دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷۱

عبید زاکانی
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بی نیازی ندهد دهر خدایا تو بده سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از بیانی صادقانه و دردآلود از تنهایی عمیق انسان در بندِ روزگار است. شاعر در فضایی آکنده از ناامیدی، از فقدانِ همدلی و هم‌زبانی در میان مردمِ زمانه‌اش گلایه می‌کند و این تنهایی را عاملِ اصلیِ خواری و اندوه خود می‌داند.

در نیمه دوم اثر، لحنِ شعر از شکوه به سویِ مناجات و طلبِ یاری از درگاه الهی تغییر جهت می‌دهد. شاعر که از خلق و روزگار ناامید شده، تنها راهِ نجات و کسبِ آرامش را در توجه به کرمِ بی‌کران خداوند می‌بیند و با تضرعی صادقانه از او تقاضایِ گشایش و نوازش دارد.

معنای روان

قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

داستانِ دردِ دلم و غصه‌هایِ شب‌های طولانی‌ام را کسی نیست که بشنود؛ هیچ محرمِ رازی وجود ندارد که بتوانم این حکایتِ تلخ را نزد او بازگو کنم.

نکته ادبی: ترکیب «صورت» در اینجا به معنای کسی یا کسی که بتوان با او سخن گفت به کار رفته است.

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

هیچ هم‌دمی نیست که با او بتوانم روز را به شب برسانم و در کنارش آرام بگیرم، و هیچ مونس و محرمی هم وجود ندارد که بتوانم رازهایِ درونم را با او در میان بگذارم.

نکته ادبی: به کنار آوردنِ روز کنایه از سپری کردنِ عمر و گذرانِ روزگار در آرامش است.

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

دلیلِ غم و خوارشدنم این است که کسی را ندارم که دردهایم را با او تقسیم کنم و غمخوارم باشد؛ همچنین سکوت کرده‌ام و زبان در کام کشیده‌ام، چون کسی را که با جان و دلم هم‌نوا باشد، نمی‌یابم.

نکته ادبی: «دم فرو بستن» کنایه از سکوت کردن و «دمساز» به معنای هم‌نفس و هم‌دل است.

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

عجب شبِ تاریک و غم‌باری از بدبختی و شقاوت است که هیچ پایانی برایش متصور نیست، و چه صبحِ روشنِ سعادتی است که انگار هیچ‌گاه قرار نیست آغاز شود.

نکته ادبی: تقابلِ شام و صبح، استعاره‌ای برای نمایشِ دورِ باطلِ رنج و ناامیدی است.

بی نیازی ندهد دهر خدایا تو بده سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

خدایا، چون این روزگارِ ناسازگار، بی‌نیازی و آرامشِ دل را به من نمی‌بخشد، خودت آن را به من عطا کن؛ و چون مردم با من سازگاری ندارند و مهربان نیستند، تو خود شرایط را برایم مساعد و نیکو گردان.

نکته ادبی: «دهر» در اینجا نمادِ گردشِ روزگار و تقدیرِ ناگوار است.

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

ای خداوندی که بخشندگی‌ات همگانی است و پناهِ بیچارگان هستی، از رویِ لطف و احسان، دلِ خسته و بیچاره‌ی «عبید» را نیز موردِ نوازش و توجهِ خود قرار ده.

نکته ادبی: «عبید» تخلص شاعر است و «کرمِ عام» اشاره به صفتِ بخشندگیِ مطلق خداوند دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) شام شقاوت و صبح سعادت

تقابل میان تاریکیِ شبِ رنج و روشناییِ صبحِ امید که بیانگرِ بن‌بستِ روحی شاعر است.

مراعات نظیر محرم، مونس، غمخوار، دمساز

به‌کارگیری واژگانی که همگی در شبکه معنایی «یار و هم‌نشین» جای می‌گیرند و تنهایی شاعر را برجسته می‌کنند.

تکرار (ردیف) باز، راز، دمساز، آغاز، بساز، نواز

استفاده از ردیف‌های هم‌وزن و موسیقایی که به شعر آهنگی اندوهگین و در عین حال نیایش‌گونه بخشیده است.

کنایه دم فرو بسته

کنایه از سکوت کردن و پرهیز از گفت‌وگو به دلیلِ نیافتنِ هم‌صحبتی شایسته.