دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷۴

عبید زاکانی
وصل جانان باشدم جان گو مباش در جهان جز فکر جانان گو مباش
ساکن خلوت سرای انس را گلشن و بستان و ایوان گو مباش
ما کجا اسباب دنیا از کجا مور را ملک سلیمان گو مباش
چون ز یزدان هرچه خواهی میدهد خلعت و انعام سلطان گو مباش
ما گدایانیم ما را چون عبید مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه اصلی این ابیات، بیانِ استغنا و بی‌نیازی از تعلقات دنیوی است. شاعر با زبانی صریح بر این باور است که وقتی انسان به وصال جانان یا کمالات معنوی دست یابد، نیاز به زیبایی‌های ظاهری و دارایی‌های مادی رنگ می‌بازد.

در نگاه سراینده، تکیه بر رحمت الهی و لذتِ خلوتِ انس، چنان جایگاهی دارد که فقرِ ظاهری یا فقدانِ جاه و جلالِ دنیوی در برابر آن، هیچ محسوب نمی‌شود و انسانِ آزاده، خود را بی‌نیاز از هر قدرتِ زمینی می‌بیند.

معنای روان

وصل جانان باشدم جان گو مباش در جهان جز فکر جانان گو مباش

اگر وصالِ محبوب حاصل شود، جان و زندگیِ فانی اهمیتی ندارد و شایسته است که در تمام جهان، جز اندیشه و یادِ آن محبوب، هیچ چیز دیگری وجود نداشته باشد.

نکته ادبی: واژه «جانان» در ادبیات کلاسیک هم به معشوق زمینی و هم به مفهوم معنوی و قدسی اطلاق می‌شود.

ساکن خلوت سرای انس را گلشن و بستان و ایوان گو مباش

کسی که در کنجِ خلوت و آرامشِ هم‌نشینی با محبوب ساکن شده است، دیگر نیازی به باغ، بوستان و قصر‌های باشکوهِ دنیوی ندارد.

نکته ادبی: «خلوت سرای انس» کنایه از مقامِ قرب و نزدیکی به حقیقت و عالمی است که در آن تعلقی به جهان بیرون وجود ندارد.

ما کجا اسباب دنیا از کجا مور را ملک سلیمان گو مباش

ما کجا و دلبستگی به اسبابِ فانی دنیا کجا؟ ما را با آن‌ها کاری نیست؛ همان‌طور که برای مورچه‌ای، فقدانِ شکوه و سلطنتِ حضرت سلیمان، هیچ اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ پادشاهی حضرت سلیمان دارد که در ادبیات فارسی نمادِ قدرتِ مطلقه و ثروتِ عظیم است.

چون ز یزدان هرچه خواهی میدهد خلعت و انعام سلطان گو مباش

وقتی خداوند هرآنچه را که می‌خواهی به تو می‌بخشد، دیگر نیازی نیست که چشمِ امید به خلعت و هدایای پادشاهانِ زمینی داشته باشی.

نکته ادبی: «خلعت و انعام» در سنتِ قدیم، بالاترین پاداشِ مادی بود که از سوی پادشاه به زیردستان اهدا می‌شد.

ما گدایانیم ما را چون عبید مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش

ما که راهِ فقر و افتادگی را در پیش گرفته‌ایم، همانندِ «عبید»، هیچ نیازی به دارایی، جاه و مقام یا قدرتِ حکم‌رانی نداریم.

نکته ادبی: عبید در اینجا تخلصِ شاعر است که با آوردنِ نامِ خود، تأکید بر سبکِ زندگیِ زاهدانه و بی‌آلایشِ خویش دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ملک سلیمان

اشاره به قدرت و پادشاهی حضرت سلیمان برای نشان دادن بی‌ارزشی ثروت‌های دنیوی در برابر مقام‌های معنوی.

تضاد گدایانیم ... ملک سلیمان

تقابل میان فقرِ اختیاریِ عارفانه و پادشاهیِ عظیم برای برجسته کردنِ بی‌نیازیِ درونی.

کنایه گو مباش

تکرارِ این عبارت نوعی تأکید بر بی‌اهمیت بودنِ مقولاتی است که در برابرِ عشق یا استغنایِ نفس قرار می‌گیرند.