دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۳۲

عبید زاکانی
دردا که درد ما به دوائی نمیرسد وین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد
در کاروان غم چو جرس ناله میکنم در گوش ما چو بانگ درائی نمیرسد
راهی که میرویم به پایان نمی بریم جهدی که میکنیم بجائی نمیرسد
این پای خسته جز ره حرمان نمیرود وین دست بسته جز به دعائی نمیرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس ممکن نمیشود که بلائی نمیرسد
هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق از خوان پادشاه صلائی نمیرسد
گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید سلطانی این چنین به گدائی نمیرسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتابی از اندوه عمیق و استیصال عاشق در مسیر پرنشیب و فرازِ عشق است. شاعر با زبانی گله‌آمیز از بی‌سرانجامی تلاش‌ها و ناکامی‌های همیشگی خود سخن می‌گوید، گویی در کاروان اندوهی گرفتار شده که پایانی برای آن متصور نیست.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرد و ناامیدانه است که در آن، شکاف میان عاشق (گدا) و معشوق (سلطان) به قدری عمیق ترسیم شده که هیچ‌گونه وصلی برای عاشق ممکن به نظر نمی‌رسد و در نهایت، محبوب با لحنی سرد و غرورآمیز، جایگاهِ رفیعِ خویش را فراتر از آن می‌داند که با گدایی همچون عاشق هم‌نشین شود.

معنای روان

دردا که درد ما به دوائی نمیرسد وین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد

افسوس که درد جانکاه ما با هیچ درمانی تسکین نمی‌یابد و کارهای ما به هیچ سامان، ثروت و نتیجه‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: ترکیب «برگ و نوا» در ادبیات کلاسیک به معنای ساز و برگ، وسیله معاش، ثروت و سامان است.

در کاروان غم چو جرس ناله میکنم در گوش ما چو بانگ درائی نمیرسد

من در کاروان غم، همچون زنگِ جرس، مدام ناله و فریاد می‌کنم؛ اما دریغ که هیچ صدایی از جانب قافله‌سالار (نشانه‌ای از گشایش) به گوش ما نمی‌رسد.

نکته ادبی: «جرس» به معنای زنگِ کاروان است که در ادبیات کهن نماد هیاهو و حرکت است و در اینجا استعاره‌ای برای فریادهای بی‌اثر عاشق است.

راهی که میرویم به پایان نمی بریم جهدی که میکنیم بجائی نمیرسد

راهی را که در پیش گرفته‌ایم به مقصد نمی‌رسد و هر تلاشی که می‌کنیم، بی‌ثمر باقی می‌ماند و به نتیجه‌ای ختم نمی‌شود.

نکته ادبی: «جهد» در اینجا به معنای کوشش و تلاش طاقت‌فرساست که در برابر بی‌پایانیِ عشق رنگ می‌بازد.

این پای خسته جز ره حرمان نمیرود وین دست بسته جز به دعائی نمیرسد

پاهای خسته ما جز به سوی ناامیدی قدم برنمی‌دارد و دستانِ بسته‌ی ما، جز برای دعا، به هیچ گشایش و خواسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: «حرمان» به معنای محرومیت و ناامیدی است که با «پای خسته» تصویری از درماندگیِ کامل عاشق را ساخته است.

بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس ممکن نمیشود که بلائی نمیرسد

به دلیل عشق به قد و قامت آن محبوب، لحظه‌ای نیست که مصیبت و بلایی از جانب او به ما نرسد.

نکته ادبی: شاعر بلا و مصیبت را نتیجه‌ی مستقیمِ دلبستگی به زیباییِ معشوق می‌داند که حاکی از نگاهِ کنایی به رنجِ عشق است.

هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق از خوان پادشاه صلائی نمیرسد

هرگز نوبت به گدایانِ کوی عشق نمی‌رسد که دعوتی (صدایِ طعام) از سفره‌ی پربارِ آن پادشاه (محبوب) بشنوند.

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت کردن به طعام یا بانگ زدن است که در اینجا به معنای توجه و عنایتِ پادشاه است.

گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید سلطانی این چنین به گدائی نمیرسد

وقتی به او گفتم من گدایِ درگاه تو هستم، پاسخ داد ای عبید، این جایگاهِ رفیعِ سلطانی، شایسته و در شأنِ گدایی چون تو نیست.

نکته ادبی: «عبید» تخلص شاعر است که در اینجا مستقیماً در خطاب قرار گرفته و با لحنی طنزآمیز و تلخ، فاصله‌ی طبقاتیِ عاشق و معشوق را برجسته می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تصویرسازی کاروان غم و جرس

شاعر وجود خود را به زنگِ (جرس) کاروان تشبیه کرده است که صدایش در هیاهوی قافله گم می‌شود و نشانگرِ بی‌اثر بودنِ ناله‌های عاشق است.

تضاد (طباق) گدا و سلطان

تقابل میان گدای کوی عشق و پادشاه (محبوب)، برای تأکید بر فاصله و نابرابریِ جایگاه میان عاشق و معشوق به کار رفته است.

مراعات نظیر پا، دست، راه، دعا

استفاده از واژگانی که همگی در میدانِ معناییِ نیاز و درماندگی قرار دارند تا تصویرِ عجزِ عاشق کامل‌تر شود.