دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۸۸

عبید زاکانی
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم من از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بی خود و بی دل و بی یار برون از شیراز «میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم «خبر از پای ندارم که زمین می سپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشق قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار روایتگر اندوهِ عمیق و جانکاهِ وداع با وطن و ترکِ دیارِ محبوب، یعنی شیراز، به اجبارِ زمانه است. شاعر با زبانی سرشار از حسرت و استیصال، حالِ زارِ خود را به تصویر می‌کشد که چگونه دستِ تقدیر، او را بی‌اختیار به سفری ناخواسته می‌کشاند.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی آکنده از هجران، ناتوانی و درهم‌شکستگی است که در آن، پند و نصیحتِ دلسوزان نیز راهگشا نیست. این اثر تجلیِ رنجِ انسانی است که در چنگالِ قضا و قدر گرفتار شده و جز ناله و حسرت و نگاهِ پُر از غم به پشت‌سر، راهی برای تسلی نمی‌یابد.

معنای روان

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

از شهر شیراز خارج شدم در حالی که جانم در خطر است؛ آه از این سفرِ اجباری که دلم را پر از خون و اندوه کرده است.

نکته ادبی: خطه: سرزمین و ناحیه. خونین‌جگر: کنایه از غایت اندوه و غمِ درونی.

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

در حالی که از شدت غم، دست بر سر می‌کوبم و گویی پایم در گل فرورفته و توان حرکت ندارم، از این شهر می‌روم و نمی‌دانم در این سفر چه سرنوشتی در انتظار من است.

نکته ادبی: پای اندر گل بودن: کنایه از استیصال و ناتوانی در گریز از وضع موجود.

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم

گاهی مانند بلبلِ شیدا فریاد و ناله سر می‌دهم و گاهی همچون غنچه‌ای که گویی از تنگیِ جا در فشار است، از شدت اندوه، گریبانم را چاک می‌دهم.

نکته ادبی: گریبان دریدن: کنایه از نهایتِ بی‌قراری و سوگواری.

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

اگر از این شهر بازگردم و آن را ترک کنم، وجودم در هم می‌شکند و اگر از این کوچه بگذرم و عبور کنم، گویی کارم تمام است و جان می‌سپارم.

نکته ادبی: تکرارِ افعالِ شکاندن و گذشتن، برای نشان دادنِ استیصال و درماندگی شاعر است.

بی خود و بی دل و بی یار برون از شیراز «میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

در حالی که خود، دل و یار ندارم و در این بی‌کسی، از شیراز بیرون می‌روم، در هر گام از شدت حسرت، به پشت سر نگاه می‌کنم.

نکته ادبی: به قفا نگریستن: کنایه از افسوس بر گذشته و دل‌بستگی شدید به آن چه پشت سر گذاشته شده است.

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم «خبر از پای ندارم که زمین می سپرم»

وقتی افسارِ اسب را در دست می‌گیرم، آن‌قدر ناتوانم که قدرتِ نگه داشتن آن را ندارم و از بس در فکر و خیال غرقم، اصلاً نمی‌فهمم که چگونه مسیر را طی می‌کنم.

نکته ادبی: عنان: افسار اسب. زمین سپردن: کنایه از راه پیمودن و سفر کردن است.

این چنین زار که امروز منم در غم عشق قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

درد و غمی که من امروز به دلیل دوری و عشق دارم، چنان عمیق و جانکاه است که نصیحت‌های خیرخواهان و پندهای پدر هم دردی از من دوا نمی‌کند.

نکته ادبی: ناصح: خیرخواه و پنددهنده. در اینجا به ناتوانیِ عقل در برابرِ سیلانِ احساسات اشاره دارد.

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

ای عبید، این سفری نیست که من به خواست خود انجام دهم؛ بلکه روزگار و چرخشِ قضا و قدر، مرا همچون اسیری به زنجیر کشیده و به این سفر واداشته است.

نکته ادبی: زنجیر قضا و قدر: استعاره از تقدیر محتوم که انسان را ناخواسته به سمتی می‌کشاند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه گاه چون بلبل شوریده / گاه چون غنچهٔ دلتنگ

شاعر خود را در لحظاتِ بی‌تابی به بلبل و در لحظاتِ فشارِ غم به غنچه تشبیه کرده است.

کنایه خونین جگرم

به معنای اندوهگین بودن و سوختنِ دل از غم.

جناس اشتقاق برشکنم و در شکنم / برگذرم و درگذرم

بازی با ریشه افعال برای القای حسِ درهم‌شکستگی و عبورِ اجباری.