عشاق‌نامه

عبید زاکانی

بخش ۲۵ - در صفت حال

عبید زاکانی
دلا تا چند از این صورت پرستی قدم بر فرق هستی زن که رستی
غم هر بوده و نابوده تا چند حکایت گفتن بیهوده تا چند
چو رندان خیز و چابک دستیی کن ز جام نیستی سر مستیی کن
رها کن عقل و رو دیوانه میگرد چو مستان بر در میخانه میگرد
که از میخانه یابی روشنائی کنی با پاکبازان آشنائی
دم از غم زن اگر شادیت باید خرابی جو گر آبادیت باید
مزن چون نار در خون جگر جوش بهی خواهی چو به پشمینه میپوش
وگر خواهی ز محنت رستگاری بکمتر زان قناعت کن که داری
سریر سلطنت بی داوری نیست غم صاحب کلاهی سرسری نیست
برو چشم هوس را میل درکش پس آنگه خرقه را در نیل درکش
طمع گستاخ شد بانگی بر او زن هوس را نیز سنگی در سبو زن
از آن ترسم که چون میبایدت مرد تو آری گرد و دیگر کس کند خورد
اگر روحت ز آلایش سلیم است رسیدن در صراط المستقیم است
وگر در چاه نفس افتی به خواری تو معذوری که بینائی نداری
در این منزل که هم راهست و هم چاه علایق هر یکی غولی است بگریز
چو مردان بارهٔ دولت برانگیز به افسون خواندن از این غول بگریز
چو طاووس سرابستان جانی چو باز آشیان لامکانی
از این بیغولهٔ غولان چه خواهی نه جغدی خانه در ویران چه خواهی
در این کشتی که نامش زندگانیست نفس را پیشه در وی بادبانیست
نشاید خفت فارغ در شکر خواب فتاده کشتی از ساحل به گرداب
در این گرداب نتوان آرمیدن بباید رخت بر هامون کشیدن
از این دریا مشو یک لحظه ایمن منت خود این همی گویم ولیکن
بدین ملاحی و این ناخدائی از این گرداب کی خواهی رهائی
به بادی بشکند بازار دنیا به کاری می نیاید کار دنیا
نه جای تست زین دل گوشه بردار رهت پیشست رو ره توشه بردار
ترا جای دگر آرامگاهی است وز این سازنده تر آب و گیاهی است
در آنجا بینوایانرا بود کار در آن کشور گدایانرا بود کار
در او درمان فروشان درد خواهند تنی باریک و روئی زرد خواهند
ندارد سرکشی آنجا روائی به کاری ناید آنجا پادشائی
بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین دغا باز است گردون مهره برچین
ادای بد مکن با قول کج بار که آرد بدادائی مفلسی بار
اگر خوش عیشی و گر مستمندی در این ده روزه کاینجا پای بندی
چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار
تردد در میان خلق کم کن چو مردان روی بر دیوار غم کن
نمی بینی کمان چون گوشه گیر است بر او آوازهٔ زه ناگزیر است
مجرد باش و بر ریش جهان خند ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مکن زن هر زمان جنگی میندوز ز بهر شهوتی ننگی میندوز
که از بی غیرتی به پارسائی بدیوثی نیرزد کدخدائی
علائق بر سر خاکت نشاند مجرد شو که تجریدت رهاند
غنیمت مرد را بی آب و رنگی است خوشی در عالم بی نام و ننگی است
خراب آباد دنیا غم نیرزد همه سورش بیک ماتم نیرزد
در این صحرای بی پایان چه پوئی غنیمت زین ره ویران چه جوئی
از این منزل که ما در پیش داریم دلی خسته روانی ریش داریم
بیابانی است کو سامان ندارد رهی دارد که آن پایان ندارد
بدین ره رفتنت کاری است مشکل نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در این ویرانه گر صد گنج داری وزین کاشانه گر صد رنج داری
گرت کیخسرو جمشید نامست ورت خلق جهان یکسر غلامست
به وقت کوچ همراهی نیابی ز کوهی پرهٔ کاهی نیابی
چه خوش میگوید این معنی نظامی به رغبت بشنو ای جان گرامی
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند با تو تا لب گور »
» روند این همرهان چالاک با تو نیاید هیچکس در خاک با تو »
کجا آن کو از این ماتم نگرید کدامین سنگدل زین غم نگرید
در این بستان گل و نرگس که بوئی همان سرو و همان سنبل که جوئی
دلم میگردد از گفتن پریشان ولی چون بنگری هریک از ایشان
رخ خوبی و چشم دلستانیست قد شوخی و زلف نوجوانیست
از این منزل هرآنکو بر نشیند کسش دیگر در این منزل نبیند
به وقت خود چو مردان کار دریاب مشو غافل که این گردنده دولاب
ندارد کار جز نیرنگ سازی فغان زین حقه و زین حقه بازی
یکی از موبدی پرسید در راز ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال این دیر که دایم میکند گرد زمین سیر
حقیقت کس نشانی باز ندهد کسی نیز از فلک آواز ندهد
اگر چه سست مهری زود سیر است چنین در دور تا دیده است دیر است
در این پرده خرد را نیست راهی ندارد دانش آنجا دستگاهی
بدین چشمه که نورت میفزاید بدین ایوان که دورت مینماید
به پای جسم چون شاید رسیدن به بال روح می باید پریدن
طلسمی این چنین از دور دیدن کجا شاید در احکامش رسیدن
از او جز دور سامانی نبینی تر آن به که خاموشی گزینی
نصیحت گر ز موبد گوش داریم همان بهتر که لب خاموش داریم
بجز توفیق یاری نیست اینجا بجز تسلیم کاری نیست اینجا
جهانرا بی ثباتی رسم و دین است همیشه عادت دنیا چنین است
کسی آغاز و انجامش نداند همان بهتر که کس نامش نداند
خود این احوال ما گر گوش داری نبینی روی کس گر هوش داری
نیازی عشق و دل در کس نبندی دگر چون ابلهان بر خود نخندی
عبید از کار دنیا دل بپرداز دگر ره بر سر افسانه شو باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره متون تعلیمی و عرفانی قرار می‌گیرد که با بیانی اندرزگونه و حکیمانه، خواننده را به بی‌اعتباری دنیا و ناپایداری امور مادی فرامی‌خواند. مضمون اصلی، پرهیز از غفلت و دنیاپرستی و توصیه به سلوک معنوی و بیداری در برابر سرنوشت محتوم است.

شاعر با نگاهی واقع‌بینانه به مرگ و زوال، تلاش می‌کند تا مخاطب را از بند «نفس» و «هوس» برهاند. فضای کلی شعر، تذکری است برای ترک تعلقات دنیوی و جست‌وجوی حقیقت درونی، پیش از آنکه فرصت زندگی از دست برود.

معنای روان

دلا تا چند از این صورت پرستی قدم بر فرق هستی زن که رستی

ای دل، تا کی می‌خواهی فقط اسیر ظاهرِ اشیا باشی؟ از خودخواهی و وجودِ خود بگذر و آن را زیر پا بگذار تا به رهایی و رستگاری دست یابی.

غم هر بوده و نابوده تا چند حکایت گفتن بیهوده تا چند

تا چه زمانی می‌خواهی برای داشته‌ها و نداشته‌های دنیا غمگین باشی؟ و تا کی می‌خواهی به سخنان بیهوده و بی‌محتوا مشغول شوی؟

چو رندان خیز و چابک دستیی کن ز جام نیستی سر مستیی کن

مانند عارفانِ وارسته و آزاد (رندان) برخیز و هوشمندانه عمل کن و از شرابِ نابِ «نیستی» و رهایی از منیت، مست شو.

رها کن عقل و رو دیوانه میگرد چو مستان بر در میخانه میگرد

عقلِ حسابگرِ دنیوی را کنار بگذار و دیوانه‌وار به سوی حق قدم بردار، همچون مستانی که در جست‌وجوی حقیقت بر درِ میخانه (محلِ فیضِ الهی) می‌گردند.

که از میخانه یابی روشنائی کنی با پاکبازان آشنائی

چرا که در این میخانه است که به روشنایی و معرفت دست می‌یابی و می‌توانی با پاک‌باختگانِ راهِ حقیقت، پیوند دوستی برقرار کنی.

دم از غم زن اگر شادیت باید خرابی جو گر آبادیت باید

اگر به دنبال شادی واقعی هستی، از غم (غمِ عشق و دوری از خدا) دم بزن؛ و اگر به دنبال آبادانیِ جان هستی، باید خرابیِ دنیا را برگزینی.

مزن چون نار در خون جگر جوش بهی خواهی چو به پشمینه میپوش

مانند آتش در خونِ جگرِ خود نجوش و بی‌تابی نکن؛ اگر به دنبالِ نیکی و کمال هستی، لباسِ ساده و بی‌آلایش (پشمینه) بپوش.

وگر خواهی ز محنت رستگاری بکمتر زان قناعت کن که داری

و اگر می‌خواهی از سختی‌ها و رنج‌های دنیا رهایی یابی، به آنچه داری قانع باش و بیش از آن را طلب نکن.

سریر سلطنت بی داوری نیست غم صاحب کلاهی سرسری نیست

تکیه زدن بر جایگاه قدرت و ریاست بدون انصاف ممکن نیست و غمِ از دست دادنِ مقام و منصب، موضوعی ساده و سطحی نیست.

برو چشم هوس را میل درکش پس آنگه خرقه را در نیل درکش

چشمِ طمع و هوس را کور کن و از وسوسه‌های آن دست بشوی؛ آنگاه است که می‌توانی خرقه‌ات (وجودت) را از رنگِ دلبستگی به دنیا پاک کنی.

طمع گستاخ شد بانگی بر او زن هوس را نیز سنگی در سبو زن

طمعِ تو بی‌پروا شده است، پس با نهیبی او را آرام کن و هوسِ خود را نیز با سخت‌گیری و مهار کردن، از میان بردار.

از آن ترسم که چون میبایدت مرد تو آری گرد و دیگر کس کند خورد

از این می‌ترسم که وقتی وقتِ مرگت فرا برسد، تو فقط زحمتِ جمع‌کردنِ دنیا را کشیده باشی و دیگران حاصلِ آن را بخورند.

اگر روحت ز آلایش سلیم است رسیدن در صراط المستقیم است

اگر روحت از آلودگی‌های گناه و تعلقات پاک و سلامت باشد، رسیدن به راهِ راست (سلوکِ حق) برای تو آسان است.

وگر در چاه نفس افتی به خواری تو معذوری که بینائی نداری

و اگر در چاهِ هوای نفس سقوط کنی و خوار شوی، شاید معذور باشی چون بصیرت و بیناییِ کافی برای تشخیصِ حقیقت نداری.

در این منزل که هم راهست و هم چاه علایق هر یکی غولی است بگریز

در این دنیا که هم راهِ سعادت است و هم چاهِ گمراهی، هر یک از دلبستگی‌ها چون غولی ترسناک است؛ پس از آن‌ها بگریز.

چو مردان بارهٔ دولت برانگیز به افسون خواندن از این غول بگریز

مانند مردانِ راه، اسبِ همت را به حرکت درآور و با ذکر و یادِ خدا، از شرِ این غول‌های وسوسه بگریز.

چو طاووس سرابستان جانی چو باز آشیان لامکانی

تو مانند طاووسی در باغِ جان هستی و همچون بازی که آشیانه‌اش در عالمِ بی‌نشانی و ملکوت است.

از این بیغولهٔ غولان چه خواهی نه جغدی خانه در ویران چه خواهی

از این دنیای ویران و فریبکار چه می‌خواهی؟ مگر جغد هستی که در خرابه خانه می‌سازی؟

در این کشتی که نامش زندگانیست نفس را پیشه در وی بادبانیست

در این کشتی که نامش زندگی است، «نفس» همیشه مانند بادبانی است که کشتی را به هر سویی می‌کشد.

نشاید خفت فارغ در شکر خواب فتاده کشتی از ساحل به گرداب

در این خوابِ غفلت نمی‌توان با آسودگی خوابید، زیرا کشتیِ عمر از ساحلِ امن دور شده و در گردابِ حوادث افتاده است.

در این گرداب نتوان آرمیدن بباید رخت بر هامون کشیدن

در این گردابِ دنیا نمی‌توان آرام گرفت؛ باید بار و بنه را بست و به سوی هامونِ (دشتِ) ابدیت حرکت کرد.

از این دریا مشو یک لحظه ایمن منت خود این همی گویم ولیکن

از این دریایِ (دنیا) حتی یک لحظه هم ایمن مباش؛ منِ دلسوز این را به تو می‌گویم اما تو مختاری.

بدین ملاحی و این ناخدائی از این گرداب کی خواهی رهائی

با این ملوانی و ناخداییِ (بی‌تدبیریِ) تو، کی می‌توانی از این گردابِ مهلک رهایی پیدا کنی؟

به بادی بشکند بازار دنیا به کاری می نیاید کار دنیا

بازارِ دنیا با بادی (نسیمی) از هم می‌پاشد و هیچ کارِ آن به دردِ آخرت نمی‌خورد.

نه جای تست زین دل گوشه بردار رهت پیشست رو ره توشه بردار

اینجا جای ماندن تو نیست، پس گوشه‌نشینی و دلبستگی را کنار بگذار؛ راهِ اصلی پیشِ روست، پس توشه‌ی سفرِ ابدی را بردار.

ترا جای دگر آرامگاهی است وز این سازنده تر آب و گیاهی است

تو را در جایی دیگر آرامگاهی ابدی است و آنجا سرزمینی خوش‌تر و پرنعمت‌تر از اینجاست.

در آنجا بینوایانرا بود کار در آن کشور گدایانرا بود کار

در آنجا کارِ بینوایان (عارفانِ بی‌نیاز) رونق دارد و در آن کشور، گدایانِ درگاهِ حق، فرمانروا هستند.

در او درمان فروشان درد خواهند تنی باریک و روئی زرد خواهند

در آنجا کسانی که دردِ عشقِ حق دارند، خواهانِ دردمندی‌اند و با تنِ لاغر و رویِ زرد (نشانه‌ی زهد) شناخته می‌شوند.

ندارد سرکشی آنجا روائی به کاری ناید آنجا پادشائی

در آنجا تکبر و خودخواهی خریدار ندارد و پادشاهیِ دنیوی به هیچ کار نمی‌آید.

بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین دغا باز است گردون مهره برچین

در این عرصه (زمینِ بازیِ دنیا) مانند مهره‌ی شطرنج (فرزین) کج‌روی نکن؛ روزگار فریبکار است، مهره‌هایش را جمع کن و برو.

ادای بد مکن با قول کج بار که آرد بدادائی مفلسی بار

رفتارِ بد و قولِ نادرست از خود نشان نده، که این کار در نهایت نتیجه‌ای جز مفلسی و بی‌آبرویی برایت نخواهد داشت.

اگر خوش عیشی و گر مستمندی در این ده روزه کاینجا پای بندی

چه خوش‌گذران باشی و چه فقیر، در این عمرِ چند روزه که به دنیا وابسته‌ای، حقیقت تغییر نمی‌کند.

چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار

مانند عنقا (مرغِ افسانه‌ای و دور از دسترس) گوشه‌ی عزلت و تنهایی را حفظ کن و مانند مگس، بر سرِ سفره‌ی مردم ننشین.

تردد در میان خلق کم کن چو مردان روی بر دیوار غم کن

رفت‌ و آمد و تعاملِ بیهوده با مردم را کم کن و مانند مردانِ خدا، به دیوارِ غم (اندوهِ مقدس برای کمال) روی آور.

نمی بینی کمان چون گوشه گیر است بر او آوازهٔ زه ناگزیر است

مگر نمی‌بینی کمان چقدر گوشه‌گیر است؟ با این حال، آوازه‌ی زه و تیرش همه‌جا هست (یعنی عزلت‌نشینی مانعِ قدرت نیست).

مجرد باش و بر ریش جهان خند ز مردم بگسل و بر مردمان خند

مجرد (تنها و وارسته) باش و به ریشِ دنیا بخند؛ از مردم بگسل و به هیاهوی آنان بی‌توجه باش.

مکن زن هر زمان جنگی میندوز ز بهر شهوتی ننگی میندوز

هر لحظه برای زن و زندگیِ دنیوی جنگ و جدال مکن و به خاطر شهوت و لذت‌های زودگذر، ننگ و بدنامی برای خود نخر.

که از بی غیرتی به پارسائی بدیوثی نیرزد کدخدائی

زیرا اگر پارسایی و پاکی نداشته باشی، از بی‌غیرتی است؛ مدیریتِ دنیا و خانواده به چنین ننگی نمی‌ارزد.

علائق بر سر خاکت نشاند مجرد شو که تجریدت رهاند

دلبستگی‌ها تو را بر خاکِ مذلت می‌نشاند؛ وارسته شو که این تجرید و تنهایی، تو را از بندِ دنیا رهایی می‌بخشد.

غنیمت مرد را بی آب و رنگی است خوشی در عالم بی نام و ننگی است

غنیمتِ مردِ راه، بی‌آبی و رنگی (سادگی و بی‌تعلقی) است؛ خوشبختی در این عالمِ خاکی، در بی‌نام و نشانی است.

خراب آباد دنیا غم نیرزد همه سورش بیک ماتم نیرزد

این دنیایِ ویران و پر از غم، ارزشِ دلبستگی ندارد؛ تمامِ شادی‌های آن به اندازه یک ماتم و غمِ بزرگش هم نمی‌ارزد.

در این صحرای بی پایان چه پوئی غنیمت زین ره ویران چه جوئی

در این صحرایِ بی‌انتهایِ دنیا چه می‌دوی؟ از این راهِ ویران چه غنیمتی می‌خواهی به دست آوری؟

از این منزل که ما در پیش داریم دلی خسته روانی ریش داریم

در این منزلی (دنیایی) که پیشِ رو داریم، همگی دلی خسته و روانی زخمی و رنجور داریم.

بیابانی است کو سامان ندارد رهی دارد که آن پایان ندارد

این دنیا بیابانی است که هیچ پناه و سامانِ درستی ندارد و راهی است که پایانِ خوشی برای عافیت‌طلبان در آن نیست.

بدین ره رفتنت کاری است مشکل نه مقصودت نه مقصد هست حاصل

رفتن در این راهِ پرخطر بسیار دشوار است و تو نه به مقصود می‌رسی و نه مقصدِ حقیقی برایت حاصل می‌شود.

در این ویرانه گر صد گنج داری وزین کاشانه گر صد رنج داری

در این ویرانه اگر صد گنج هم جمع کنی، و از طرفی اگر صد رنج هم بکشی، تفاوتی ندارد (همه نابودشدنی است).

گرت کیخسرو جمشید نامست ورت خلق جهان یکسر غلامست

اگر نامت کیخسرو یا جمشید (پادشاهانِ اسطوره‌ای) باشد و اگر تمامِ مردمِ جهان غلامِ تو باشند.

به وقت کوچ همراهی نیابی ز کوهی پرهٔ کاهی نیابی

هنگامِ کوچِ ابدی (مرگ)، هیچ همراهی نداری و به اندازه‌ی یک پَرِ کاه هم از این دنیا با خود نمی‌بری.

چه خوش میگوید این معنی نظامی به رغبت بشنو ای جان گرامی

نظامی این معنا را چه خوش می‌گوید؛ ای جانِ گرامی، با میل و رغبت به آن گوش فرا ده.

« که مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند با تو تا لب گور »

که مال و ثروت، ملک، فرزند، همسر و قدرت؛ همگی تنها تا لبِ گور همراهِ تو هستند و پس از آن تو را ترک می‌کنند.

» روند این همرهان چالاک با تو نیاید هیچکس در خاک با تو »

آن همراهانِ چابک و پرشوری که اکنون در کنارت هستند، هیچ‌کدام در مسیرِ عبور به سوی خاک و دنیایِ پس از مرگ، با تو همراه نخواهند شد.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی میانِ چالاکیِ همرهان و سکونِ خاک برای تأکید بر قطعِ پیوندهایِ دنیوی.

کجا آن کو از این ماتم نگرید کدامین سنگدل زین غم نگرید

چه کسی است که از این مصیبتِ بزرگ (مرگ و جدایی) اشک نریزد؟ کدام دلی آن‌قدر سخت است که از این غم متأثر نشود؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر همگانی بودنِ اندوهِ مرگ.

در این بستان گل و نرگس که بوئی همان سرو و همان سنبل که جوئی

در این باغِ دنیا، آن گل و نرگسی که بوی خوشی دارد و آن سرو و سنبلی که به دنبالش هستی (اشاره به زیبایی‌ها)، همگی فناپذیرند.

نکته ادبی: بستان نمادِ جهانِ مادی است که ظاهری دل‌انگیز اما سرانجامی ناپایدار دارد.

دلم میگردد از گفتن پریشان ولی چون بنگری هریک از ایشان

سخن گفتن از این واقعیت، دلم را آشفته می‌سازد، اما وقتی به تک‌تکِ این زیبایی‌ها دقت می‌کنی، حقیقتِ دیگری می‌بینی.

نکته ادبی: پریشان شدن دل ناشی از تضاد میانِ عشق به زیبایی و درکِ ناپایداری آن است.

رخ خوبی و چشم دلستانیست قد شوخی و زلف نوجوانیست

هر چه می‌بینی، زیباییِ چهره، دلبریِ چشم، قامتِ موزون و جوانی، همگی گذرا هستند و اصالتی ندارند.

نکته ادبی: شمارشِ ویژگی‌هایِ ظاهری برای نشان دادنِ ضعفِ آن‌ها در برابرِ گذرِ زمان.

از این منزل هرآنکو بر نشیند کسش دیگر در این منزل نبیند

هر کسی که از این منزلگاه (دنیا) کوچ کند، دیگر هیچ‌کس او را در این مکان نخواهد دید.

نکته ادبی: اشاره به بی‌بازگشت بودنِ مسیرِ مرگ.

به وقت خود چو مردان کار دریاب مشو غافل که این گردنده دولاب

در زمانِ فرصت و حیات، مانندِ مردانِ دانا عمل کن و غافل مباش؛ زیرا این چرخِ گردون (روزگار) مدام در حالِ تغییر است.

نکته ادبی: دولاب به معنایِ چرخِ چاه است که به کنایه از گردشِ روزگار و ناپایداریِ وضعیت‌ها استفاده شده است.

ندارد کار جز نیرنگ سازی فغان زین حقه و زین حقه بازی

این روزگارِ فریبنده، کاری جز نیرنگ‌بازی ندارد. افسوس و فریاد از این حقه‌بازی و فریبِ مداوم.

نکته ادبی: نسبت دادنِ صفتِ حقه و نیرنگ به چرخ برای بیانِ بی‌وفاییِ جهان.

یکی از موبدی پرسید در راز ز جور چرخ و از انجام و آغاز

کسی در خفا از موبد و دانا در مورد جور و ستمِ روزگار و حقیقتِ آغاز و پایانِ هستی پرسید.

نکته ادبی: موبد در اینجا نمادِ خردمند و فرزانه است که به پرسش‌های وجودی پاسخ می‌دهد.

جوابش داد از احوال این دیر که دایم میکند گرد زمین سیر

او در پاسخ به احوالِ این جهان گفت که این دنیا دائم به دورِ زمین می‌گردد و حالتی ثابت ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ دائم و دگرگونیِ حال و احوال در جهانِ مادی.

حقیقت کس نشانی باز ندهد کسی نیز از فلک آواز ندهد

هیچ‌کس نمی‌تواند حقیقتی قطعی از این جهان بازگو کند و از سوی فلک نیز پاسخی به پرسش‌های ما نمی‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ دسترسیِ انسان به حقیقتِ نهانیِ جهان.

اگر چه سست مهری زود سیر است چنین در دور تا دیده است دیر است

اگرچه این جهان بی‌مهر و زودگذر است، اما در تمامِ دوران‌ها، چنین بوده و این طبیعتِ دیرینه‌ی آن است.

نکته ادبی: سست‌مهری به معنای بی‌وفایی است که صفتِ همیشگیِ روزگار دانسته شده.

در این پرده خرد را نیست راهی ندارد دانش آنجا دستگاهی

در پشتِ این پرده‌ی هستی، عقل و خرد راهی ندارد و دانشِ بشری تواناییِ درکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: پرده استعاره از حجابِ غیب است که عقلِ جزوی از درکِ آن قاصر است.

بدین چشمه که نورت میفزاید بدین ایوان که دورت مینماید

در این چشمه‌سار که نورِ آگاهی‌ات را می‌افزاید و در این ایوان که چهره‌ی دگرگونی را به تو نشان می‌دهد...

نکته ادبی: چشمه و ایوان استعاره‌هایی برای جلوه‌هایِ ظاهریِ جهان هستند.

به پای جسم چون شاید رسیدن به بال روح می باید پریدن

با تکیه بر توانایی‌های جسمانی نمی‌توان به حقیقت رسید، بلکه باید با بالِ روح و جان پرواز کرد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ جسم (زمینی/محدود) و روح (آسمانی/نامحدود).

طلسمی این چنین از دور دیدن کجا شاید در احکامش رسیدن

این جهان، طلسمی پیچیده است؛ چگونه می‌توان از دور به احکام و قواعدِ درونیِ آن دست یافت؟

نکته ادبی: طلسم به معنایِ امرِ اسرارآمیز و غیرقابلِ فهم است.

از او جز دور سامانی نبینی تر آن به که خاموشی گزینی

از این جهان جز دور شدن و تکرارِ حوادث چیزی نمی‌بینی؛ پس بهتر است که سکوت کنی.

نکته ادبی: توصیه به خاموشی در برابرِ پیچیدگی‌هایِ لاینحل.

نصیحت گر ز موبد گوش داریم همان بهتر که لب خاموش داریم

اگر پندِ دانا را بپذیریم، همان بهتر که لب از سخن فرو بندیم و خاموش بمانیم.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلتِ سکوت در برابرِ پرسش‌های بی‌پاسخ.

بجز توفیق یاری نیست اینجا بجز تسلیم کاری نیست اینجا

در اینجا جز با توفیق و یاریِ حق، کاری پیش نمی‌رود و جز تسلیم و رضایت به تقدیر، چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: تسلیم در اینجا به معنایِ پذیرشِ عارفانه در برابرِ جریانِ هستی است.

جهانرا بی ثباتی رسم و دین است همیشه عادت دنیا چنین است

رسم و آیینِ این جهان، بی‌ثباتی و ناپایداری است و این عادتِ همیشگیِ دنیاست.

نکته ادبی: ثبات نداشتن صفتِ اصلی و ذاتیِ دنیا معرفی شده است.

کسی آغاز و انجامش نداند همان بهتر که کس نامش نداند

هیچ‌کس از آغاز و پایانِ این جهان خبر ندارد، پس بهتر است که کسی حتی نامی از آن نبرد (و دل به آن نبندد).

نکته ادبی: اشاره به جهلِ بشری نسبت به ازل و ابد.

خود این احوال ما گر گوش داری نبینی روی کس گر هوش داری

اگر به احوالِ ما و گذرِ عمر توجه کنی، درخواهی یافت که اگر هوشیار باشی، دیگر نباید به کسی دل ببندی.

نکته ادبی: منظور از نبیند روی کس، قطعِ امید از دیگران به دلیلِ بی‌وفاییِ دنیاست.

نیازی عشق و دل در کس نبندی دگر چون ابلهان بر خود نخندی

نیازمندِ عشقِ دیگران مباش و دل به کسی نبند تا مانندِ نادان‌ها به خاطرِ وابستگی، مایه تمسخرِ خود نشوی.

نکته ادبی: نهی از وابستگیِ عاطفی برای حفظِ عزتِ نفس.

عبید از کار دنیا دل بپرداز دگر ره بر سر افسانه شو باز

ای عبید، از کارِ دنیا فارغ شو و دل برکن؛ دوباره به سراغِ گفتنِ افسانه و حکایت برو.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و دعوتِ خود به بازگشت به عالمِ خیال و شعر.