دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۸۵

عبید زاکانی
از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیم بر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم
گر رهروان به کعبهٔ مقصود میرسند ما جز به خارهای مغیلان نمیرسیم
آنانکه راه عشق سپردند پیش از این شبگیر کرده اند به ایشان نمیرسیم
ایشان مقیم در حرم وصل مانده اند ما سعی میکنیم و به دربان نمیرسیم
بوئی ز عود می شنود جان ما ولی در کنه کار مجمره گردان نمیرسیم
چون صبح در صفا نفس صدق میزنیم لیکن به آفتاب درخشان نمیرسیم
در مسکنت چو پیرو سلمان نمیشویم در سلطنت به جاه سلیمان نمیرسیم
همچون عبید واله و حیران بمانده ایم در سر کارخانهٔ یزدان نمیرسیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گویای حالِ دل‌شکسته‌ی رهرویی است که با وجود اشتیاق فراوان، خود را در راه رسیدن به سرمنزل مقصود ناتوان می‌بیند. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و حیرت، از بی‌حاصلیِ کوشش‌های خویش در برابرِ عظمتِ حق و جایگاهِ بلندِ عارفانِ پیشین سخن می‌گوید.

مضمون اصلی، اعتراف به عجزِ بشری در درکِ اسرارِ هستی و ناتوانی در رسیدن به جایگاهِ قربِ الهی است. شاعر با زبانی صریح، تضاد میانِ «خواستن» و «توانستن» را به تصویر می‌کشد و خود را در میانه‌ی راه، سرگردان و بی‌بهره از فیضِ وصالِ حقیقی می‌یابد.

معنای روان

از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیم بر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم

درد و رنج من از حد و اندازه گذشته و درمانی برایش نمی‌یابم. جانم به لب رسیده و مرگ به سراغم آمده است، اما هنوز نتوانسته‌ام به وصالِ آن محبوبِ حقیقی برسم.

نکته ادبی: ترکیب «جان به لب رسیدن» کنایه‌ای کهن از شدتِ استیصال و نزدیکی به مرگ است.

گر رهروان به کعبهٔ مقصود میرسند ما جز به خارهای مغیلان نمیرسیم

اگر دیگر رهروانِ راهِ حقیقت به سرمنزلِ مقصود خود می‌رسند، نصیبِ من در این راه، جز رنج و سختی‌های طاقت‌فرسا نیست.

نکته ادبی: «خارهای مغیلان» نمادِ سختی‌ها و رنج‌های راه سلوک است که شاعر آن را در برابرِ کعبه‌ی مقصود قرار داده است.

آنانکه راه عشق سپردند پیش از این شبگیر کرده اند به ایشان نمیرسیم

کسانی که پیش از من در این راه قدم گذاشتند و آن را پیمودند، با پیش‌دستی و در سحرگاه حرکت کردند، اما من چنان از قافله عقب مانده‌ام که به گردِ پای آنان هم نمی‌رسم.

نکته ادبی: «شبگیر کردن» اصطلاحی است به معنای سحرخیزی و زودتر از دیگران به راه افتادن برای رسیدن به مقصود.

ایشان مقیم در حرم وصل مانده اند ما سعی میکنیم و به دربان نمیرسیم

آن برگزیدگانِ راهِ عشق، در حریمِ مقدسِ وصالِ محبوب جای گرفته‌اند؛ اما من با وجودِ تمامِ تلاش‌هایم، حتی نمی‌توانم به دربانِ آن بارگاهِ بلندمرتبه نزدیک شوم.

نکته ادبی: «حرم» در اینجا استعاره از جایگاهِ قربِ الهی است که دسترسی به آن نیازمندِ توفیقِ ویژه است.

بوئی ز عود می شنود جان ما ولی در کنه کار مجمره گردان نمیرسیم

جانِ من همچون مشامی که بوی عود را حس می‌کند، رایحه‌ای از حقیقت را درک کرده است، اما قدرتِ درکِ حقیقتِ ذاتِ گرداننده‌یِ آن آتشدان (مجمره) را ندارم.

نکته ادبی: «کنه کار» به معنای ذات، باطن و حقیقتِ عمیقِ یک امر است که فراتر از درکِ ظاهر‌بینان است.

چون صبح در صفا نفس صدق میزنیم لیکن به آفتاب درخشان نمیرسیم

ما همچون سپیده‌دم، پاک و صادقانه جلوه‌گری می‌کنیم، اما افسوس که هرگز به جایگاهِ درخشان و پرفروغِ خورشید نمی‌رسیم.

نکته ادبی: «نفسِ صدق» در اینجا به معنای راستی و صفایِ باطن در نیایش است که با درخششِ خورشیدِ حقیقت مقایسه شده است.

در مسکنت چو پیرو سلمان نمیشویم در سلطنت به جاه سلیمان نمیرسیم

من نه آن‌قدر در مسکنت و فقرِ عارفانه غرق می‌شوم که به مقامِ سلمانِ فارسی برسم و نه آن‌قدر در شوکتِ دنیوی جای دارم که به جاه و جلالِ سلیمان برسم.

نکته ادبی: اشاره (تلمیح) به سلمان فارسی (به عنوان نماد زهد و فقر مقدس) و حضرت سلیمان (به عنوان نماد قدرت و جاه و جلال دنیوی).

همچون عبید واله و حیران بمانده ایم در سر کارخانهٔ یزدان نمیرسیم

من نیز همچون «عبید»، در برابرِ این عظمت و پیچیدگیِ خلقت، واله و سرگشته مانده‌ام و سر از کارِ این کارخانه‌ی عظیمِ هستیِ خداوند درنمی‌آورم.

نکته ادبی: استفاده از تخلصِ شاعر (عبید) در بیت پایانی برای تأکید بر حیرتِ شخصی و ناتوانی در شناختِ جهانِ هستی.

آرایه‌های ادبی

کنایه جان به لب رسیدن

اشاره به نهایتِ رنج و نزدیکی به لحظه‌ی مرگ.

تلمیح سلمان و سلیمان

اشاره به دو قطبِ متضادِ زهد و دنیاطلبی برای نشان دادنِ سرگشتگیِ شاعر.

تمثیل عود و مجمره

تشبیه تجلیاتِ الهی به بوی عود و توصیف ناتوانی بشر در شناختِ آن‌که عود را می‌گرداند.

مراعات نظیر سپیده‌دم و خورشید

ایجاد تناسب میان دو نماد برای نشان دادن تفاوتِ درجاتِ کمال.