دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷۷

عبید زاکانی
گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته تریم با خبر نیست که مادر غم او بی خبریم
از خیال سر زلفش سر ما پرسود است این خیالست که ما از سر او درگذریم
با قد و زلف درازش نظری می بازیم تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
دل فکنده است در این آتش سودا ما را وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش وصل گنجیست که ما ره به سرش می نبریم
جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
آه و فریاد که از دست بشد کار عبید یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی آمیخته به حسرت و تامل، تصویرگر رنج عمیق عاشق در بند کشیده شده در وادی حیرت و اشتیاق است. شاعر از دوگانگی وضعیت عاشق و معشوق سخن می‌گوید؛ جایی که عاشق در پیوند با خیال معشوق، وجود خود را در آتش اشتیاق می‌سوزاند، اما معشوق همچنان از این دلبستگی و رنج بی خبر و یا نسبت به آن بی تفاوت است.

در بخش‌های پایانی، نگاه شاعر از سطح شکایت‌های عاشقانه فراتر رفته و به ماهیت هستی و تمایز میان جانِ وابسته به وعده وصل و تنِ فانی می‌رسد. در نهایت، شعر با لحنی از سر استیصال و ناامیدی به پایان می‌رسد که نشان‌دهنده بن‌بستِ عاطفی عاشق در برابر بی اعتنایی یار است.

معنای روان

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته تریم با خبر نیست که مادر غم او بی خبریم

آن معشوق که هر دوی ما از اندوه دوری‌اش رنجورتر شده‌ایم، گویا اصلاً خبر ندارد که ما در فراقش چنان بی‌قرار و سرگردانیم.

نکته ادبی: تکرار صامت «ش» و «م» در واژگان برای القای فضای حزن‌آلود.

از خیال سر زلفش سر ما پرسود است این خیالست که ما از سر او درگذریم

فکر کردن به زیبایی زلف او عقل از سر ما برده است، اما با این حال چنان دلبسته و گرفتار این خیالیم که نمی‌توانیم از آن دست بشوییم و از یادش بگذریم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «سر» (عقل و اندیشه در مقابل ابتدای زلف) که بر غنای معنایی افزوده است.

با قد و زلف درازش نظری می بازیم تا نگویند که ما مردم کوته نظریم

ما نگاه و توجهمان را به قد بلند و زلف‌های کشیده‌ی یار دوخته‌ایم تا مردم ما را کوته‌بین و سطحی‌نگر ندانند و بدانند که همتی بلند داریم.

نکته ادبی: تضاد میان «دراز» و «کوته‌نظر» برای برجسته‌سازی نیت عاشق.

دل فکنده است در این آتش سودا ما را وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم

دلم مرا در آتش سوزان عشق و هوس گرفتار کرده است؛ افسوس که از دست این دلِ بی‌قرار، چه خون‌دل‌ها که نمی‌خوریم و چه رنجی نمی‌کشیم.

نکته ادبی: «خونین جگر» کنایه از غایت اندوه و عذاب درونی است.

عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش وصل گنجیست که ما ره به سرش می نبریم

عشق دردی است که راه درمانش را نمی‌دانیم و وصال نیز گنجی است که ما به هیچ طریقی راه رسیدن به آن را پیدا نمی‌کنیم.

نکته ادبی: جناس میان «رنج» و «گنج» برای نمایش تقابل میان محنت عشق و آرزوی وصال.

جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم

حقیقتِ جان و هستی ما وابسته به وعده‌ی وصال است، نه این جسم ظاهری و فانی. گمان نکن که ما تنها به این زندگی مادی و کوتاه مدت خشنود هستیم.

نکته ادبی: «روح مجاز» در برابر «وعده وصل» به معنای تمایز میان جانِ حقیقیِ عاشق و هستیِ فیزیکی اوست.

آه و فریاد که از دست بشد کار عبید یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

افسوس و صد افسوس که کار من از دست رفته است و اوضاع دگرگون شده؛ یار چنان نیست که دلش بسوزد و به حالِ ما دلداری دهد یا غم ما را بخورد.

نکته ادبی: تخلص شاعر (عبید) در پایان که بر شخصی بودنِ درد و استیصال صحه می‌گذارد.

آرایه‌های ادبی

ایهام سر زلفش / سر ما

واژه سر در مصراع اول به معنای ابتدای زلف و در مصراع دوم به معنای عقل و اندیشه است.

تضاد (طباق) رنج / گنج

تضاد معنایی میان سختیِ عشق و ارزشمندیِ وصال که به کلام آهنگ و معنا بخشیده است.

استعاره آتش سودا

عشق و هوس به آتش تشبیه شده که سوزاننده و ویرانگر است.

کنایه خونین جگریم

کنایه از شدت غم، اندوه و رنجی که از درون بر جان عاشق وارد می‌شود.