دیوان اشعار - رباعیات

عبید زاکانی

رباعی شمارهٔ ۱۰

عبید زاکانی
گل کز رخ او خجل فرو میماند چیزیش بدان غالیه بو میماند
ماه شب چهارده چو بر می آید او نیست ولی نیک بدو میماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف زیبایی بی‌نظیر معشوق می‌پردازد و برتریِ جلوه‌های جمال او را نسبت به زیباترین پدیده‌های طبیعت، یعنی گل و ماه شب چهارده، با بیانی شاعرانه به تصویر می‌کشد.

تم اصلی این سروده، ناتوانیِ زیبایی‌های جهانِ مادی در برابر حسنِ معشوق است؛ به‌گونه‌ای که گل در برابرِ رخسار او شرمگین می‌شود و ماه تنها سایه‌ای از تماشایِ چهره‌ی اوست.

معنای روان

گل کز رخ او خجل فرو میماند چیزیش بدان غالیه بو میماند

گل در برابر درخشش چهره‌ی معشوق، شرمنده و رنگ‌باخته می‌شود، با این حال رایحه‌ی خوشِ گل، شباهتی به بویِ عطرآگینِ گیسوان یا چهره‌ی او دارد.

نکته ادبی: واژه‌ی «غالیه» در ادب فارسی به معنای نوعی عطر ترکیبی از مشک و عنبر است که نشانگر خوش‌بویی است.

ماه شب چهارده چو بر می آید او نیست ولی نیک بدو میماند

هنگامی که ماه در شب چهاردهم طلوع می‌کند، اگرچه آن ماه، معشوق من نیست، اما از نظر درخشندگی و زیبایی، شباهت بسیار کاملی به چهره‌ی او دارد.

نکته ادبی: «نیک بدو می‌ماند» به معنای شباهتِ تام و تمام است که در اینجا برای تأکید بر زیبایی معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) گل کز رخ او خجل فرو می‌ماند

شاعر به گل صفت شرمندگی و خجالت نسبت داده است که صفتی انسانی است.

تشبیه ماه شب چهارده

تشبیه چهره‌ی معشوق به ماه کامل برای نشان دادنِ درخشندگی و کمال زیبایی.