دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۵۲

عبید زاکانی
دلم زین بیش غوغا بر نتابد سرم زین بیش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست غمی کان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست که این ویرانه یغما بر نتابد
بیا امشب مگو فردا که اینکار دگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پای اندازیم چون زلف اگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبید از درد کی یابد رهائی چو درد دل مداوا بر نتابد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، فریادِ دردمندانه‌ی عاشقی است که از هجومِ بی‌وقفه‌ی آشوب‌ها و سوداهای عشق به ستوه آمده و جانش در پیِ این رنجِ مدام، فرسوده شده است. شاعر در فضایی سرشار از عجز و بی‌پناهی، به تصویرسازی از دلِ ویرانه‌ای می‌پردازد که دیگر توانی برای تحمل بارِ غم ندارد و گویی در آستانه‌ی فروپاشی است.

پیام اصلی متن، ضرورتِ بی‌درنگِ وصال و ناتوانی عاشق از تحملِ تأخیر و دوری است؛ عاشقی که نه تنها راهِ گریز از درد را نمی‌داند، بلکه گویی به گونه‌ای در بندِ این درد گرفتار شده که حتی از پذیرشِ درمان نیز سر باز می‌زند و با لحنی ملتمسانه و در عین حال جسورانه، به دنبالِ وصال یا فنا شدن در پیشگاهِ معشوق است.

معنای روان

دلم زین بیش غوغا بر نتابد سرم زین بیش سودا بر نتابد

دلم دیگر تابِ این همه آشوب و غوغا را ندارد و ذهنم نیز بیش از این نمی‌تواند بارِ سنگینِ دیوانگی و سودایِ عشق را تحمل کند.

نکته ادبی: واژه سودا در اینجا به معنای اصطلاحیِ آن یعنی دیوانگی، شوریدگی و اندوهِ ناشی از عشق است که در طب قدیم با غلبه سودا (مزاج سرد و خشک) مرتبط می‌دانستند.

ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست غمی کان سنگ خارا بر نتابد

به سببِ اشتیاقِ شدید به تو، چنان اندوهی در دلِ مجنونِ ما جای گرفته که اگر این غم را بر کوهی از سنگِ خارا می‌ریختند، آن سنگِ سخت نیز توانِ تحملش را نداشت و در هم می‌شکست.

نکته ادبی: سنگ خارا استعاره از سختی و استواری است که با قدرتِ تحمل‌ناپذیرِ غمِ عشق مقایسه شده است.

غمت را گو بدار از جان ما دست که این ویرانه یغما بر نتابد

به اندوهِ خویش بگو که دست از سرِ جانِ ما بردارد، چرا که این دلِ ویران‌شده‌ام، دیگر توانِ غارت‌شدن و تحملِ رنجِ بیشتر را ندارد.

نکته ادبی: ویرانه استعاره از دلِ عاشق است که در اثرِ هجومِ غم، آبادانی و شادیِ خود را از دست داده است.

بیا امشب مگو فردا که اینکار دگر امروز و فردا بر نتابد

امشب به دیدارم بیا و سخن از فردا مگو، زیرا این کارِ عشق چنان اضطراری و فوری است که دیگر نمی‌توان امروز و فردا کرد و آن را به تأخیر انداخت.

نکته ادبی: امروز و فردا کردن کنایه از تعلل و تأخیر در کاری است.

سرت در پای اندازیم چون زلف اگر زلفت سر از پا بر نتابد

اگر زلفِ تو که سر به زیر است، تواضع نمی‌کند و سر به سوی پایِ ما خم نمی‌آورد، ما خود سرِ خویش را همچون زلفِ تو به زیرِ پایِ تو می‌افکنیم (یعنی جان نثاری می‌کنیم).

نکته ادبی: ایهامِ زیبایی میانِ سر و پا وجود دارد؛ هم به معنای اعضای بدن و هم به معنایِ جایگاه (سر و پا بودن). شاعر با تکرارِ سر از پا برنتابد، تضادی میانِ سرکشیِ معشوق و تسلیمِ خود ایجاد کرده است.

عبید از درد کی یابد رهائی چو درد دل مداوا بر نتابد

ای عبید! چگونه ممکن است از این درد رهایی یابی، در حالی که دردِ دلِ تو از آن‌گونه است که هیچ دارویی را برای درمان نمی‌پسندد و نمی‌خواهد که درمان شود؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده بن‌بستِ عاشقانه است؛ جایی که دردِ عشق چنان با جان عجین شده که هرگونه مداوا را پس می‌زند.

آرایه‌های ادبی

مبالغه (اغراق) غمی کان سنگ خارا بر نتابد

شاعر با نسبت دادنِ تاب‌آوریِ غم به سنگِ خارا، شدت و سنگینیِ اندوهِ خود را بزرگ‌نمایی کرده است.

استعاره ویرانه

اشاره به دلِ عاشق که در اثرِ عشق، از هم پاشیده و تهی گشته است.

کنایه امروز و فردا

کنایه از تعلل، تأخیر و وقت‌کشی.

ایهام و مراعات نظیر سر و پا

در بیت پنجم، میانِ سر، پا و زلف که از اجزایِ سر است، تناسب ایجاد شده و ایهامی در موردِ سرکشی (سرکشی کردن) و فروتنی (سر به پا ساییدن) وجود دارد.

تکرار (ردیف) بر نتابد

تکرارِ فعلِ بر نتابد در پایانِ مصراع‌ها، فضایِ ناپایداری و بیزاری از وضعیتِ موجود را تقویت کرده است.