دیوان اشعار - مقطعات

عبید زاکانی

شمارهٔ ۴ - در مدح رکن‌الدین عمیدالملک وزیر

عبید زاکانی
خدایگان جهان رکن دین عمیدالملک توئی که چرخ به جاه تو التجا دارد
قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود قدر به هرچه رضا باشدت رضا دارد
کسیکه پرتو رای تو در ضمیر آرد چه التفات به جام جهان نما دارد
به دست هرکه فتد خاک آستانهٔ تو نظر حرام بود گر به کیمیا دارد
توئی که پشت فلک با همه بلندی قدر ز بار بر تو پیوسته انحنا دارد
حمایت تو کسی را که در پناه آرد چه غم ز گردش ایام بی حیا دارد
جهان پناها ده سال بیش میگذرد که بنده نام دعاگوئی شما دارد
نه جز شماش مربی نه جز شما مخدوم نه جز شما به جهان یار و آشنا دارد
نه جز به لطف تو کان در بیان نمیگنجد به کس توقع اهلا و مرحبا دارد
نه همچو مردم دیگر به هر کجا که رسد دری گشاده ببیند سری فرا دارد
ز آستان تو هرگز به هیچ جا نرود اگرچه پیش وضیع و شریف جا دارد
به عهد چون تو وزیری و این چنین شاهی روا بود که ورا چرخ در عنا دارد
گهم به سلسله قرض پای بند کند گهم به منت و افلاس مبتلا دارد
نه خواجه تربیتی میکند مرا هرگز نه پادشه نظری سوی این گدا دارد
عبید لاجرم اکنون چو دشمن خواجه نه زر نه جامه نه چادر نه چارپا دارد
نه برگ آنکه تواند ملازمت کردن نه ساز و آلت و اسباب انزوا دارد
ز بخت خویش برنجم که از نحوست او همیشه کارک من رو به قهقرا دارد
کمان چرخ به من تیر نکبت اندازد کمند دهر مرا بستهٔ بلا دارد
ز روزگار فراغت چگونه دارم چشم چنین که خواجه فراغت ز حال ما دارد
روا بود که چنین خوار و بی نوا باشد کسیکه همچو تو مخدوم و مقتدی دارد
به لطف خاطر یاران و بندگان دریاب که کار همت یاران باصفا دارد
به وقت فرصت اگر مصلحت بود با شاه بگو فلان به جنابت امیدها دارد
هزار سال بمان کامران که روح الامین مزید جاه ترا دست در دعا دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در قالبِ قصیده‌ای است که با ستایشِ ممدوح آغاز شده و سپس به گلایه‌ی شاعر از وضعِ معیشتی و بی‌توجهیِ اطرافیانِ قدرت‌مند تبدیل می‌شود. شاعر در بخشِ نخست، با بهره‌گیری از اغراق‌های ادبی، جایگاهِ رفیع و قدرتِ تصمیم‌گیریِ «عمیدالملک» را در حدِ تسلط بر قضا و قدر ترسیم می‌کند تا نشان دهد که او تواناییِ تغییرِ احوالِ نابسامانِ شاعر را دارد.

در بخشِ پایانی، لحنِ اثر از مدح به شکایتِ صریح تغییر می‌یابد. شاعر از وفاداریِ ده‌ساله‌ی خود سخن می‌گوید و تضادِ موجود میانِ رفاهِ ممدوح و فقرِ مطلقِ خود را به شکلی تأثیرگذار بیان می‌کند. این بخش در واقع، استمدادی هنرمندانه است که در آن، شاعر با یادآوریِ نقشِ ممدوح، از او می‌خواهد که با وساطت نزدِ پادشاه، او را از بندِ تنگ‌دستی و انزوا رهایی بخشد.

معنای روان

خدایگان جهان رکن دین عمیدالملک توئی که چرخ به جاه تو التجا دارد

ای عمیدالملک که ستونِ دین و فرمانروایِ این جهان هستی، مقامِ تو آن‌چنان بلند است که حتی آسمان برایِ رسیدن به جایگاهی رفیع، به درگاهِ تو پناه می‌آورد.

نکته ادبی: «عمیدالملک» نامِ خاص است و «چرخ» به معنای آسمان و گردون که در ادبیاتِ کهن استعاره از سرنوشت و زمانه است.

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود قدر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

قضا (تقدیرِ الهی) نسبت به هر چه تو فرمان دهی، فرمان‌بردار است و قدر (اندازه‌یِ امور) نیز تابعِ خواست و رضایتِ توست.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بالای ممدوح که گویی بر سرنوشتِ آدمیان تسلط دارد.

کسیکه پرتو رای تو در ضمیر آرد چه التفات به جام جهان نما دارد

کسی که پرتوِ اندیشه و تدبیرِ تو در ضمیرش جای گیرد، دیگر چه نیازی به «جامِ جهان‌نما» دارد؟ (چرا که تدبیرِ تو فراتر از هر ابزارِ پیش‌گویی است).

نکته ادبی: «جامِ جهان‌نما» در اساطیرِ ایرانی، جامی بود که با نگریستن در آن، وقایعِ جهان آشکار می‌شد.

به دست هرکه فتد خاک آستانهٔ تو نظر حرام بود گر به کیمیا دارد

به دستِ هر کس که خاکِ آستانه‌ی تو برسد، اگر به کیمیا (که ثروت‌آفرین است) چشم داشته باشد، کارِ ناپسندی کرده است؛ چرا که ارزشِ این خاک از کیمیا بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و اکسیر که مس را به طلا تبدیل می‌کرد؛ استعاره از بی‌ارزش بودنِ ثروتِ دنیوی در برابرِ ارزشِ قربِ ممدوح.

توئی که پشت فلک با همه بلندی قدر ز بار بر تو پیوسته انحنا دارد

تو همان کسی هستی که آسمان با وجودِ عظمت و بلندی‌اش، در برابرِ وزن و وقارِ وجودِ تو همواره سرِ تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: تشخیصِ «فلک» به عنوان موجودی که در برابرِ شکوهِ ممدوح خمیده است.

حمایت تو کسی را که در پناه آرد چه غم ز گردش ایام بی حیا دارد

کسی که حمایتِ تو را داشته باشد، دیگر از چرخشِ روزگارِ بی‌وفا چه هراسی دارد؟

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ «پناهِ ممدوح» و «گردشِ ایام» (زمانه).

جهان پناها ده سال بیش میگذرد که بنده نام دعاگوئی شما دارد

ای پناهِ جهانیان، بیش از ده سال است که می‌گذرد و این بنده، همواره دعای خیرِ شما را بر لب داشته است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ «دعاگو» که در ادبِ کهن، خطابِ ملازمان به بزرگان بوده است.

نه جز شماش مربی نه جز شما مخدوم نه جز شما به جهان یار و آشنا دارد

من در این دنیا، جز شما مربی و سرپرستی ندارم و جز شما، کسی را به عنوان دوست و آشنا نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ ارادتِ شاعر به ممدوح.

نه جز به لطف تو کان در بیان نمیگنجد به کس توقع اهلا و مرحبا دارد

و جز لطفِ شما که توصیفش در کلام نمی‌گنجد، از هیچ‌کسِ دیگری توقعِ پذیرایی و توجه ندارم.

نکته ادبی: «اهلا و مرحبا» به معنای خوش‌آمدگویی و پذیراییِ گرم.

نه همچو مردم دیگر به هر کجا که رسد دری گشاده ببیند سری فرا دارد

من برخلافِ دیگران نیستم که به هر کجا برسم، درِ خانه‌ای را بکوبم و به دنبالِ رسیدن به مقام باشم.

نکته ادبی: اشاره به عزتِ نفسِ شاعر در عینِ فقر.

ز آستان تو هرگز به هیچ جا نرود اگرچه پیش وضیع و شریف جا دارد

من با اینکه می‌توانم با افرادِ فرودست و شریف ارتباط بگیرم، اما هرگز از درگاهِ شما به جایِ دیگری نمی‌روم.

نکته ادبی: «وضع و شریف» به معنای عامِ مردم و بزرگان است.

به عهد چون تو وزیری و این چنین شاهی روا بود که ورا چرخ در عنا دارد

در دورانی که وزیری چون تو و پادشاهی چنین در رأسِ کار هستند، شایسته است که آسمان، مرا این‌گونه در رنج و سختی نگه ندارد.

نکته ادبی: «عنا» به معنای رنج و سختی است.

گهم به سلسله قرض پای بند کند گهم به منت و افلاس مبتلا دارد

روزگار گاهی مرا با زنجیرِ بدهی گرفتار می‌کند و گاهی به ذلتِ فقر و ناداری دچار می‌سازد.

نکته ادبی: استعاره از بدهکاری به زنجیر که نشان‌دهنده‌یِ فقدانِ آزادیِ عمل است.

نه خواجه تربیتی میکند مرا هرگز نه پادشه نظری سوی این گدا دارد

نه شما (ممدوح) از من حمایتِ تربیتی می‌کنی و نه پادشاه نگاهی به حالِ این گدایِ درگاه دارد.

نکته ادبی: شکایتِ مستقیم از قطعِ حمایتِ مادی.

عبید لاجرم اکنون چو دشمن خواجه نه زر نه جامه نه چادر نه چارپا دارد

عبید (شاعر) لاجرم اکنون مانندِ دشمنِ شما شده است، چرا که نه پول، نه لباس و نه مرکبی برایِ رفت و آمد دارد.

نکته ادبی: «عبید» تخلصِ شاعر است. استفاده از واژگانِ «زر، جامه، چادر، چارپا» برای نشان دادنِ فقرِ مطلق.

نه برگ آنکه تواند ملازمت کردن نه ساز و آلت و اسباب انزوا دارد

نه آن‌قدر بضاعت دارم که بتوانم در خدمتِ شما حاضر شوم و نه آن‌قدر امکانات دارم که بتوانم گوشه‌نشینی و انزوا را پیشه کنم.

نکته ادبی: بیانِ وضعیتِ اسف‌بارِ «نه این، نه آن» (تنگنایِ معیشتی).

ز بخت خویش برنجم که از نحوست او همیشه کارک من رو به قهقرا دارد

از بختِ بدِ خود گله‌مندم که به خاطرِ نحس بودنِ آن، کارهایِ من همیشه رو به قهقرا (پس‌رفت) می‌رود.

نکته ادبی: «قهقرا» به معنای عقب‌گرد و شکست است.

کمان چرخ به من تیر نکبت اندازد کمند دهر مرا بستهٔ بلا دارد

روزگار (چرخ) با کمانِ خود تیرِ بدبختی به سویِ من رها می‌کند و دامِ تقدیر مرا در بلا اسیر کرده است.

نکته ادبی: استعاره‌هایِ حماسی (کمان، تیر، کمند) برای توصیفِ سختی‌هایِ زندگی.

ز روزگار فراغت چگونه دارم چشم چنین که خواجه فراغت ز حال ما دارد

چگونه می‌توانم چشم‌انتظارِ روزگارِ آسایش باشم، در حالی که شما (ممدوح) از حالِ من غافلی و در آسایشِ خود هستی؟

نکته ادبی: اعتراضِ نرم و شاعرانه به بی‌خبریِ ممدوح.

روا بود که چنین خوار و بی نوا باشد کسیکه همچو تو مخدوم و مقتدی دارد

جایِ شگفتی نیست که من این‌گونه خوار و بی‌نوا باشم، وقتی مخدوم و پیشوایی مانندِ تو دارم (که مرا نادیده گرفته است).

نکته ادبی: استفاده از طنزِ تلخ برای نقدِ عملکردِ ممدوح.

به لطف خاطر یاران و بندگان دریاب که کار همت یاران باصفا دارد

به خاطرِ لطف و بزرگواریِ یاران و دوستان، به کارِ من رسیدگی کن؛ چرا که ارزشِ یارانِ باصفا به همتِ تو وابسته است.

نکته ادبی: دعوت به مروت و جوانمردی.

به وقت فرصت اگر مصلحت بود با شاه بگو فلان به جنابت امیدها دارد

اگر زمانی فرصت دست داد و صلاح دیدی، به پادشاه بگو که این فرد (عبید) به کرم و سخاوتِ او امیدها دارد.

نکته ادبی: «جنابت» در اینجا به معنایِ ساحتِ حضور و درگاهِ پادشاه است.

هزار سال بمان کامران که روح الامین مزید جاه ترا دست در دعا دارد

هزاران سال به کامرانی زندگی کنی، چرا که حتی روح‌الامین (جبرئیل) برایِ فزونیِ مقامِ تو دعا می‌کند.

نکته ادبی: دعایِ پایانی برایِ تداومِ عمر و عزتِ ممدوح.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) چرخ به جاه تو التجا دارد

نسبت دادنِ فعلِ پناه آوردن به آسمان برایِ نشان دادنِ شکوهِ ممدوح.

تلمیح جام جهان نما

اشاره به افسانه‌های کهنِ ایرانی درباره‌یِ جامِ جمشید که وقایع را نشان می‌داد.

کنایه پشت فلک ... انحنا دارد

کنایه از تواضع و کرنشِ آسمان در برابرِ عظمتِ ممدوح.

تشبیه تیر نکبت اندازد

تشبیه مشکلاتِ زندگی به تیرِ بلا که از سویِ روزگار پرتاب می‌شود.

تضاد (طباق) وضیع و شریف

مقابل هم قرار دادنِ مردمِ عادی و بزرگان برای تأکید بر عدمِ توجهِ شاعر به غیر از ممدوح.