دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷۰

عبید زاکانی
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسیست خونبهای من و لعل او مرا صد بار کشت و می ندهد خونبها هنوز
دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گله‌مندانه و سوزناک است و به بیانِ تکرارِ جفا و نامهربانیِ معشوق می‌پردازد. شاعر در فضایی آکنده از حسرت، شرحِ دل‌شکستگی‌های پی‌درپی خود را روایت می‌کند و در عینِ اعتراف به ناتوانی و دردمندیِ خویش، همچنان در بندِ زلف و چشمانِ یار باقی مانده است.

مضمونِ محوری اثر، تقابلِ میانِ آتشِ عشقِ عاشق و بی‌تفاوتیِ مطلقِ معشوق است. شاعر با استفاده از تصاویرِ کلاسیکِ عاشقانه، وضعیتِ خود را به عنوانِ اسیری ترسیم می‌کند که اگرچه بهایِ جانش را تنها یک بوسه می‌داند، اما همان را نیز از سویِ معشوقِ سنگدل دریافت نمی‌کند و در سرگشتگیِ خویش غوطه‌ور است.

معنای روان

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز

آن معشوقِ زیبا و سرکش، هنوز با من به وفاداری رفتار نکرده و تکلیفِ رابطه و ماجرایِ عشقِ میانِ ما هنوز به پایان نرسیده است.

نکته ادبی: واژه "بت" در ادبیات کلاسیک استعاره از معشوقِ زیبا و غیرقابل‌دسترس است.

ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز

ما که در راهِ عشقِ او رنجور و خسته‌ایم، در آتشِ اشتیاقش سوختیم، اما آن معشوقِ شوخ‌چشم، هنوز از ستم کردن به ما سیر نشده است.

نکته ادبی: "شوخ" در زبانِ قدیم به معنای زیبا، گستاخ و پرشور به کار می‌رود.

بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز

با وجودِ دردهایِ بی‌شماری که بر جانِ من وارد کرد، هنوز ذره‌ای ترحم به این دلِ درمانده و بی‌کسِ من نشان نداده است.

نکته ادبی: "مسکین" به معنایِ بیچاره و درمانده و کسی است که از خود اختیاری ندارد.

از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز

از کوچه و محله‌یِ یار، حیران و سرگشته بیرون می‌روم؛ در حالی که دلم همان‌جا مانده و چشمانم هنوز به پشتِ سر و سویِ کویِ او دوخته شده است.

نکته ادبی: "قفا" به معنایِ پشتِ سر است و در اینجا کنایه از حسرتِ بازگشت به محبوب است.

بوسیست خونبهای من و لعل او مرا صد بار کشت و می ندهد خونبها هنوز

بهایِ خونِ من یک بوسه است، اما او صد بار مرا کشته و هنوز از پرداختِ خون‌بها که همان بوسه باشد، خودداری می‌کند.

نکته ادبی: "لعل" استعاره از لبِ سرخِ معشوق است که در ادبیاتِ غنایی بسیار رایج است.

دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او مانده است در کشاکش دام بلا هنوز

دلِ من در پیچ و خمِ گیسوانِ پر پیچ‌وتابِ او اسیر است و هنوز در کشمکشِ گرفتار شدن در دامِ بلا و سختی دست‌ و پا می‌زند.

نکته ادبی: "شکنج" به معنای چین، شکن و پیچیدگیِ گیسو است که نمادِ گرفتاریِ عاشق است.

مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز

عبیدِ بیچاره در غمِ عشقِ او، از جان و دلِ خود بیگانه گشته و با این حال، هنوز یار با او آشنا نشده و مهرِ دوستی بورزیده است.

نکته ادبی: "عبید" تخلص شاعر (عبید زاکانی) است که در بیتِ آخر برای هویت‌بخشی به اثر آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

معشوق زیبا که همانند بت، پرستیدنی اما سنگی و بی‌احساس است.

استعاره لعل

اشاره به لب‌های سرخ و گران‌بهای معشوق.

کنایه خونبها

اشاره به اینکه کشتن عاشق توسط معشوق، مستلزم پرداختِ غرامت (بوسه) است.

مبالغه صد بار کشت

اغراق در رنج‌ها و دردهایی که معشوق بر عاشق وارد کرده است.