دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۴۱

عبید زاکانی
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
روی زیبای تو با ماه یکایک میزد سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد
سنبل زلف تو هرلحظه پریشان میشد خاطر خستهٔ عشاق مشوش میکرد
زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه میافتاد دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد
تیر بر سینه ام آن غمزهٔ فتان میزد قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت هر که یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد
پیش نقش رخ تو دیدهٔ خونریز عبید صفحهٔ چهره به خونابه منقش میکرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از توصیفاتِ دل‌انگیز و تصویرسازی‌های کلاسیک فارسی است که در آن شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال هنرمندانه، به ستایشِ ویژگی‌های ظاهری معشوق می‌پردازد. فضا، فضایِ اشتیاق و بیقراریِ عاشق در برابر زیباییِ خیره‌کننده‌ی معشوق است که او را در وضعیتی میانِ لذتِ تماشا و عذابِ دوری قرار داده است.

مفهومِ محوری شعر، قدرتِ افسون‌گریِ معشوق است؛ به‌گونه‌ای که هر جزء از سیمای او، از زلف و رخ تا غمزه و نگاه، ابزاری برای به بند کشیدنِ جانِ عاشق است. در پایان، شاعر با اشاره‌ای به خود، شدتِ رنج و اشتیاقش را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که این عشق، تجربه‌ای آمیخته با خون‌دلیِ بی‌پایان است.

معنای روان

دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد

دیشب لب‌های لعل‌فام تو برای لحظه‌ای غمِ دلم را به شادی بدل کرد؛ چشمانم به تماشای زیباییِ روی تو نشست و دلم از شدتِ این زیبایی در حالِ از دست رفتن و بی‌خودی بود.

نکته ادبی: لعل استعاره از سرخی و درخشندگی لب است؛ غش کردن در اینجا به معنای ضعف کردن از شدتِ شوق است.

روی زیبای تو با ماه یکایک میزد سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد

چهره‌ی درخشانِ تو با ماه در زیبایی پهلو می‌زد و با آن برابری می‌کرد؛ و گیسوانِ تو در میانِ وزشِ باد، حالتی آشفته و کشمکش‌آمیز داشت.

نکته ادبی: یکایک زدن کنایه از برابری و هم‌ترازی با چیزی است؛ کشاکش اشاره به حرکتِ پرالتهابِ زلف در باد دارد.

سنبل زلف تو هرلحظه پریشان میشد خاطر خستهٔ عشاق مشوش میکرد

زلفِ خوش‌بو و پیچ‌درپیچِ تو هر لحظه در باد پریشان می‌شد و همین آشفتگی، آرامشِ خاطرِ عاشقانِ دل‌خسته را برهم می‌زد.

نکته ادبی: سنبل نمادِ زیبایی، تیرگی و پیچ‌خوردگیِ زلف در ادبیات کهن است.

زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه میافتاد دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد

هرگاه حلقه‌ای از زلفِ تو بر کنارِ صورتِ ماهت می‌افتاد، دلِ بیچاره‌ی مرا مانند نعلِ گداخته در آتش، دچارِ سوز و گداز می‌کرد.

نکته ادبی: نعل در آتش شدن کنایه‌ای از شدتِ التهاب، درد و بی‌قراریِ طاقت‌فرساست.

تیر بر سینه ام آن غمزهٔ فتان میزد قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد

آن نگاهِ فریبنده و عشوه ‌گرت تیری به سینه‌ام پرتاب کرد و آن چهره‌ی مهتابی‌ات قصدِ ریختنِ خونِ مرا (کشتنِ من) داشت.

نکته ادبی: فتان به معنای فریبنده و آشوب‌گر است؛ عارض مهوش استعاره از صورتِ چون ماه است.

از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت هر که یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد

هرکس که با وجودِ تمامِ این ویژگی‌های وسوسه‌انگیز (مثلِ خطِ چهره، خال، بناگوش، لب و چشم)، طمعِ رسیدن به یک بوسه را داشت، دچارِ اشتباهی بزرگ و غیرقابل‌جبران می‌شد.

نکته ادبی: غلطِ شش کردن اصطلاحی قدیمی برای بیانِ اشتباهِ فاحش و بسیار بزرگ است.

پیش نقش رخ تو دیدهٔ خونریز عبید صفحهٔ چهره به خونابه منقش میکرد

عبید در برابرِ تصویرِ زیبایِ چهره‌ی تو، چشمانِ خون‌بارش را گشود و صفحه‌ی صورتش را با اشک‌های خونین، به رنگِ خون درآورد.

نکته ادبی: منقش کردن در اینجا به معنای رنگ‌آمیزی و نقش زدن است؛ اشاره به تخلص شاعر (عبید) در بیت پایانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل

تشبیه لب به سنگ لعل به دلیل سرخی و گران‌بها بودن.

تشبیه روی زیبای تو با ماه

مانند کردن چهره به ماه برای نشان دادن زیبایی و درخشندگی.

کنایه نعل در آتش

کنایه از بی‌قراریِ شدید و درد و رنجِ عاشقانه.

مبالغه دیدهٔ خونریز

اغراق در شدتِ گریه و غم که به ریختنِ خونِ چشم تشبیه شده است.

نماد سنبل

نماد زلفِ سیاه و پیچ‌خورده در ادبیاتِ کلاسیک.