِ دور از دست‌رس قرار می‌دهد تا پیامِ اشتیاق و شکوِه خود را به او برساند. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از دردِ فراق، حسرتِ ایامِ وصال و گلایه‌هایی برخاسته از دلِ رنجور است که در پیِ تجدید عهد و وصالِ دوباره سروده شده است.

شاعر در این قطعه، سیرِ روایی منظمی را طی می‌کند؛ ابتدا با ستایشِ باد به عنوانِ مرهمِ دردمندان آغاز می‌کند، سپس با توصیفِ جایگاهِ معشوق، به شرحِ حالِ پریشانِ خویش می‌پردازد و در نهایت، با توسل به عهدهای قدیمی و سوگندهای عاطفی، از معشوق می‌خواهد که به یادِ او باشد و به این دوریِ جانکاه پایان دهد. این اثر تصویرگرِ دقیقِ احوالِ عاشقی است که در حصارِ جدایی گرفتار شده و جز باد، همدمی برای رساندنِ صدای خود نمی‌یابد.

معنای روان

الا ای باد عنبر بوی مشکین ندیم و مونس عشاق مسکین

ای بادی که بویی خوش و معطر همچون عنبر داری، تو همدم و مونسِ عاشقانِ دل‌شکسته و ناتوان هستی.

نکته ادبی: عنبر بوی: صفت مرکب به معنای خوش‌بو و معطر که در ادبیات کلاسیک نمادِ طراوت است.

شفا و راحت هر دردمندی دوا و چارهٔ هر مستمندی

تو شفا و آرامشِ هر دردمندی و دارویِ درد و چاره‌سازِ هر نیازمند و فقیری هستی.

نکته ادبی: مستمند در اینجا علاوه بر معنای فقیر، به معنایِ کسی است که به عشق نیازمند است.

علاج سینهٔ دل خستگانی مداوای به غم پیوستگانی

تو درمانِ دل‌های دردمند و مداوایِ کسانی هستی که با غم و اندوه درآمیخته‌اند.

نکته ادبی: دل‌خستگان: استعاره از عاشقان رنج‌دیده.

تو آری نامه از یاران به یاران تو سازی مرهم امیدواران

تو پیام‌آورِ نامه‌هایِ میانِ عاشقان هستی و به ناامیدان، امید و مرهمِ التیام می‌دهی.

نکته ادبی: مرهم نهادن کنایه از تسکین دادنِ درد و رنج است.

انیس خاطر بیچارگانی مفرح نامهٔ آوارگانی

تو مونس و همراهِ بی‌چارگان هستی و نامه‌هایی که از دوری و آوارگی حکایت دارند را شاد و خوشایند می‌کنی.

نکته ادبی: مفرح: شادی‌بخش؛ در اینجا یعنی باد با رساندن نامه، غم را به شادی بدل می‌کند.

حدیث درد دلها با تو گویند کلید شادمانی از تو جویند

عاشقان، حکایتِ دردهای خود را با تو در میان می‌گذارند و تو برای آن‌ها حکمِ کلیدِ شادمانی و وصال را داری.

نکته ادبی: حدیث: در اینجا به معنای قصه و دردِ دل است.

ز روی مردمی وز راه یاری دمی بازم رهان زین نوحه کاری

به خاطرِ مردانگی و دوستی، لحظه‌ای مرا از این نوحه‌گری و گریه‌های مداوم نجات بده.

نکته ادبی: نوحه‌کاری: استعاره از گریه و زاریِ مستمر در هجران.

سحرگاهی گذاری کن به جائی به کوی مهربانی آشنائی

سحرگاه به جایی که می‌گویم گذر کن و به کویِ معشوقِ مهربان و آشنای من برو.

نکته ادبی: سحرگاه: زمانی که در ادبیات کلاسیک، زمانِ استجابت دعا و وزش نسیمِ جان‌بخش است.

بدان منزل که شیرین جانم آنجاست دوای درد بیدرمانم آنجاست

به همان خانه‌ای برو که معشوقِ شیرین‌جانِ من آنجاست؛ زیرا او درمانِ دردِ بی‌درمان من است.

نکته ادبی: شیرین‌جان: صفتِ معشوق؛ کسی که جان و روحِ عاشق با او شیرین است.

بدان رشگ بهشت جاودانی که مسکن دارد آن جان جوانی

به همان بهشتِ جاودان برو که آن محبوبِ جوان و زیبا در آنجا مسکن دارد.

نکته ادبی: رشگ بهشت: تشبیه مکانِ سکونتِ معشوق به بهشت که حتی بهشت به آن حسادت می‌کند.

قدم بر آستان دلستان نه ز خاکش دیدهٔ جان را جلا ده

در مقابلِ آستانه‌یِ خانه آن دلربا قدم بگذار و با تماشایِ خاکِ آنجا، به چشمانِ من جلا و روشنی ببخش.

نکته ادبی: جلا دادن به دیده: کنایه از بینا شدن یا رسیدنِ آرامش به چشم از دیدنِ محبوب.

به آزرم از جمالش پرده بردار بنه در پیش او بر خاک رخسار

با احترام و شرم، پرده از رویِ زیبایی او کنار بزن و چهره‌ات را بر خاکِ زیرِ پای او بگذار.

نکته ادبی: آزرم: شرم و حیا؛ در اینجا یعنی با کمالِ تواضع و ادب.

سلام و بندگی های فراوان از این مسکین بدان خورشید خوبان

سلام و بندگیِ بسیارِ مرا از جانبِ این عاشقِ مسکین به آن خورشیدِ زیبا برسان.

نکته ادبی: خورشیدِ خوبان: استعاره از معشوق که زیبایی‌اش عالم‌گیر است.

سلامی کز نسیمش جان فزاید سلامی کز دمش دل برگشاید

سلامی که نسیمِ آن جان‌افزا باشد و با آمدنش، گره از کارِ دلِ عاشق باز کند.

نکته ادبی: دم: در اینجا به معنایِ نفس و نسیم است که جان‌بخش است.

سلامی طیرهٔ مشگ تتاری سلامی رشگ گلبرگ بهاری

سلامی که عطرِ آن از مشکِ تاتار خوش‌تر باشد و به زیباییِ گلبرگ‌های بهاری حسادت ببخشد.

نکته ادبی: طیره: خیره‌کننده و مایه حسادت؛ مشگ تاتار: اصطلاح کلاسیک برای بهترین نوع مشک.

سلامی جانفزا چون وصل جانان سلامی خوش چو خوی مهربانان

سلامی که همچون لحظه‌یِ رسیدن به معشوق، جان‌افزا باشد و مانندِ خویِ مهربانان، دلپذیر باشد.

نکته ادبی: خوش بودن خوی: کنایه از لطافتِ اخلاق.

سلامی کز وجودش عشق زاید ز سر تا پای او بوی دل آید

سلامی که از وجودش عشق متولد شود و سر تا پایِ آن بویِ عشق و محبت بدهد.

نکته ادبی: بویِ دل: مجاز از عطرِ خوشِ عشق و یادِ محبوب.

رسان ای خوش نسیم نوبهاری حدیثم عرضه دار از روی یاری

ای بادِ خوشِ بهاری، این پیام را برسان و از رویِ دوستی، داستانِ مرا برای او بازگو کن.

نکته ادبی: عرضه داشتن: به زبان آوردن و مطرح کردنِ مودبانه.

بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو

به او بگو که آن عاشقِ سرگشته و اسیرِ عشق و هجرانِ تو، چنین می‌گوید.

نکته ادبی: سرگشته: آواره و حیران.

ز سودای غمت دیوانه گشتم به عشقت در جهان افسانه گشتم

من از شدتِ اشتیاق و غمِ دوری تو دیوانه شدم و به خاطرِ عشقِ تو، در جهان مایه حرف و حدیث شدم.

نکته ادبی: افسانه شدن: کنایه از مشهور شدن به عشق در عالم.

دلارام ودل و جانم تو بودی مراد از کفر و ایمانم تو بودی

آرامش‌بخشِ دل و جانِ من تو بودی و تمامِ هدفِ من از دین و ایمان، تو بودی.

نکته ادبی: کفر و ایمان: تضادِ کامل که نشان‌دهنده این است که محبوب، همه چیزِ عاشق است.

وصالت همدم و همراز من بود خیالت روز و شب دمساز من بود

وصالِ تو همدمِ من بود و خیالِ تو روز و شب دمسازِ من بود.

نکته ادبی: دمساز: هم‌نفس و مونسِ نزدیک.

به وصلت سال و مه در کامرانی همی کردم به عشرت زندگانی

در ایامِ وصالِ تو، تمامِ سال و ماه را در خوشی و کامیابی به سر می‌بردم.

نکته ادبی: کامرانی: بهره‌مندی از لذت و خوشی.

چنان در وصل تو خو کرده بودم چنان مهرت به جان پرورده بودم

چنان به وصالِ تو عادت کرده بودم و چنان مهرِ تو را در جان پرورده بودم.

نکته ادبی: خو کردن: عادتِ عمیقِ عاطفی.

که گر یک لحظه بی رویت گذشتی جهان برچشم من تاریک گشتی

که اگر یک لحظه بدون دیدنِ رویِ تو می‌گذشت، دنیا بر چشمانِ من تاریک و تیره می‌شد.

نکته ادبی: تاریک گشتن جهان: کنایه از ناامیدی و اندوهِ مطلق.

به صد زاری برفتی هوشم از هوش تنم در تاب رفتی سینه در جوش

با صد زاری و ناله هوش از سرم می‌رفت و تنم در تب و سینه در جوش و خروش می‌افتاد.

نکته ادبی: در تاب رفتن: کنایه از بی‌تابی و اضطراب شدید.

کنون شد مدتی تا دورم از تو بدل خسته به تن رنجورم از تو

اکنون مدت‌هاست که از تو دور افتاده‌ام؛ به همین دلیل دلم خسته و جسمم رنجور شده است.

نکته ادبی: رنجور: بیمار و ناتوان از دوری.

برفتی و مرا تنها بماندی چو مجنون بر سر راهم نشاندی

تو رفتی و مرا تنها گذاشتی و مانندِ مجنون، مرا سرگردان و منتظر بر سرِ راه نشاندی.

نکته ادبی: مجنون: تلمیح به داستان لیلی و مجنون که نمادِ شیدایی و آوارگی در عشق است.

دلم در آتش سوزان فکندی مرا در غصهٔ هجران فکندی

دلم را در آتشِ سوزانِ فراق افکندی و مرا دچارِ غصه‌یِ هجران کردی.

نکته ادبی: آتشِ سوزان: استعاره از دردِ فراق.

نهادی داغ هجران بر دل ریش گرفتی چون دل ریشم سر خویش

داغِ دوری را بر دلِ زخمی‌ام نهادی و بدونِ توجه به حالِ من، به دنبالِ کارِ خود رفتی.

نکته ادبی: دلِ ریش: دلِ زخمی و جریحه‌دار.

تو آنجا خرم و شادان نشسته من اینجا در غم از جان دست شسته

تو در آنجا خوش و خرم نشسته‌ای و من در اینجا در غمِ دوری، از جانِ خود دست شسته‌ام.

نکته ادبی: دست از جان شستن: کنایه از ناامیدی و در آستانه مرگ بودن.

تو آنجا در نشاط و شادمانی به عزت میگذاری زندگانی

تو در آنجا در شادی و نشاط هستی و زندگی را با عزت و سربلندی می‌گذرانی.

نکته ادبی: عزت: جایگاهِ رفیع و آسودگی.

من اینجا دیده بر راهت نهاده به پیغام تو گوش جان گشاده

من در اینجا چشم‌انتظارِ تو هستم و گوشِ جانم برای شنیدنِ پیغامِ تو باز است.

نکته ادبی: گوشِ جان: کنایه از گوش سپردن با تمامِ وجود.

کجائی ای مداوای دل من بیا بگشای از دل مشگل من

کجایی ای مداوایِ دلِ من؟ بیا و گره از مشکلِ دلِ من بگشا.

نکته ادبی: مداوای دل: خطاب به معشوق به عنوانِ طبیبِ جان.

کجات آن هر زمان از دلنوازی کجات آن در وفا گردن فرازی

چه شد آن دلنوازی‌هایِ تو؟ چه شد آن عزت و سربلندیِ تو در وفا کردن؟

نکته ادبی: گردن‌فرازی در وفا: کنایه از استوار بودن و افتخار کردن به وفاداری.

کنون عمریست ای سرو قبا پوش که رفتی و مرا کردی فراموش

ای معشوقِ سروقامت، عمری است که رفتی و مرا به فراموشی سپردی.

نکته ادبی: سرو قباپوش: استعاره از معشوقِ خوش‌قد و قامت.

نمیگوئی مرا بیچاره ای هست ز ملک عافیت آواره ای هست

آیا به یادت نمی‌آید که من بیچاره‌ای دارم؟ که کسی از سرزمینِ عافیت و آرامشِ من آواره شده است؟

نکته ادبی: ملکِ عافیت: کنایه از خوشبختی و سلامت.

اسیری دردمندی مهربانی غریبی بیدلی بی خانمانی

یادت نمی‌آید اسیری دردمند و مهربان، یا غریبی بی‌‌دل و بی‌‌خانمان دارم؟

نکته ادبی: بی‌خانمان: کنایه از کسی که به دلیلِ عشق، ثبات و قرار ندارد.

ز خویش و آشنا بیگانه گشته ز سودای غمم دیوانه گشته

کسی که از همه آشنایان بیگانه شده و به خاطرِ سودایِ غمِ تو دیوانه گشته است.

نکته ادبی: سودا: عشقِ تند و آشفته‌کننده.

نمیگوئی که روزی آرمش یاد کنم جانش ز بند محنت آزاد

نمی‌گویی که روزی یادی از او کنم و جانِ او را از بندِ غم و محنت آزاد کنم؟

نکته ادبی: بندِ محنت: استعاره از گرفتاری در غم.

بدو از لطف پیغامی فرستم به درمانده دلش کامی فرستم

با لطف و مهربانی پیغامی برایش بفرستم و دلِ درمانده‌اش را به آرزویش برسانم.

نکته ادبی: کامی فرستادن: مژده‌یِ وصال یا توجهی که آرزویِ عاشق است.

دل درماندگانرا بردی از هوش به آخر دستشان کردی فراموش

تو که دلِ درماندگان را از هوش بردی، چطور در نهایت آنان را فراموش کردی؟

نکته ادبی: از هوش بردن: کنایه از مجنون کردن و شیفته ساختن.

ز راه و رسم دلداری نباشد فرامشکاری از یاری نباشد

این کار از راه و رسمِ دلداری نیست که یار، یارش را فراموش کند.

نکته ادبی: فرامشکاری: صفتِ مذموم در وفاداری.

بمردم نازنینا در فراقت به جان آمد دلم در اشتیاقت

ای نازنین، من در دوری تو مردم و دلم در اشتیاقِ تو به جان آمد و به لب رسید.

نکته ادبی: به جان آمدن: کنایه از به تنگ آمدن و نزدیک شدن به مرگ.

بمردم یاد کن وز غم بیندیش مرا مپسند در هجران از این بیش

من در حالِ مرگ هستم؛ پس یادی کن و به این غم فکر کن و مرا بیش از این در هجران باقی نگذار.

نکته ادبی: مپسند: فعلِ امری به معنای اجازه نده یا راضی نباش.

نگارینا به حق دوستداری دلاراما به حق جان سپاری

ای نگارِ زیبا، به حقِ دوستی و به حقِ جان‌سپاریِ من، بر من رحم کن.

نکته ادبی: نگارینا: صفتِ معشوق که مانندِ تصویر و نقاشی زیباست.

به حق صحبت دیرینهٔ ما به حق یوسف و حزن زلیخا

به حقِ دوستیِ قدیمی‌مان و به حقِ عشقِ یوسف و زلیخا سوگندت می‌دهم.

نکته ادبی: یوسف و زلیخا: تلمیح به داستانِ عاشقانه‌یِ قرآنی که نمادِ عشقِ سوزان است.

به آب دیدهٔ من در فراقت به آه و نالهٔ من ز اشتیاقت

به حقِ اشک‌هایِ من در دوری‌ات و به حقِ آه و ناله‌هایِ من از اشتیاقِ تو.

نکته ادبی: آبِ دیده: اشکِ چشم که نشانه صداقتِ عاشق است.

که پیمان مشکن و عهدم نگه دار مخور بر جان من زنهار زنهار

که پیمانِ خود را مشکن و عهدِ مرا نگه دار؛ زنهار که جانِ مرا به خطر نیندازی.

نکته ادبی: زنهار: واژه‌ای برای هشدار و درخواستِ پناه.

چنان کن ای برخ خورشید خاور که تا در زندگی یکبار دیگر

ای کسی که صورتت مانندِ خورشیدِ خاور می‌درخشد، چنان کن که در زندگی یک‌بارِ دیگر تو را ببینم.

نکته ادبی: خورشیدِ خاور: استعاره از درخششِ زیباییِ چهره‌یِ محبوب.

سعادت باز بر من رو نماید در اقبال بر من برگشاید

بار دیگر بخت و اقبال به من روی خوش نشان می‌دهد و درهای کامیابی و سعادت بر روی من گشوده خواهد شد.

نکته ادبی: رو نمودن کنایه از ظهور و آشکار شدنِ خوشبختی است.

به چشم خویشتن رویت ببینم به کام خویشتن پیشت نشینم

آرزو دارم که با چشمان خودم چهره‌ات را ببینم و همان‌طور که دلم می‌خواهد، در کنار تو بنشینم.

نکته ادبی: کام در اینجا به معنای آرزو و مرادِ دل است.

بیابم از فراقت رستگاری نباید بردت از من شرمساری

از درد دوری تو نجات خواهم یافت و دیگر نیازی نیست که به خاطر دوری و جدایی، شرمسار باشیم.

نکته ادبی: رستگاری به معنای رهایی از قید و بندهای رنج‌آورِ فراق است.

صبا از روی لطف و راه یاری چو پیغامم سراسر عرضه داری

ای نسیم صبا، از روی لطف و یاری که می‌کنی، وقتی پیغام مرا به طور کامل نزد محبوب می‌بری...

نکته ادبی: صبا در سنت ادبی، پیامی از جانب عاشق به سوی معشوق است.

بخواه از لعل نوشینش جوابی بجوی شادیم باز آر آبی

از آن لب‌های سرخ و شیرینش، پاسخی برایم بگیر و با آوردن خبر خوش، مانند آبی گوارا شادی را به جانم بازگردان.

نکته ادبی: لعل نوشین استعاره‌ای از لب‌های سرخ و حیات‌بخش است.

زمانی باز گرد و زود بشتاب مرا یکبار دیگر زنده دریاب

زمانی کوتاه به سوی من بازگرد و با شتاب بیا؛ چرا که منِ درمانده، برای زنده ماندن دوباره به دیدارت محتاجم.

نکته ادبی: زنده دریاب کنایه از جان‌بخشی دوباره به روحِ مرده در اثر فراق است.

به پیغامش روانم تازه گردان ز بویش مغز جانم تازه گردان

با آوردن پیغام محبوب، روح و جانم را تازه کن و با آوردن عطر حضورش، کانون وجودم را حیاتی دوباره ببخش.

نکته ادبی: مغز جان استعاره از اعماق وجود و کانونِ اصلیِ هستیِ انسان است.

تو تا باز آئیم ای باد شبگیر دمت دلبند و جانبخش و جهانگیر

ای نسیم سحری، تا زمانی که برگردی، امیدوارم که نفس‌هایت همواره دلبند، حیات‌بخش و تأثیرگذار باقی بماند.

نکته ادبی: شبگیر به بادی گفته می‌شود که در سحرگاه می‌وزد و صفتی برای نسیم صباست.

من مسکین سر گردان بی یار به عادت شیون آغازم دگر بار

منِ درمانده که سرگردان و بی‌یار و یاور مانده‌ام، طبق عادتِ گذشته، دوباره شروع به شیون و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: مسکین صفتِ عاشقِ بی‌کس و درمانده در ادبیات کلاسیک است.

ز روی بیدلی و بیقراری همی مویم همی گویم به زاری

به دلیلِ دردمندیِ قلب و بی‌قراری که دارم، پیوسته با زاری ناله می‌کنم و سخنانِ غم‌انگیز بر زبان می‌آورم.

نکته ادبی: بیدلی وضعیتی است که عاشق در اثر فقدانِ قلب و آرامش، به دلیلِ اشتیاق زیاد، پیدا می‌کند.