دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۳۷

عبید زاکانی
نقش روی توام از پیش نظر می نرود خاطر از کوی توام جای دگر می نرود
تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر می نرود
عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و سنبل تر می نرود
مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش «در من این عیب قدیم است و بدر می نرود»
دوستان از می و معشوق نداریدیم باز «که مرا بی می و معشوق بسر می نرود»
غم عشقش ز دل خستهٔ بیچاره عبید گوشه ای دارد از آنجا به سفر می نرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ دلدادگیِ عمیق و بی‌واسطه‌ای است که در آن، عاشق تمامِ توجه و حواسِ خود را به معشوق معطوف کرده است. شاعر در این ابیات، چنان در بندِ تصویر و حضورِ دلبر گرفتار شده که جهانِ پیرامون و لذت‌های مرسومِ دنیوی، معنا و اعتبارِ خود را نزدِ او از دست داده‌اند.

درونمایه اصلیِ شعر، تسلیمِ عاشقانه و دفاع از حالتی است که دیگران آن را «عیب» می‌پندارند؛ اما از دیدگاهِ عاشق، این «عیبِ قدیم» و وابستگی به عشق و مستی، تنها راهِ ادامه‌ی حیات و مایه‌ی آرامشِ جانِ خسته است.

معنای روان

نقش روی توام از پیش نظر می نرود خاطر از کوی توام جای دگر می نرود

تصویرِ رخسارِ تو همواره پیشِ چشمانِ من است و خیالم چنان به کوی تو وابسته شده که هیچ جای دیگری برای گشت و گذارِ قلبم، پذیرفتنی نیست.

نکته ادبی: فعل «نمی‌رود» در اینجا به معنای ترک نکردن و باقی ماندن در ذهن و خاطر است.

تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر می نرود

از آن روزی که لب‌های شیرین تو را دیدم، دیگر زبانم به ستایشِ شهد و شکر نمی‌چرخد؛ چرا که در برابرِ شیرینیِ لب‌های تو، شیرینی‌های دیگر بی‌ارزش و ناممکن شده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ واژگانِ معمول برای توصیفِ زیباییِ بی‌مانندِ معشوق.

عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و سنبل تر می نرود

چهره‌ی زیبا و گیسوانِ پرچین و شکنِ تو مرا چنان شیفته و واله کرده است که دیگر دلم به سوی گل‌های زیبا و سنبل‌های تازه تمایلی ندارد.

نکته ادبی: گل و سنبل نمادِ زیبایی‌های متعارفِ طبیعت هستند که در برابرِ زیباییِ معشوق رنگ می‌بازند.

مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش «در من این عیب قدیم است و بدر می نرود»

اگر دیگران می‌گویند مستی و عاشقی عیب و نقص است، بگذار بگویند؛ این عیب، ریشه‌ای دیرین در وجودِ من دارد و هرگز از من جدا نمی‌شود.

نکته ادبی: «بدر نمی‌رود» در اینجا به معنای بیرون نرفتن و ماندگار بودن است.

دوستان از می و معشوق نداریدیم باز «که مرا بی می و معشوق بسر می نرود»

ای دوستان! مرا از باده‌نوشی و عشق‌ورزی منع نکنید و سرزنش ننمایید، زیرا زندگیِ من بدونِ می و معشوق ادامه نمی‌یابد و آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: فعل «بسر نمی‌رود» به معنایِ گذشتنِ عمر و سپری شدنِ زمان است.

غم عشقش ز دل خستهٔ بیچاره عبید گوشه ای دارد از آنجا به سفر می نرود

غمِ عشقِ تو در گوشه‌ای از دلِ خسته و بیچاره‌ی من جا خوش کرده است و آن‌قدر با آن مأنوس شده که دیگر قصدِ سفر و بیرون رفتن از آنجا را ندارد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): دادنِ صفتِ «گوشه‌نشینی» و «سفر کردن» به غمِ عشق.

آرایه‌های ادبی

اغراق بر زبانم سخن شهد و شکر نمی‌رود

شاعر چنان شیفته لب‌های معشوق شده که یادآوریِ سایرِ شیرینی‌های جهان را ناممکن می‌داند.

نماد گل و سنبل

اشاره به زیبایی‌های طبیعی و معمولی که در برابرِ چهره‌ی معشوق جایگاهی ندارند.

تشخیص غم عشق ... گوشه ای دارد

غم عشق به انسانی تشبیه شده که گوشه‌نشینی اختیار کرده و قصدِ کوچ ندارد.