دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۶۳

عبید زاکانی
دل همان به که گرفتار هوائی باشد سر همان به که نثار کف پائی باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال درد سهلست اگر امید دوائی باشد
دامن یار به دست آر و ره میکده گیر نشناس اینکه به از میکده جائی باشد
هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن بوریائی که در او بوی ریائی باشد
صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد
پیر میخانه از خانه برون کرد مگر ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد
چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید هر که را دل متعلق به هوائی باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، بازتابی از اندیشه صریح و ضد ریاکارانه شاعر در باب عشق و عرفان است. او طریقِ عاشقی را بر طریقتِ زاهدانِ متظاهر برتری می‌بخشد و معتقد است که دل سپردن به محبوب و تحمل رنج‌های این مسیر، ارزشمندترین کاری است که انسان می‌تواند در زندگی انجام دهد.

فضا و اتمسفر حاکم بر این اشعار، تقابل میان «میکده» به عنوان نمادِ صدق و صفایِ بی‌ریا، و «خانقاه» به عنوان نمادِ ریا و تزویر است. از منظر شاعر، تحمل رنج و خواری در راهِ رسیدن به معشوق، نه تنها ناپسند نیست، بلکه در سایه امید به وصال، شیرین و گواراست و راهِ رسیدن به حقیقت، نه در زهدِ خشک، بلکه در مستیِ ناشی از عشق و صفایِ باطن است.

معنای روان

دل همان به که گرفتار هوائی باشد سر همان به که نثار کف پائی باشد

شایسته‌ترین کار برای دل آن است که اسیرِ عشق باشد و بهترین سرنوشت برای سرِ انسان، این است که در راهِ معشوق فدا شود و به خاکِ پای او بیفتد.

نکته ادبی: واژه «هوا» در ادبیات کلاسیک به معنای عشق و میلِ نفسانی است و «نثار کف پایی بودن» کنایه از نهایتِ فروتنی و قربانی‌شدن در راه محبوب است.

هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال درد سهلست اگر امید دوائی باشد

اگر انسان به دیدنِ یار امید داشته باشد، دوری و جدایی نیز برایش خوشایند و دلپذیر است؛ چنان‌که تحملِ هرگونه دردی نیز آسان می‌شود، اگر امید به درمان و بهبودی وجود داشته باشد.

نکته ادبی: تضاد میان «هجر» و «وصال» و «درد» و «دوا» برای تاکید بر اهمیتِ امید در مسیرِ عاشقانه به کار رفته است.

دامن یار به دست آر و ره میکده گیر نشناس اینکه به از میکده جائی باشد

به دامنِ محبوب چنگ بزن و راهِ میکده را پیش بگیر و هرگز فکر نکن که جایی بهتر از میخانه برای رسیدن به حقیقت وجود دارد.

نکته ادبی: «میکده» در این بافتار، نمادی از جایگاهِ رندی و بی‌پردگی است که شاعر آن را برتر از سایر مکان‌های مقدسِ ریایی می‌داند.

هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن بوریائی که در او بوی ریائی باشد

من هیچ میلی به خانقاه ندارم و از آن بیزارم؛ زیرا از حصیر و بوریایِ آن، بویِ ریا و تزویر به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: «بوریا» در اینجا نمادِ زهدِ ظاهری و ریاکارانه است که با فضای روحانیِ واقعی در تضاد است.

صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد

آیا می‌دانی صوفیِ حقیقی و پاک در مرامِ ما کیست؟ کسی است که از راهِ نوشیدنِ باده‌ی صاف و خالص، به صفایِ باطن می‌رسد.

نکته ادبی: «صوفی صافی» جناسِ اشتقاق دارد و شاعر با این تعبیر، صوفیگریِ رایج را نقد کرده و آن را به باده‌نوشیِ خالصانه پیوند می‌دهد.

پیر میخانه از خانه برون کرد مگر ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد

شاید پیرِ میخانه مرا از درِ خانه بیرون کرد، زیرا از حضورِ گدایی چون من در کوچه و خیابانِ خود احساسِ شرمساری و ننگ می‌کند.

نکته ادبی: این بیت دارای لحنی طنزآمیز و خودکم‌بینانه است که شاعر با آن، فروتنیِ خود را در پیشگاهِ پیرِ میخانه نشان می‌دهد.

چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید هر که را دل متعلق به هوائی باشد

وقتی کسی دلش گرفتارِ عشق و هوس باشد، چه چاره‌ای جز این دارد که مانندِ «عبید» رنج و خواری را به جان بخرد و دم فرو بندد؟

نکته ادبی: «عبید» تخلصِ شاعر است که در اینجا به عنوانِ شاهدِ مثال برایِ عاشقانِ دردمند به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) هجر و وصال، درد و دوا

استفاده از کلمات متضاد برای برجسته‌سازیِ تاثیرِ امید بر تحمل سختی‌ها.

نمادپردازی میکده و خانقاه

میکده نمادِ خلوص و خانقاه نمادِ تزویر و ریا در نزد شاعر است.

کنایه نثار کف پایی بودن

کنایه از نهایتِ ایثار، فروتنی و قربانی شدن در راه معشوق.

تخلص عبید

نامِ شاعر در بیت پایانی که بیانگر هویتِ گوینده و پیوندِ او با مضمونِ درد و رنجِ عاشقانه است.