دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۹۱

عبید زاکانی
در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
من کوی او را بنده ام کورا میسر میشود بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
چون شمع هجران دیده ای باید که تا او را رسد با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عجز و ناتوانی عاشق در برابر هجران و بی‌اعتنایی محبوب است. شاعر در این ابیات، با بیانی صادقانه و پرسوز، از پیوندی ناگسستنی سخن می‌گوید که حتی در خواب و بیداری نیز رهایش نمی‌کند. فضای شعر، آکنده از حسرت و اضطرابِ عاشقانه است؛ عشقی که اگرچه با رنج و دوری همراه است، اما عاشق، خود را بنده‌ی کوی محبوب می‌داند و به این اسارت، با تمامیِ وجود تن داده است.

در نهایت، شاعر به این نتیجه‌ی تلخ می‌رسد که محبوبِ او، نه تنها با وی مهربان نیست، بلکه عادت به دلجویی از بیچارگان ندارد؛ با این حال، عاشق همچنان در حسرتِ دیداری گذرا از محبوب است و این عشقِ بی‌پاسخ را با صبوری و رنجِ همیشگی در دل نگاه می‌دارد.

معنای روان

در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن

بیت اول: در وجود خود توانایی آن را نمی‌بینم که بتوانم بدون حضور او زندگی کنم. بیت دوم: و یا حتی لحظه‌ای ذهن و دلم را از اشتغال به کار و یاد او برهانم و فارغ سازم.

نکته ادبی: واژه «ساختن» در اینجا به معنای زیستن، مدارا کردن و گذران عمر است و «پرداختن» به معنای فارغ شدن و کنار گذاشتن است.

من کوی او را بنده ام کورا میسر میشود بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن

بیت اول: من بنده و خاکسارِ کوی او هستم؛ زیرا تنها اوست که شایستگی آن را دارد. بیت دوم: که عاشق در راهش به خاک بیفتد و جان و هستی خود را به پایش فدا کند.

نکته ادبی: «کورا» مخفف «که او را» است. «سر انداختن» کنایه از فدا کردن جان و هستی است.

چون شمع هجران دیده ای باید که تا او را رسد با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن

بیت اول: عاشق باید همچون شمعی که طعمِ تلخِ دوری را چشیده است، باشد. بیت دوم: تا بتواند با چهره‌ای ظاهراً خندان، در درون بگریید و در مسیر عاشقی بسوزد یا با دشواریِ دوری، مدارا کند.

نکته ادبی: «هجران دیده» ترکیب وصفی برای شمع است که به سوختن بی‌پایان اشاره دارد. «با خنده گریان» تضاد میان ظاهر و باطن عاشق را نشان می‌دهد.

هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن

بیت اول: هرگز نباید به چشمان من خواب خوش راه یابد. بیت دوم: چرا که ناگهان سپاه خیالاتِ یار، صف‌کشیده و آماده، به حریمِ ذهنم هجوم می‌آورند.

نکته ادبی: «خیل خیال» استعاره از انبوهی افکارِ عاشقانه است که مانند سپاهی به ذهن شاعر یورش می‌برند.

در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن

بیت اول: در آرزوی آن لحظه‌ای هستم که روزگاری فرصتی دست دهد. بیت دوم: تا بتوانم از دور، قامتِ محبوب را چنان ببینم که توان شناختن و تمیز دادن او را داشته باشم.

نکته ادبی: عبارت «از دور... دیدن» نشان‌دهنده اوجِ دوری و محرومیت عاشق از دیدار یار است.

هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

بیت اول: ای عبید، دیگر از بدخویی و بی‌توجهی یار شکایت مکن. بیت دوم: چرا که یار ما چنین خصلتی ندارد که به حالِ بیچارگان و عاشقانِ خود، التفاتی نشان دهد و آنان را بنوازد.

نکته ادبی: «نواختن» در اینجا به معنای مهربانی، دلجویی و توجه به زیردستان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خیل خیال

تشبیه افکار و تصاویر ذهنی محبوب به لشکری که به ذهن هجوم می‌آورند.

پارادوکس (تناقض) با خنده گریان زیستن

هم‌نشینی خندیدن و گریستن برای توصیف وضعیتِ متناقض‌نمای عاشق که در ظاهر می‌خندد اما در باطن می‌گرید.

کنایه سر در پای او انداختن

کنایه از فدا کردن جان و هستی و نهایتِ فروتنی در برابر محبوب.

تشبیه چون شمع هجران دیده

تشبیه عاشقِ هجران‌کشیده به شمعی که در حال سوختن است.